تبليغاتX
just us

just us

خدمون عشق است

اندکی ادبیات

ای عشق ترا پری و انسان دانند                       معروفتر از مهر سلیمان دانند

در کالبد جهان تراجان دانند                              با تو نه چنان زیم که آنان دانند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:19  توسط وحید  | 

هر موقع که دشمن پیدا کردی بدون داری موفق میشی
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:16  توسط وحید  | 

هر كس مرتكب اشتباهی نشده، اكتشافی هم نكرده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:26  توسط وحید  | 

(سانتابان

تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند، فاصله این دو را زندگی كنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:7  توسط وحید  | 

دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازی كه در چشم تو پیداست به لبخندی كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون مهتاب زیباست به گلهای بهار و عشق و هستی به قرآنی كه او را می پرستی قسم ای نازنین تا زنده هستم تو را من دوست دارم....میپرستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 15:53  توسط وحید  | 

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 13:45  توسط وحید  | 

مطالعه تاريخ به من آموخته است كه با فريب و نيرنگ نمي شود براي مدتي طولاني برجماعتي حكومت و رياست كرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:45  توسط وحید  | 

وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند....

 همه خاطره هاي مردم چين از روز دوازدهم مه 2008 (23 ارديبهشت 87) تيره است اما آنان ديگر نمي خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.

زلزله زدگان فقط مي خواهند لحظه هاي جاودان را به ياد بياورند.نام هاي قهرمانان بي نشان ، معمولي هستند اما يادشان تا ابد در تاريخ چين باقي خواهند ماند.

زندگي آنها در گذشته عادي بود اما پس از فاجعه «سي چوان»خيلي ها تبديل به قهرمان شدند. شايد اين ديگر براي خودشان روشن نباشد که چه کاري انجام دادند، اما حماسه هايي که آفريدند همگي مردم چين را تحت تاثير خود قرار داده است.

وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند.زن با حالتي عجيب به زمين افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زير فشار آوار کاملا تغيير يافته بود.

ناجيان تلاش مي کردند جنازه را بيرون بياورند که گرماي موجودي ظريف را احساس کردند. چند ثانيه بعد، سرپرست گروه ، ديوانه وار فرياد زد: بياييد، زود بياييد! يک بچه اينجا است. بچه زنده است.

وقتي آوار از روي جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه اي از زير آن بيرون کشيده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عميق بود. او در خواب شيرينش نمي دانست چه فاجعه اي وطنش را ويران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قرباني شده است.

مردم وقتي بچه را بغل کردند، يک تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد که روي صفحه شکسته آن اين پيام ديده مي شد:

عزيزم، اگر زنده ماندي، هيچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامي وجودش دوستت داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:43  توسط وحید  | 

مانند پرنده اي باش که روي شاخه سست وضعيف لحظه اي مي نشيند
 و آواز مي خواند
 و
احساس سرما مي کند
شاخه مي لرزد ولي
 با اين حال به آواز خواندن خود ادامه مي دهد
 زيرا

مطمئن است که بال و پر دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:39  توسط وحید  | 

اندر حکایات

شيخ ابو سعيد ابوالخير گفت:
 وحي آمد به موسي(ع) که بني اسرائيل را بگو که بهترين کس را از ميان خويش اختيار کنند، هزار کس را انتخاب کردند،
وحي آمد که از اين هزار بهترين را انتخاب کنيد، صد نفر را اختيار کردند، وحي آمد که از اين صد نفر بهترين را انتخاب کنيد، ده نفر اختيار کردند، وحي آمد که از اين ده بهترين را انتخاب کنيد، سه نفر اختيار کردند، وحي آمد که از اين سه بهترين را انتخاب کنيد، يکي را اختيار کردند ،  وحي آمد که اين يگانه را بگوييد تا بدترين بني اسرائيل را بياورد.
چهار روز مهلت خواست،  و شهر را مي گشت، روز چهارم به کويي داخل مي شد، مردي را ديد که به فساد و ناشايستگي معروف بود ، و انواع فسق و فجور در او موجود، چنان که در گناهکاري انگشت نما گشته بود. خواست که وي را ببرد ، انديشه اي به دلش آمد ، که به ظاهر نبايد حکم کرد ، شايد که او را قدر و پايگاهي باشد،  و به اين که مردم مرا بهترين انتخاب کردند مغرور نبايد شد. چون هر چه کنم به شک و گمان خواهد بود پس اين گمان بر خود برم بهتر است. دستار به گردن خويش نهاد و آمد تا کنار موسي، گفت: هر چقدر نگاه کردم هيچ کس را بدتر از خويشتن نمي بينم.

وحي آمد به موسي (ع) که : اين مرد بهترين خلق است ، نه بدانکه طاعت او بيشتر است، ليکن به خاطر آنکه خويشتن را بدترين دانست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:19  توسط وحید  | 

تقویم

امروز ۱۴ شهریور ۱۳۸۷                          ۳ رمضان ۱۴۲۹                            ۴ سپتامبر ۲۰۰۰۸

روز شهادت آیت الله قدوسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:28  توسط وحید  | 

چقدر عجیبه

چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت به درگاه الهي ،دير و طاقت فرسا مي گذره ،ولي 60 دقيقه بازي يك تيم فوتبال مثل باد مي گذره !

چقدر عجيبه كه 100 تومان كمك در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه ، اما وقتي كه با همون پول به خريد مي رويم ،كم به چشم مي آيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:25  توسط وحید  | 

درس اخلاقی که یک ستاره شناس آمریکایی گرفت

اين عکسي است که فضاپيماي «وويجر» از زمين گرفته است. عکسي که زمين را در فضاي بيکران نشان مي‌دهد.

دوباره به اين نقطه نگاه کنيد. همين جاست. خانه اينجاست. ما اينجاييم. تمام کساني که دوستشان داريد، تمام کساني که مي‌شناسيد، تمام کساني که تا به حال چيزي در موردشان شنيده‌ايد، تمام کساني که وجود داشته‌اند، زندگي‌شان را در اينجا سپري کرده‌اند. برآيند تمام خوشي‌ها و رنج‌هاي ما در همين نقطه جمع شده ا

هزاران مذهب، ايدئولوژي و دکترين اقتصادي که آفرينندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده‌اند، تمامي شکارچيان و صيادان، تمامي قهرمانان و بزدلان، تمامي آفرينندگان و ويران‌کنندگان تمدن، تمامي پادشاهان و رعايا، تمامي زوج‌هاي عاشق، تمامي پدران و مادران، کودکان اميدوار، مخترعان و مکتشفان، تمامي معلمان اخلاق، تمامي سياستمداران فاسد، تمامي «ابرستاره‌ها» تمامي رهبران کبير، تمامي قديسان و گناهکاران در تاريخ‌ گونه ما آنجا زيسته‌اند؛ در اين ذره غبار که در فضاي بيکران در مقابل اشعه خورشيد شناور است. زمين ذره‌اي خرد در برابر عظمت جهان است. به رودهاي خون که توسط امپراتوران و ژنرال‌ها بر زمين جاري شده، البته با عظمت و فاتحانه بينديشيد. اين خونريزان، اربابان لحظاتي از قسمت کوچکي از اين نقطه بوده‌اند. به بي‌رحمي‌هاي بي‌پاياني که ساکنان گوشه‌اي از اين نقطه، توسط ساکنان گوشه ديگر (که از اين فاصله نمي‌توان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده‌اند.

بينديشيد چقدر اينان به کشتن يکديگر مشتاقند، چقدر با حرارت از يکديگر متنفرند. تمامي شکوه و جلال ما، تمامي حس خودمهم‌بيني بي‌پايان ما، توهم اين‌که ما داراي موقعيت ممتاز در پهنه گيتي هستيم، به واسطه اين عکس به چالش کشيده مي‌شود. سياره ما لکه‌اي گم‌شده در تاريکي کهکشان‌هاست. در اين تيرگي عظمت بي‌پايان هيچ نشانه‌اي از اين‌که کمکي از جايي مي‌رسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد، ديده نمي‌شود.

