روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود.
پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندليها نشسته بود. مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بينهايت شيفته زيبايي و شكوه دسته گل شده بود و لحظهاي از آن چشم برنميداشت.
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد. قبل از توقف اتوبوس در ايستگاه پيرمرد از جا برخاست، به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شدهاي. آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحالتر خواهد شد.
دخترك با خوشحالي دسته گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين ميرفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمردي به سوي دروازه آرامگاه خصوصي آن سوي خيابان رفت و كنار قبري نزديك در ورودي نشست….
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:47  توسط وحید
|