زمين تنها جاي شناخته شده است که قابليت زيست دارد. هيچ جايي نيست؛ حداقل در آينده نزديک که گونه بشر بتواند مهاجرت کند. مشاهدات، بله؛ استقرار، هنوز نه. خوشتان بيايد يا نه، زمين تنها جايي است که مي‌توانيم روي پايمان بايستيم. گفته شده که فضانوردي تجربه‌اي است شخصيت‌ساز که فرد را فروتن مي‌سازد. شايد هيچ تصويري بهتر از اين، غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنياي کوچکش به نمايش نگذارد. براي من اين تصوير تأکيدي است بر مسئوليت ما در جهت برخورد مهربانانه‌تر با يکديگر و سعي در گرامي‌داشتن و حفظ کردن اين نقطه آبي کمرگ؛ تنها خانه‌اي که تاکنون شناخته‌ايم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:24  توسط وحید  | 

رموز موفقیت مافیا در فرامین آنها بود

ليست ده فرمان عبارتند از:
1ـ هيچ كس نبايد مستقيم با دوستان خود تماس بگيرد، بلكه هميشه بايد شخص سومي اين كار را انجام دهد.
2. هيچ گاه نبايد به همسر دوستان خود نگاه كنيد.
3. هيچ گاه با پليس ديده نشويد.
4ـ رفتن به كلوپ‌ها و بارهاي عمومي ممنوع است.
5ـ حضور در «كوسا نوسترا»، مجمع مافيا در آمريكا الزامي است، حتي اگر همسر شما در حال وضع حمل باشد.
6ـ بايد به قرار ملاقات‌ها كاملا احترام گذاشته شود.
7ـ بايد با همسران به احترام رفتار شود.
8ـ هنگامي كه از شما اطلاعاتي خواسته مي‌شود، بايد حقيقت را بگوييد.
9ـ تملك پولي كه متعلق به ديگران است، ممنوع است.
10ـ اين افراد، حق عضويت در كوسا نوسترا را ندارند:
كساني كه در ميان خانواده‌شان يك عضو از پليس يا فرد خائن و يا بد اخلاق دارند و يا كسي كه ارزش‌هاي اخلاقي را رعايت نمي‌كند.

اين ليست در جريان دستگيري «سالواتوره لو پيكولو»، رئيس جديد و مشهور مافياي شهر سيسيل به دست آمده است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:13  توسط وحید  | 

اذان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 6:41  توسط وحید  | 

دعای ربنا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 6:40  توسط وحید  | 

وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 6:24  توسط وحید  | 

ازدواج در ضرب ‌المثل ‌های جهان

١-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت. (ضرب المثل آلمانی)
٢ - مردی كه به خاطر"پول" زن می گيرد، به نوكری می رود. (ضرب المثل فرانسوی)
۳- لياقت داماد، به قدرت بازوی اوست. (ضرب المثل چينی)
۴- زنی سعادتمند است كه مطيع "شوهر" باشد. (ضرب المثل يونانی)
٥- زن عاقل با داماد "بی پول" خوب می سازد. (ضرب المثل انگليسی)
٦- زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگليسی)
٧- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. (ضرب المثل آلمانی)
٨ - داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بی لياقت. (ضرب المثل لهستانی)
٩- دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. (ضرب المثل ايتاليايی)
١٠ -داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای.(ضرب المثل فرانسوی)
١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. (ضرب المثل ايتاليايی)
١٢- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. (ضرب المثل آذربايجانی)
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 21:17  توسط وحید  | 

cia

حدود چند ماه قبل CIA  شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.
پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور CIA يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي   داد گفت :

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 21:16  توسط وحید  | 

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود.
پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي‌ها نشسته بود. مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي‌نهايت شيفته زيبايي و شكوه دسته گل شده بود و لحظه‌اي از آن چشم برنمي‌داشت.
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد. قبل از توقف اتوبوس در ايستگاه پيرمرد از جا برخاست، به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده‌اي. آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال‌تر خواهد شد.
دخترك با خوشحالي دسته گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي‌رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمردي به سوي دروازه آرامگاه خصوصي آن سوي خيابان رفت و كنار قبري نزديك در ورودي نشست….

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:47  توسط وحید  | 

اندر احوالات ژاپن و نتیجه گیری یک نویسنده مغرض!

خوب است  که توی دنیا، این آدم های چشم بادومی به فکر همه چیز میافتند. مثلا یه ژاپنی بیکار و بی عار آمده که انصافا خیلی آدم عجیبی و حساسی  بوده و موضوع مهم "کمبود محبت" به شدت در وجودش قل قل میکرده  و رو به ساخت بالشتهایی آورده که کمبودهای خودش را جبران کنه. یکی نیست بگه مرد حسابی، تو میخوای خوب بخوابی چرا نمیری یه قرص دیازپام بخری؟ ملت رو سر کار میزاری؟ این هم عکس این آدم معلوم الحال:



از این مقدمه نسبتا احتمالا طنزگونه بگذریم، کمبود محبت چیست؟ چرا بعضی ها در خانه از حیوانات خانگی نگهداری میکنند؟
چرا بعضی ها با اینکه ازدواج کرده اند، اما به پدر و مادر خود چسبیده اند؟
چرا اکثر مردان و درصدی از زنها حتی پس از ازدواج از دوستان خود به هیچ وجه دست نمی کشند؟

و چرا روان شناسان از گرسنگی نمی میرند؟
پاسخ همه اینها روابط خانوادگی ضعیف، و کمبود محبت است.
جدیدا با بالا رفتن سن به این نتیجه منطقی رسیده ام که ما ایرانیها اکثرا محبت کردن را در خانواده یاد نگرفته ایم و برای همین از محبت هیچ درکی نداریم.آمار بالای طلاق و اختلاف در خانواده خواستگاهی جز این ندارد.
یکی میگفت شاید مشکل از جنگی است که پشت سر گذاشته ایم... اما من درصد دخالت جنگ را در این افسارگسیختگی، بی احساسی ، کودک ازاری، و طلاق بسیار پایین میدانم.
کمبود ها و مخصوصا کمبود محبت اگر در خانه جبران نشود به اعتیاد و فساد و بی بند و باری ختم میشود... اما:

دوستان محترم تهیه کننده برنامه شوک
دقت فرمایید: کمبود محبت به رپر شدن ممکن است ختم شود اما ممکن است به تهیه کنندگی یک برنامه سفارشی، بی محتوا و ضد موسیقی هم منجر شود!
نتیجه روانشناسی: شما هر کاری بکنید من نتیجه ای که دلم میخواهد میگیرم. 
نتیجه غیر روان شناسی: بالش ژاپنی ها به درد ایرانی جماعت نمی خورد. اما انرژی هسته ای چرا!
نتیجه آخر الامر: قرمه سبزی غذای خوشمزه ای است اما نه برای مغز سر آدم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:32  توسط وحید  | 

دعوی خدایی

مي گويند ابليس، زماني نزد فرعون آمد در حاليكه فرعون خوشه اي انگور در دست داشت و مي خورد.ابليس به او گفت: هيچكس مي تواندكه اين خوشهء انگور را به مرواريد خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت: نه. ابليس با جادوگري و سحر، آنخوشهء انگور را به دانه هاي مرواريد خوشاب تبديل كرد. فرعون تعجب كرد و گفت: آفرين بر تو كه استاد و ماهري. ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين استادي به بندگي قبول نكردند، تو با اين حماقت چگونه دعوي خدايي مي كني؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:58  توسط وحید  | 

پيش از آنكه سقراط را محاكمه كنند از وي پرسيدند: بزرگترين آرزويي كه در دل داري چيست؟ پاسخ داد: بزرگترين آرزوي من اين است كه به بالاترين مقام آتن صعود كنم و با صداي بلند به مردم بگويم : اي دوستان چرا با اين حرص و ولع بهترين و عزيزترين سالهاي زندگي خود را به جمع كردن ثروت و سيم و طلا مي گذرانيد در حاليكه آنگونه كه بايد و شايد در تعليم و تربيت اطفالتان كه مجبور خواهيد شد ثروت خود را براي آنها باقي بگذاريد, همت نمي گماريد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:51  توسط وحید  | 

 
روزي نادرشاه با يك خار كن از عرفاي نجف ,ملاقات كرد.نادر شاه به سيد هاشم رو كرد و گفت:شما واقعا همت كرده ايد كه از دنيا گذشته ايد. سيد هاشم با سادگي تمام گفت:بر عكس ,همت را شما كرده ايد كه از آخرت گذشته ايد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:50  توسط وحید  | 

کمربند

 

کيف مدرسه را با عجله گوشه اي پرتاب کرد و بي درنگ به سمت قلک کوچکي که روي تاقچه بود ، رفت .همه خستگي روزش را بر سر قلک بيچاره خالي کرد . پولهاي خرد را که هنوز با تکه هاي قلک قاطي بود در جيبش ريخت و با سرعت از خانه خارج شد .

خوشحال بود از اين که انتظارش به سر آمده بود . وارد مغازه شد . با ذوق گفت ( ببخشيد آقا ! يه کمربند مي خواستم .آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست …))

- به به . مبارک باشه . چه جوري باشه ؟ چرم يا معمولي ، مشکي يا قهوه اي ، …

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

- فرقي نداره . فقط …. ، فقط دردش کم باشه ! ….

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:14  توسط وحید  | 

داستان(اطلاعات لطفا)

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و

گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

 قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

 بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

 ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا

 بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:33  توسط وحید  | 

آخرش جالبه

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:8  توسط وحید  | 

تست روان شناسی

یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود. اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد. به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟
چند دقیقه با خود فکر کنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:9  توسط وحید  | 

دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزنه!

تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز مي شن - با هم بسته مي شن - با هم مي خندن - با هم گريه مي کنن - با هم مي چرخن . جالب اينجاس که هيچ کدوم هم اون يکي رو نمي بينه. دوستي يعني اين! حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز مي مونه (چشمک).

نتيجه گيري اخلاقي: دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:4  توسط وحید  | 

چند کاریکلماتور

 
  • گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرنده محبوس است
  • گل آفتاب‌گردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند.
  • مرگ, دستمزد یک عمر زندگی کردن است.
  • فواره و قوه جاذبه از سر به سر گذاشتن هم سیر نمی شوند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:52  توسط وحید  | 

طنز

 
کودکی به داروخانه رفت و گفت اقا بستنی دارید .صاحب داروخانه گفت نه .

روز بعد پسرک دوباره به همان داروخانه رفت و گفت اقا بستنی دارید و صاحب داروخانه گفت ما اینجا بستنی نداریم.

روز بعد دوباره پسرک به داروخانه رفت و همان سوال را تکرار کرد صاحب داروخانه که خیلی عصبانی شده بود گفت مگه نگفتم ما اینجا بستنی نداریم اگه یه دفعه دیگه بیایی اینجا با میخ اویزونت می کنم به دیوار .

روز بعد دوباره پسرک رفت و پرسید اقا میخ دارید صاحب داروخانه گفت نه .پسرک گفت اقا بستنی دارید ؟ صاخب داروخانه مستاصل گفت نداریم و رفت تو فکر .

روز بعد که پسرک به داروخانه رفت و گفت اقا بستنی دارید صاحب داروخانه که بستنی تهیه کرده بود گفت بله داریم و پسرک گفت افا اینحا مگه داروخانه نیست .چرا شما بستنی دارید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:48  توسط وحید  | 

اسما’ خدا که قبل از اذان میخونن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:37  توسط وحید  | 

فرزند خوانده

شاگرد سال اول دبستان کلاس دبي در باره عکس خانواده اي بحث مي کردند در عکس پسر کوچکي رنگ موي متفاوتي با ساير اعضاي خانواده داشت.

يکي از بچه ها اظهار کرد که او فرزند خوانده است و دختر کوچکي بنام جوسلين جي گفت من درباره فرزند خواندگي همه چيز را مي دانم چون خودم فرزند خوانده هستم

ديگر از بچه ها پرسيد فرزند خواندگي يعني چه

جوسيلن گفت يعني اينکه به جاي شکم در قلب مادرت رشد کني.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 18:53  توسط وحید  | 

تکرار تاریخ

 

  • موفقیت در 4 سالگی یعنی خیس نکردن شلوار.
  • موفقیت در 12 سالگی یعنی پیدا کردن دوست.
  • موفقیتدر18 سالگی یعنی داشتن گواهینامه.
  • موفقیت در 20 سالگی یعنی امکان ازدواج.موفقیت در 35 سالگی یعنی پول داشتن.
  • موفقیت در 50 سالگی یعنی پول داشتن.
  • موفقیت در 65 سالگی یعنی امکان ازدواج.
  • موفقیت در 70 سالگی یعنی داشتن گواهینامه.
  • موفقیت در 75 سالگی یعنی پیدا کردن دوست.
  • موفقیت در ۸۰ سالگی یعنی خیس نکردن شلوار
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 18:45  توسط وحید  | 

حرف ... پس از گفتن!

يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.

او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 18:44  توسط وحید  | 

فوت کوزه گری

 

موتور کشتی بزرگی خراب شد صاحبان کشتی هرچه تلاش کردند نتوانستند موتور را روشن کنند.انها به سراغ تعمیر کار پیری رفتند که از بچگی کارش تعمیر موتور کشتی بود.او به کشتی امد و نگاهی به موتور انداخت و از توی کیفش چکش کوچکی بیرون اورده و ضربه ای ارام به قسمتی از موتور زد و موتور روشن شد.

یک هفته بعد فاکتوری برای صاحبان کشتی امد به مبلغ ده هزلر دلار. انها متعجب شده که پیرمرد  کاری انجام نداده است و برای پیرمرد نوشتند که ریز صورت فاکتور را برایشان ارسال کند.

پیرمرد هم صورت فاکتور را برایشان ارسال کرد:

ضربه با چکش ......................................۲ دلار

دانستن اینکه کجا ضربه بزنم................۹۹۹۸دلار

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 18:42  توسط وحید  | 

درسهايي از ژاپني ها

 

يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:11  توسط وحید  | 

بانک زمان

 

تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخرشب فرصت داريد تا همه پولها را خرج کنيد چون آخر وقت حساب خود به خود خالي مي شود! دراين وقت شما چه خواهيد کرد؟!
البته که سعي ميکنيد تا آخرين ريال را خرج کنيد!
هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم، بانک زمان.
هرروز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبار به پايان مي رسد. هيچ برگشبي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود.

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند.
ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند.
ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند.
ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده.
و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان بدر برده مي داند.

هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد!
باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:13  توسط وحید  | 

دوچرخه

 
وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:56  توسط وحید  | 

هر روز با ما باشید

از امروز سعی مسکنم هر روز یکی از دعاها رو بزارم فردا هم اسماء خداوند رو که قبل از ازان میخونه میزارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:33  توسط وحید  | 

اینم دعاهای روزانه ماه رمضون

 

doa,ziarat.jpg

 

دعای روزانه ماه مبارک رمضان

 
ردیف

عنوان

اجرا

حجم
(KB)

زمان
1 دعای روز اول ejra_01.gif 114 0:01:14
2 دعای روز دوم ejra_01.gif 116 0:00:57
3 دعای روز سوم ejra_01.gif 98 0:00:47
4 دعای روز چهارم ejra_01.gif 193 0:01:36
5 دعای روز پنجم ejra_01.gif 109 0:00:53
6 دعای روز ششم ejra_01.gif 91 0:00:44
7 دعای روز هفتم ejra_01.gif 107 0:00:52
8 دعای روز هشتم ejra_01.gif 93 0:00:45
9 دعای روز نهم ejra_01.gif 134 0:01:06
10 دعای روز دهم ejra_01.gif 102 0:00:49
11 دعای روز یازدهم ejra_01.gif 147 0:01:13
12 دعای روز دوازدهم ejra_01.gif 119 0:00:58
13 دعای روز سیزدهم ejra_01.gif 118 0:00:58
14 دعای روز چهاردهم ejra_01.gif 118 0:00:58
15 دعای روز پانزدهم ejra_01.gif 154 0:01:16
16 دعای روز شانزدهم ejra_01.gif 108 0:00:53
17 دعای روز هفدهم ejra_01.gif 130 0:01:04
18 دعای روز هجدهم ejra_01.gif 117 0:00:57
19 دعای روز نوزدهم ejra_01.gif 112 0:00:55
20 دعای روز بیستم ejra_01.gif 109 0:00:53
21 دعای روز بیست و یکم ejra_01.gif 110 0:00:53
22 دعای روز بیست و دوم ejra_01.gif 147 0:01:13
23 دعای روز بیست و سوم ejra_01.gif 123 0:01:00
24 دعای روز بیست و چهارم ejra_01.gif 113 0:00:55
25 دعای روز بیست و پنجم ejra_01.gif 96 0:00:46
26 دعای روز بیست و ششم ejra_01.gif 87 0:00:42
27 دعای روز بیست و هفتم ejra_01.gif 113 0:00:55
28 دعای روز بیست و هشتم ejra_01.gif 102 0:00:50
29 دعای روز بیست و نهم ejra_01.gif 103 0:00:50
30 دعای روز سی ام ejra_01.gif 99 0:00:48
 
برای دانلود کردن دعاهای روزانه ماه مبارک رمضان، روی آیکون ejra_01.gif کلیک راست نموده
و  گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:25  توسط وحید  | 

تقریبا همه میتوانند در برابر فلاکت و بدبختی مقاومت کنند. اگر میخواهی فردی را امتحان کنی, به او قدرت بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:12  توسط وحید  | 

تقدیر

 
در یک جنگ سرنوشت ساز با اینکه ژنرال ژاپنی سربازان بیشتری در اختیار داشت و مطمئن بود که سربازانش جنگ را خواهند برد اما سربازانش به شکست دادن دشمن امیدی نداشتند و پر از ترس و شک بودند و این نگران کننده بود.  

.در بین راه به یک مکان مذهبی رسیدند . پس از عبادت ژنرال سکه ای از جیبش در اورد و گفت تقدیر را نمی توان تغییر داد ,من این سکه را می اندازم ,این سکه سرنوشت جنگ را برای ما خواهد گفت اگر شیر امد ما جنگ را خواهیم برد واگر خط امد ما شکست خواهیم خورد.بعد سکه را انداخت همگی دور سکه جمع شدند .شیر بود .همه سربازان شادمان شدند و پر از اعتماد به نفس ,انها می دانستند که تقدیر را نمی توان عوض کرد و مطمئن شدند که جنگ را خواهند برد  .

انها با قدرت به دشمن حمله کردند وپیروز شدند.

بعد از جنگ یکی از ستوانها پیش ژنرال امد و گفت تقدیر را نمی توان عوض کرد .ژنرال گفتند کاملا درست است و سکه را به ستوان نشان داد .دو طرفش شیر بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:53  توسط وحید  | 

توقیف

 

وقتي سوار اتومبيلش‌ شد، بسيار كلافه بود.
سيگارش را روشن كرد و به راه افتاد.

خودش و اتومبيلش دود مي‌كردند.

پليس سر چهارراه، ماشينش را به علت دودزا بودن متوقف كرد.

اما خودش را هيچ كس تا روزي كه بر اثر سكته قلبي در بيمارستان متوقف شد، متوقف نكرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:49  توسط وحید  | 

لیوان مباش دریا باش

مردی از دست روزگار سخت می نالید .

 پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان اب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟

 فرد شاکی تف کرده و گفت :خیلی شور و غیر قابل تحمل است.

استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟

فرد شاکی گفت "خوب است و می توان تحمل کرد.

استاد گفت شوری اب همان سختی های زندگی است .شوری  این دو اب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود.سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.لیوان مباش دریا باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:45  توسط وحید  | 

رابطه ی اعداد

نکته جالب و منطقی در مورد این اعداد  تعداد زاویه های انهاست:.عدد ۱ یک زاویه و ۲ دو زاویه .......

numbers

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:43  توسط وحید  | 

خدا را شکر

  • خدا را شكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.
  • خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است ودر خيابانها پرسه نمي زند.
  • خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم .

 

  • خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستان و خانواده ام بوده ام .
  • خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم .
  • خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان  كار كردن را دارم .

 

  • خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.
  • خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.
  • خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم .

 

  • خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.
  • خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام .
  • خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني  اغلب اوقات سالم هستم .
  • خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم .

    و خدا را شکر براي همه چيز .......................

خدايا از تو ممنونم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:25  توسط وحید  | 

عشق و دیوانگی

در زمان هاي قديم پيش ازآنكه انسان بر روي زمين پا بگذارد. بدي ها و خوبي هاي جهان دور هم جمع شده بودند. يك روز كه حوصله ي آنها سر رفته بود تصميم گرفتند كه قايم باشك بازي كنند . ديوانگي گفت : من چشم مي گذارم ، بقيه قايم شويد.

ديوانگي چشمهايش را بست و شروع به شمردن كرد: يك ... دو ... سه

همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان كرد . خيانت داخل انبوهي از زباله مخفي شد . اصالت به ميان ابرها و هوس به مركز زمين فرو رفت . حسادت هم داخل چاهي عميق پنهان شد . به تدريج همه قايم شدند ، الا عشق كه هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود . البته تعجبي نداشت چون عشق را نمي توان به اين راحتي پنهان كرد . ديوانگي به عدد 100 رسيد كه عشق خود را داخل يك دسته گل رز مخفي كرد.

ديوانگي فرياد زد: آماده باشيد ، من دارم مي آيم .

بعد براي پيدا كردن بقيه به راه افتاد . اول از همه تنبلي را پيدا كرد ، تنبلي اصلا تلاش نكرده بود خود را قايم كند ، بعد به ترتيب همه را پيدا كرد ، اما از عشق خبري نبود ديوانگي ديگر خسته شده بود كه حسادت حسودي اش گرفت و آرام در گوش او گفت : عشق در داخل گل رزمخفي شده است .

ديوانگي با هيجان شاخهاي از درخت كند و با قدرت تمام داخل گل رز فرو كرد. صداي ناله اي بلند شد.

عشق از داخل شاخه اي بيرون آمد ، در حالي كه دستهايش  را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتهايش خون مي ريخت .شاخه ي درخت چشمان عشق را كور كرده بود.

ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت : حالا من چه كار كنم؟ چگونه مي توانم جبران كنم ؟

عشق جواب داد : مهم نيست ، دوست من . تو ديگر نمي تواني كاري بكني ، فقط خواهش مي كنم تا از اين به بعد يار من باشي ، همه چا همراهم باش تا راه را گم نكنم .

و از آن روز تا ابد عشق و ديوانگي همراه يكديگر به درون تمام آدم هاي عاشق سرك مي كشند

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:30  توسط وحید  | 

قوانین موروفی

فردی به نام آقای مورفی پس از سالها زندگی به نتایج زیر دست یافت و به آنها سخت اعتقاد پیدا کرده است.

هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هميشه در آخرين مكاني كه آن را جستجو مي كنيد مي يابيدش !

هيچ اهميتي ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسي مي گرديد ، به محض آنكه آن را خريديد ، آن را در مغازه اي ديگر ارزان تر خواهيد يافت !

همواره در خيابان در هنگام رانندگي ، ماشين ها در لاين ديگر سريعتر حركت مي كنند !

زمانيكه دستگاه معيوب خود را نزد تعميركار مي بريد كاملاً بي عيب و درست كار خواهد كرد !

هرگاه شما چيزي را در جاي امني قرار مي دهيد تا گم نشود ديگر هيچگاه نمي توانيد پيدايش كنيد !

در ورزش گلف هميشه بهترين ضربه ها زماني زده مي شود كه تنها باشيد و بدترين آن هنگامي كه در جمعي بازي مي كنيد !

سنگين بودن ترافيك نسبت مستقيم دارد با ميزان عجله شما براي زود رسيدن به مقصد !

هنگام ورود به پمپ بنزين جايگاهي را كه انتخاب مي كنيد هميشه طولاني تر از جايگاه هاي ديگر خواهد بود !

هرگاه كفش نو را براي اولين بار به پا كنيد همه پايشان را به روي آن خواهند گذاشت !

زمانيكه مي خواهيد لكه روي شيشه پنجره را پاك كنيد هميشه لكه سمت ديگر پنجره است !

به محض آنكه چيزي را دور بياندازيد به آن نياز پيدا خواهيد كرد !

احتمال آنكه آن طرف ناني كه به آن كره ماليده شده است بر روي فرش بيافتد نسبت مستقيم دارد با قيمت فرش !

دود سيگار هميشه به سمت افراد غير سيگاري حركت خواهد كرد ، بدون توجه به جهت    وزش باد !

جاي پارك مناسب ماشين ، هميشه سمت ديگر خيابان مي باشد !

روزي كه چترت را فراموش كني آن روز حتماً باران مي بارد !

اگر بشر با داشتن ثروت كافي به سعادت و انسانيت مي رسيد امروز تمام ثروتمندان ، نمونه انسانيت و سعادت بودند !

راز بدبختي ، داشتن ايام فراغتي است كه به خوشبختي فكر مي كنيم !

يك غم ، به تنهايي براي نابودي هزاران نشاط كافي است !

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:25  توسط وحید  | 

رمضان آمد

حلول ماه رمضان را به شما شیعیان تبریک میگویم
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:19  توسط وحید  | 

مطالب

من روزی ۱۵ تایی مطلب میزارم تو وبلاگم پس مطالب آرشیو جدیدن اگه خاستین یه سری بزنین
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:19  توسط وحید  | 

طمع

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی!'

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: 'نمی فهمم!'

خداوند جواب داد: 'ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:7  توسط وحید  | 

ختم قران

امروز یه نفر این رو واسم داد گفت ختم قرانه حالا نمیدونم چه جوری ولی اگه خاستین یه سر بزنین

http://www.tome87.blogfa.coئ/

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 17:57  توسط وحید  | 

احساس شما بعد از خواندن این داستان چیست ؟

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 17:26  توسط وحید  | 

ایمیلامون رو ببندیم بریم گوجه بفروشیم

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبهش کرد و تميز کردن زمينش رو - به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..» 

 

مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ....

پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آيندهي خانوادهش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين.. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:

 

  آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 17:1  توسط وحید  | 

سر انجام ترانه مادری

همانطور كه می دانیم در شب های تابستان كه كمبود برق و گرما در حال دق دادن ماست سریال جذاب ترانه مادری شبهای تابستان مهمان خانه های ماست و باری دیگر صدا و سیمای فكور ما طرحی دیگر ریخت و همه را انگشت به دهان كرد. بعد از سریال موفق و دیدنی نرگس با بازیها و كارگردانی درخشان آن مجموعه پیچاندن ذهن مردم تا آخرین قسمت جایزه مجسمه طلایی آلفرد هیچكاك را گرفت شبكه 3 بار دیگر دست به بیل و كلنگ شد و سریالی ساخت كه ساعت 11 وقتی شروع می شود و 11:30 تمام می شود 11:35 دقیقه قسمت همان شب در تمامی فروشگاههای اروپا و امریكا عرضه می گردد و عجبا كه صف های طولانی برای خرید سریال بوجود می آید! یكی از علل موفقیت این سریال همانند سریال اسطوره ای نرگس عاری از هر گونه غلو در سریال می باشد.

و اینك می خواهم آخر سریال را برای شما بازگو كنم :

پویا در بدو ورود به دانشگاه در ترم 1 استاد دانشگاه می شود چون بقدری باهوش و تیز هوش هست همزمان در آموزشگاه خانم ادیب تدریس می كند و به یك كارخانه مشاوره می دهد ترم دوم ایشون به درجه استاد بزرگی می رسند و صاحب 7-8 تا كارخانه می شوند و در سراسر كشور آموزشگاه می زند با 120% قبولی در كنور واقعا هم همه قبول می شوند ولی خانم ادیب همچنان ناز می كند پدر چلاغ خانم ادیب همچون فرشته ای بر تارك آسمان همانند خاله زنك ها روی ویلچر نشسته كه دخترش بیاید و از پویا جان برای اون بگوید باید گفت كه خانم ادیب همچنان درجا زده است و هیچ پیشرفتی نمی كند چون مشغول پدر عزیزش می باشد چند روز در میون دوستان می آیند خانه او. پویا دلش برای پدر چلاغ نغمه خانم می سوزد و با پولی كه از راه اموزشگاهها و كارخانه هایش بدست می آورد او ره به امریكا برای معالجه اعزام می كند ولی ثمری نداشت پدر نغمه جان همچنان ویلچر نشین است. پویا همچنان پیشرفت می كند و به درجات عالیه می رسد! مادر پویا هی حرص می خورد كه چرا پویای بی شخصیت انقدر خودش را پیش ادیب كوچك می كند و ادیب او را ... خودش هم حساب نمی كند و ناز می دهدو سیمرا عمه دلاور بچه ها كه همچون كوه جلوی دایی فرخ ایستاده و اجازه نمی دهد حق بچه ها خورده شود سمیرا خانم برجس را می سازد بقدری كار برج سازی اش خوب بود كه ساخت تمام برج های ایران به سفارش اوست و در آینده طبق مذاكرات آماده برای رفت به خارج (دبی) می شود برای ساخت برج العرب 2. دایی فرخ خیلی بی وجدان و نامرد هست یاد و خاطره شوكت نمك به حروم را در خاطره های ما زنده كرده است سرش به سنگ می خورد به خاك سیاه می افتد میلیارد ها بدهی دارد به زندان می افتد بخش 209 زندان اوین دمار از روزگارش می آوردند شب ها سوسك می خورد روزها موش خیلی شرایطش سخت است مثل بدبخت ها شده و دارد می می رد ناگهان رگ غیرت عمه فرخنده و بچه ها بالا می زند و خانه را می فروشند قبل از فروش خانه متوجه می شوند خانه بوی نفت می دهد بله در خانه مادری چاه نفت پیدا شده است كه ارزش آن میلیارد ها را هم رد می كند یكشبه پولدار می شوند دایی فرخ از زندان آزاد می شود پوز همه طلبكارها را به زمین می مالد , پدر زنش اقا جلال كه مثل قطام تبدیل به سگ می شود و آخرش ماموران شهرداری او را می کشند.دایی فرخ مهریه زنش را تو صورتش می زند و 7-8 طلاقه اش می كند او هم به روز سیاه می فتاد مثل سوسك می شود و می پوسد دایی فرخ یه تاجر بزرگ می شود همه دست و پای او را می بوسند بهرام هم از خیر سری چاه نفت كافی شاپش را می زند و در 1 سال بعد شعبه های زیادی سراسر كشور دایر می كند و پولدار می شود تریلی تریلی.
پدر لاابالی پویا كه همیشه در سفر است تو زرد از آب در می آید و معلوم می شود 3 تا زن دارد عمه فرخنده سریع او را هم سرویس می كند و طلاق را می دهد در این هنگام خانم ادیب هم خبردار همه ماجراهاست و خبرها را به پدرش می رساند دل آقای ادیب هوای عمه فرخنده را می كند و مرغ یك پا دارد من عمه فرخنده را می خواهم بعد از زد و بند های فراوان قرار بر این شد پویا و نغمه جون و آقای ادیب و عمع فرخنده با هم ازدواج كنند در یك روز.
روز عروسی وقتی عمه فرخنده به آقای ادیب ظاهر می شود آقای ادیب می گوید فرخنده جان تو چقدر شبیه زن سابق من شدی در میان تعجب حضار از جا بر می خیزد و ناگهان معجزه رخ می دهد بله آقای ادیب هم شفا گرفت.
سمیرا از شوهرش دلچركین می شود چون او را با یك زن در كافی شاپ دیده است و او را طلاق می دهد و دایی فرخ سریع او را به همسری خود می گیرد و كی بهتر از سمیرا.
فرخنده و ادیب 4-5 تا بچه می زایند
فرخ و سمیرا هم 4-5 تا دیگه
آنها خوشبخت هستند
پویا طراح سفینه های ناسا می شود و خیلی معروف می شود
خانم ادیب دانشمند برجسته دنیا می شود
پدرش چون مهندس برق بود اكتشافات بسیاری پدید می آورد كه نامش در تاریخ ثبت می شود
سمیرا بلندترین برج جهان را می سازد به ارتفاع 7-8 هزار متر
فرخ تاجر بزرگی می شود كه نصف دنیا زیر گذر او قرار می گیرد
بهرام شعبه های خود را به اسم مك بهرام در سراسر دنیا گسترش می دهد

و روح مادر جون در آرامش در آخرین سكانس به تمامی اینها لبخند می زند و راضی است.
از این سریال فیلمی ساخته می شود و نماینده ایران در مراسم اسكار می شود و تمامی جوایز را درو می كند.
عجب سریال زیبایی بود جا داره از صدا و سیما مسئولین شبكه جوان شبكه پرگوهر شبكه 3 هم تشكری كرده باشیم دست همگی شما درد نكنه منتظر سریالهای شما هستیم
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:56  توسط وحید  | 

ويژگيهاي پسران با کلاس

 1. برداشتن ابرو به مقدار کافي 2. کشيدن سيگار به همراه چوب سيگار 3. بحث در مورد انتخابات رياست جمهوري امريکا 4. نگرفتن ناخن هاي انگشتان دست 5 . بي اطلاعي از تماشاي برنامه هاي تلويزيوني 6. گوش دادن موسيقي بدون کلام 7. نوشيدن نوشابه هاي انرژي زا 8 . اظهار عدم تمايل به ازدواج 9. تظاهر به عصبي بودن
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:47  توسط وحید  | 

سهراب سپهري ورژن 2008

هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟ چه کسي بود صدا کرد زورو
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:45  توسط وحید  | 

همیشه کسانی را که خدمت میکنند به یاد داشته باشیم

 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر  ١٠  ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن  سراغش رفت.

پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام  پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:  بستنى خالى  چند است؟

خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود  و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت  : ٣٥  سنت 

پسر دوباره سکه‌هايش  را شمرد و گفت:

 براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و  رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت  کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى  ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد  امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى  خالى خورده بود!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:43  توسط وحید  | 

زندگی یک مرد

یک روزگی: ناخواسته، عریان جلوی یک پرستار نامحرم ظاهر شده بودم و حتی پرستار بی حیا بدون چشم های درویش شده، مدام به پشت من می زد!

یک سالگی: در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می انداخت و هی می گفت گوگوری مگوری، یهو لباسش خیس شد!

چهارسالگی: در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می کرد، من می خندیدم! نمی دانم چرا؟!

هفت سالگی: پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد، آن مرد با ال90 آمد را یاد گرفتم.

نه سالگی: در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم ولی انداختم پای پسر همسایه دیگرمان. بنده خدا سر شب یک کتک مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد که شیشه همسایه را بشکند و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من!

دوازده سالگی: به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم. در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولی ناظم آنجا کاملاً به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاظر چندین و چند منفی انضباطی گرفتم! البته به محض اینکه به اخلاق ایشان آشنا شدم، چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم!

هجده سالگی: در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی در رشته فراگیرغیرانتفاعی شبانه ی علمی کاربردی کاردانی میخ کج کنی در دانشگاه آزاد واحد بوقمنچزآباد (البته یکی ازشعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد!) قبول شدم.

بیست و چهار سالگی: در این سال دانشگاه آزاد به اصرار مدرک کاردانی ام را که هنوز نیمی از واحدهایش مانده بود تا پاس شود، به من داد!

بیست و شش سالگی: رفتم زن بگیرم، گفتند باید یک شغل پردرآمد داشته باشی. رفتم یک شغل پردآمد داشته باشم، گفتند باید سابقه کارداشته باشی. رفتم دنبال سابقه کار که در نهایت سابقه کار به من گفت: بی خیال زن گرفتن!

سی وسه سالگی: بالاخره با یکی مثل خودمون که در ترشی قرار داشت قرارمدارهای ازدواج و خواستگاری و عقد و بله برون و نخیردرون و پاتخت و کنارتخت و گوشه پایین سمت چپ تخت و... رو گذاشتیم.

چهل ویک سالگی: در این سال گل پسر بابا که می خواست بره کلاس اول، دوتا پاش رو کرده بود توی یک کفش که لوازم التحریر دارا و سارا میخوام. بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه. ورپریده بیشترشو سارا برمی داشت تا دارا!

شصت وشش سالگی: تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می خریدم. به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خرید دندان مصنوعی صفرکیلومتر رو نمی داد، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود(!) برای حدااکثر بیست سال اجاره کردم. معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شبها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود!

هفتاد و هشت سالگی: به علت سن بالای من و همسرم، پسرانمان( شما بخوانید عروسهایمان!) ما را به خانه هایشان راه نمی دادند.

هشتاد و پنج سالگی: بلافاصله پس از خوردن یک کله پاچه درست حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه پس دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند!

نود سالگی: همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم، زیادی حرف شده بودند وفردای همین حرف های زیادی بود که به طور نابهنگامی خدابیاورز شدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:40  توسط وحید  | 

عشق براي تمام عمر

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: « بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه»

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.

پرستاران از اول دليل عجله‌اش را پرسيدند.

پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

پيمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي‌دانم او چه كسي است ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:35  توسط وحید  | 

تفقل !!!!!!!!!

بسیار ترا خسته روان باید شد                 وانگشت نمای این و آن باید شد      

گر آدمیئی بساز با آدمیان                        ور خود ملکی بر آسمان باید شد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:41  توسط وحید  | 

   
 
وزارت نیرو اعلام کرد:  از این پس برق نمیره!
 
فقط بعضی وقتها برق میاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:53  توسط وحید  | 

یک سوال

    شيخي به زني فاحشه گفتا: مستي، هر لحظه به دام دگري پا بستي؛ گفتا: شيخا، هر آنچه گويي هستم، آيا تو چنان که مي‌نمايي هستي؟
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:53  توسط وحید  | 

تو می فهمی ؟!

  

تو می فهمی ؟!

من که نمی فهمم

فرق حوری با فاحشه چیست ؟!

یکی در استخدام خداست 

و دیگری در استخدام بنده ی خدا

پس زنده باد خدایی که حوری رشوه می دهد

و بهشتی که فاحشه خانه است

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:53  توسط وحید  | 

خدایا

  خدایــا!
من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری! من چون
تویی دارم و تو همچون خودی نداری...
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:52  توسط وحید  | 

مشکوکم

 من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدمهاست، پس چرا این همه دلها تنهاست...؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:52  توسط وحید  | 

قبلا یه قولی داده بودم راجب به دین رپر ها

                                                   شوک - یک دروغ بزرگ
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:52  توسط وحید  | 

سیاهی کیستی؟ -سیاهی!

کی می‌دونه، دختر شجاع، توی تاریکی، اگه بترسه، چی کار می‌کنه؟   -من نمی‌دونم!

کی می‌دونه، دختر شجاع، وقتی برق رفته، تو  راه خونه، تنهای تنها، تو خیابون‌ها، چی کار می‌کنه؟      -من نمی‌دونم!

کی می‌دونه، دختر شجاع، وقتی که در دور، سیاهِ مشکوک، توی تاریکی، می‌خوره تکون، چی کار می‌کنه؟      -من نمی‌دونم!

کی می‌دونه، دختر شجاع، اگه سیاهی در پی‌اش بیاید، فریاد بزند، صدایش در نیاید، چی کار می‌کند؟     -من نمی‌دونم!

کی می‌دونه، دختر شجاع، اگر بدود، تند و بی وقفه، نبیند چاله، زمین بخوره، چی کار می‌کند؟     -من نمی‌دونم!

کی می‌دونه، دختر شجاع، اگه برسد دم خونه‌شون، با پای خسته و نفس زنون، سیاهی نزدیک، کسی خونه نیست، چی کار می‌کنه؟     -من نمی‌دونم!

کی می‌دونه، دختر شجاع، اگر بگردد، دنبال کلید، پیدایش نکند، قلبش وایستد، چی کار می‌کند؟     -من نمی‌دونم!

کی می‌دونه، "امنیت این‌جاست"، "امکانات این‌جاست"، "خوشبختی این‌جاست"، "زندگی زیباست"، "مثل یک رویاست"، "پس بیا با هم، مهربان باشیم" راست است یا دروغ؟                -من نمی‌دونم!

 

پس این‌جا کجاست؟!

صیغه زورکی؟ مدرکِ جعلی؟ دزدیِ آشکار؟ دروغِ شاخدار؟ برق بی یارانه؟ آقا قلدره؟ تاکسیِ دربست؟ همینه که هست؟!

 

پ.ن. من می‌دونم، دختر شجاع، وقتی که ترسید، پاهایش نلرزید، دید که برق‌ها نیست، دست‌هایش نلرزید، یک گوشه ایستاد، نفس نکشید، گشت پیِ کلید، کلید پیدا شد، سیاهی گم شد، توی سیاهی...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:52  توسط وحید  | 

پیشرفت تنها در سایه آمادگی همیشگی ما بدست می آید
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 20:36  توسط وحید  | 

گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا خسته ام خسته از این تکرارهـــا ای کــــه می آیدصدای گــریه ات نیمه شـــبها از پس د یوار هـــــا گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا من بــه د ر گـفتم ولـیکــن بشنو ند نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 20:35  توسط وحید  | 

اینم از جراید

http://blacktigers.persiangig.ir/emad/ir-strange-0036.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 20:10  توسط وحید  | 

خوب با این وضعیت شما انتظار دارین عاقبت مملکت چی بشه؟

http://blacktigers.persiangig.ir/emad/ir-strange-0025.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 20:8  توسط وحید  | 

واقعا که

http://blacktigers.persiangig.ir/emad/ir-strange-0027.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 20:5  توسط وحید  | 

علی معلم

خیال روی تو را گل به خواب می بیند ستاره خواب هزار آفتاب می بیند نسیم موی تو را آفتاب می بوید حریم وصل تو را ماهتاب می بیند ز باغ آینه بوی بهار می آید کدام غنچه نشکفته خواب می بیند میان شاخه بازوی تو ز تو دورم پرنده ام که گلی را در آب می بیند کسی که نقش دو عالم ز خط ساغر خواند بقای عمر مرا در شراب می بیند ز بال سوخته ی عندلیب، دانستم هرآنکه از تو جدا شد، عذاب می بیند ستم مکن که ستمگر همیشه در بیم- عقوبتی است – که روز حساب می بیند چنان خراب تو گشتم، به هر چه بادا باد که دل "عمارت می" هم خراب می بیند
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 19:51  توسط وحید  | 

داستانک

عاشق نشیم یا اگه شدیم، سوار تاکسی نشیم
توی ردیف آخر سرویس نشسته بودم و داشتم از کارآموزی برمی‌گشتم خونه. ساعت حدود یازده و نیم شب بود. داشتم از خستگی می‌مردم. کم‌کم چشمام گرم شد و خوابم برد. یهو از خواب پریدم و دیدم که سرویس خالی خالیه و هیچ کس توی سرویس نیست و فقط منم و راننده. راننده داشت با حالت وحشتناکی داد می زد و به راننده‌ی کناری که با اون کل انداخته بود بلند بلند حرف زشت می‌زد.
من که تازه از خواب بیدار شده بودم، منگ بودم و یکی دو دقیقه‌ای طول کشید تا بفهمم چی شده و اینجا کجاست و من کیم و ...
با خودم مونده بودم که برم جلو و به راننده که از عصبانیت کف کرده بود بگم نگه داره یا نه. یکی دو دقیقه‌ای داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم تا بالاخره دلمو زدم به دریا و رفتم جلو و سلام کرد. راننده اولش متوجه حضور من نشد، ولی وقتی فهمید که اون همه وقت که فکر می‌کرده تنهاست و داشته با خیال راحت داد می‌زده و حرف زشت می‌زده، یکی دیگه هم توی اتوبوس بوده و همه‌ی حرفاشو شنیده، یهو جا خورد و به تته پته افتاد و دست و پاشو گم کرد و یهو زد کنار و گفت: «شما کجا بودی؟!»
قضیه‌ی خواب موندنم را براش تعریف کردم. فضای سنگینی حاکم بود. کسی حرفی نمی‌زد و راننده فقط سرش را انداخته بود پایین و انگار دلش می‌خواست آب بشه بره توی زمین. منم برای اینکه بیشتر از این شرمنده نشه، زود خداحافظی کردم و از اتوبوس پیاده شدم.
اتوبوس دور شد و من که منگ خواب بودم ایستادم کنار جاده. یه جایی بیرون شهر. حدود 10 دقیقه‌ای هر چی منتظر شدم تا یه نفر من را سوار کنه، انگار نه انگار. مسیر هیچ کدومشون به من نمی‌خورد. بعد از پانزده دقیقه یکی نگه داشت و گفت: «کجا می‌خواهی بری؟» منم گفتم:«سه‌راه حکیم نظامی!» گفت: «عموجون! عاشقی؟» گفتم: «چطور؟!» گفت: «مرد حسابی، باید بری اونطرف خیابون و از اونجا سوار ماشین بشی!!!»
برقِ اون منطقه رفته بود و چشم، چشم را نمی‌دید. رفتم که برم اون‌طرف خیابون. وسط اتوبان که رسیدم دیدم نرده گذاشته‌اند که کسی از خیابون رد نشه. منم دست از پا درازتر برگشتم همون‌طرف و توی تاریکی هر چی چشم انداختم، پل هوایی ندیدم. با خودم گفتم یا پل هوایی از این طرف است یا از آن‌طرف. هیچ کس هم نبود که ازش سوال بپرسم. شروع کردم به پیاده روی به سمت راست. حدود بیست دقیقه‌ای پیاده رفتم تا نهایتاً متوجه شدم که باید به سمت چپ می‌رفته‌ام. اگر توی اون شرایط ذهنم خوب کار می‌کرد، باید اول می‌رفتم سمت چپ که اگر احیاناً مسیر را اشتباه رفته بودم برای بازگشت به سمت راست بتونم سوار ماشین بشم. مخلص کلام، بیست دقیقه‌ای به سمت چپ راه رفتم تا بالاخره برگشتم سر جای اولم. بعد هم حدود پنج دقیقه راه رفتم تا رسیدم به پل هوایی.
همه جا تاریک بود. رفتم بالای پل هوایی. هیچی دیده نمی‌شد. فقط حواسم به این بود که از پل نیفتم پایین که یهو یه سایه از کنارم رد شد. از ترس داد زدم! چیز خاصی نبود. یه نفر دیگه بود که اونم داشت از روی پل رد می‌شد.
حالم که جا اومد، تمام طول پل هوایی که به طول هشت باند خیابون بود را دویدم تا رسیدم اونطرف و یه نفس راحتی کشیدم و با خیال راحت ایستادم کنارم جاده و برای  ماشین‌ها دست تکان می‌دادم که: «مستقیم...»
بالاخره یه نفر سوارم کرد. حدود پنج دقیقه‌ای طول کشید تا از تاریکی خیابان‌ها در آمدیم و رسیدیم به خیابان‌هایی که برق داشتند. هر چی نگاه می‌کردم، می‌دیدم که انگار این اطراف برام آشنا نیست. چیزی نگفتم و یه پنج دقیقه‌ی دیگر هم گذشت تا بالاخره از راننده پرسیدم: « ببخشید تا سه راه حکیم‌نظامی خیلی راهه؟» هنوز حرفم تموم نشده بود که طرف زد روی ترمز و با حالت متعجبی منو نگاه کرد و گفت: «ما الان حدود 10 دقیقه‌ای می‌شه که از وقتی که سوار شدی، داریم صد و هشتاد درجه خلاف جهت سه راه حکیم‌نظامی می‌آییم!!!»
من بدون هیچ حرفی، از ماشین پیاده شدم و بدون اینکه برای مابقی کرایه بایستم، حدود دو سه برابر کرایه را به طرف دادم. اونم اصلاً به روی خودش نیاورد و رفت که رفت که رفت...
این‌که اون شب تا من اومدم برسم خونه، چه اتفاقات دیگه‌ای افتاد خیلی مهم نیست؛ مهم اینه که:
۱- ما باید به پدر و مادر خود احترام بذاریم.
۲- توی اتوبوس نخوابیم.
3- همیشه برای رسیدن به پل هوایی به سمت چپ برویم.
۴- اگر روی پل هوایی بودیم و ترسیدم، حواسمون باشه که دوباره برنگردیم همونجای اولی که از پل اومده‌ایم بالا.
5- عاشق نشیم یا اگه شدیم، سوار تاکسی نشیم.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 12:18  توسط وحید  | 

نیکی و بدی

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلوي (شام آخر) دچار مشكل بزرگي شد. مي بايست(نيكي) را به شكل عيسي و (بدي) را به شكل (يهودا) يكي از ياران كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند،‌تصوير مي كرد . كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي ، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت.جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودهاو طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلوي شام آخر تقريبا تمام شده بود، اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود . كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو ، جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت.  به زحمت از دستيارانش خواست اورا تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آورند، دستياران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي ، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند،‌نسخه برداري كرد.وقتي كارش تمام شد گدا،  كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود ، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: من اين تابلو را قبلا ديده ام! داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟ گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز خواندم، زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:40  توسط وحید  | 

خاطرات يك شنگول

 

اوه، مای گاد، چه جالب!!

شنبه: استاد گفته، اگه يه جلسه ديگه غيبت داشته باشم، بايد بي خيال پاس كردن اين درس بشم. بعد از ظهر ديگه هر جوري شده مي روم سر كلاس. ظهر با كامبيز و پ‍‍ژمان رفتيم ترياي دانشگاه و يه ناهار توپ زديم تو رگ، تا بعد از ظهر با آمادگي كامل بريم سركلاس. ظهر رفتيم خوابگاه پيش بچه ها و تا ساعت 5 عصر خوابمان برد . حيف شد، يه امروز هم كه مي خواستم برم سر كلاس، نشد. فكر كنم اين درس را افتادم. بي خيال، به قول مامي "نو پوروبلم". عصر براي اينكه اين خاطره ي تلخ را فراموش كنم با كامبيز رفتيم گيم نت و تا شب، 8 دست كانتر زديم .

شب عمه شهره با دختر عمه پانته آ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:24  توسط وحید  | 

داستانک

کجا حاج خانوم ؟
- مستقيم ميدون ولی عصر !
- بيا بالا ...

يه خانوم چادری با پسرش سوار ميشن ...
ميشينن عقب ... يه
خانوم هم ميشينه پهلوشون ... دوتا آقا هم رو صندلی جلو ...

- مامان من بستنی ميخوام ...
- پسرم من که ۱ ساعت پيش برات بستنی خريدم ....
- نه خيرم ! من بسسستنی میخوام !!!
- عزيزم بهونه نگير الان ميريم خونه ....
- مامان اگه برام
بستنی نخری رفتيم خونه به بابا ميگم ديشب چی کار کردی !
- پسرم بزار پياده شديم برات بستنی ميخرم ...
- نه من الان بستنی ميخوام !!!
- آخه الان که نميشه يه کمی صبر کن ...
- من الان الان ميخوام ! ااااار اااااااار !
- حالا که اينجور شد اصلا نميخرم ....
- باشه منم به بابا ميگم ديشب جلوی مهمونا گوزيدی !

يه دفه همه با هم بر ميگردن و اين زن بدبختو نگاه ميکنن و ميخندن ...
زن بيچاره هم از شدت خجالت شيش تا رنگ عوض ميکنه و به راننده ميگه نگه دارين ...
ماشين هنوز واينستاده بود که خانوم دست بچشو ميگيره و ميخواد از ماشين پياده شه که
يه موتوری مياد ميزنه در عقب ماشينو ميکنه ....

راننده هم شاکی پياده ميشه وسط خيابون داد ميزنه :

- آخه خواهر من ! منم ميگوزم ! شمام ميگوزی ! همه ميگوزن ! اين دليل نميشه که شما برينی به ماشين من ....
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:5  توسط وحید  | 

جهان سوم

 
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. ......................... پروفسور محمود حسابي..............
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 12:7  توسط وحید  | 

داستان ماورا طبیعی

 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 12:1  توسط وحید  | 

خوشبختي مثل يه پروانه است . وقتي دنبالش مي‌دوي پرواز مي‌كنه اما وقتي وايسي مياد رو سرت ميشينه

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:34  توسط وحید  | 

 منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم، من در پي اين حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:34  توسط وحید  | 

 هيچ وقت به کسي نگو ما به درد هم نمي خوريم شايد اون به درد تو نخوره ، ولي ممکنه تو دواي همه درد هاي اون باشي

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:34  توسط وحید  | 

من روزی حدود ۱۵ مطلب جدید میزارم پس اگه حوصله داشتین آرشیو رو بخونین چون جدیدن
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:7  توسط وحید  | 

ما یک مشت معتاد بیشتر نیستیم!

روزی که به دنیا آمدی را یادت می آید؟

نه! خوب حق داری ،مشکلی نیست یه کم جلوتر می رویم.

آره تو الان دوسالته و مامانت برای اینکه به کارهایش برسه تو رو نشونده توی روروَ­ک  و گذاشته جلوی تلویزیون. تلویزیون هم داره میزگرد فلسفی پخش می کنه ،تو هم که هیچی از این چیزها حالیت نمی شه!خوب چیکار میکنی؟هیچی، مثل احمق ها همین طور هی ذوق می کنی و میگی:"توتو ، قاقا ،آغون و . . ."

 

چی؟ بازهم یادت نیومد.خوب، تو الان هفت،هشت، نه و یا ده سالته! از مدرسه رسیدی خونه و داری مثل یک ماشین تایپ، یک خروار مشقی را که خانم یا آقای معلم داده را تند و تند می نویسی.نه به خاطر بهتر بودن علم از ثروت. نه ! چون مامانت گفته:" تا مشق هایت را تموم نکنی از تلویزیون خبری نیست!"

نگو یادت نیومد که ناراحت می شم.

باز هم بیا جلوتر.

خوب الان داری نوجوان می شی.درونت غوغاست.آروم و قرار نداری.داری می ترکی.

میای با بابات حرف بزنی، می گه:"هیس،دارم اخبار می بینم."

مامانت:"چقدر حرف می زنی! گفت یه قاشق سوپ خوری نمک بریزیم یا یه قاشق مربا خوری؟!"

برادرت:" برو کنار. چرا زدی اون کانال؟داشتم فوتبال می دیدم."

خواهرت:"گفته باشم، من امشب می خواهم سریال ببینم ها."

تنها وقتی هم که همه دور هم هستند موقع غذاست که همه دارند سریال نود قسمتی طنز را می بینند و تو حق نداری جیک بزنی و باید مثل دیوونه ها فقط بخندی! برنامه های نوجوانانه تلویزیون هم که به درد یک عده بچه سوسول که لای پرقو بزرگ شده اند، می خورد.

خوب دوست داری باز هم بیایی جلوتر؟

حالا دیگه بهت می گن "جوان"!

اینکی رو دیگه هیچی نگم سنگین تره. نه؟

باز هم جلوتر.

اگر خیلی هنر کنی تبدیل به یک پدر یا مادر خوب شده ای که وقتی بچه ات دوسالشه می نشونیش توی روروک و می گذاریش جلوی تلویزیون تا به کارهایت برسی.وقتی بچه ات رفت مدرسه بهش می گی:"تا مشق هایت را تموم نکنی از تلویزیون خبری نیست." وقتی نوجوانت می خواهد باهات حرف بزنه . . .

باز هم جلوتر.

حالا دیگه اونقدر بزرگ شده ای که دیگه وقتشه بمیری!

.

.

.

- " پاشو بریم مراسم ختم پدربزرگت."

- " نه!من نمی یام. الان تکرار اون فیلم دیشبی است که نگذاشتید ببینم."

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:54  توسط وحید  | 

ما مجبوریم که مجبور باشیم!

به نام خدایی که . . .

همه ی ما مجبوریم.مجبور به یک جبر ابدی.یعنی از همون اول که به دنیا می آییم تا وقتی سرمان را روی زمین می گذاریم و به قول معروف "جان به جان آفرین تسلیم می کنیم" و یا به عبارت بهتر به درک واصل می شویم! مجبور به مقایسه کردن و بدتر از اون، مجبوریم به مقایسه شدن .مقایسه با همه کس و با همه چیز.

 

همون لحظه اول که به دنیا می آیی همه به زور هم که شده شکل و ریخت تو را با هفت جد و آبادت مقایسه می کنند که مثلاً ببینند دماغت به کی رفته،چشم هایت شکل کیه و . . .

بزرگتر هم که میشی باز هم مقایسه ات می کنند،اما این بار نه فقط از لحاظ چشم و ابرو، بلکه از لحاظ همه چیز. با پسر یا دختر خاله، پسریا دختر عمو، پسر یا دختر دایی،پسر یا دختر عمه، پسر یا دختر همسایه و هر پسر یا دختری که مامان و بابایت دوست داشته اند تو مثل اون ها باشی ولی تو مثل اون ها نیستی.به همین خاطر تو مستحق تحقیر شدن،گوشه کنایه و غرغر شنیدن هستی.فقط و فقط به این جرم که تو می خواهی مثل خودت باشی نه مثل کس دیگری.مثل خودت زندگی کنی، مثل خودت لباس بپوشی، راه بروی،غذا بخوری و . . .

اصلاْ به من چه که کی چه جوریه،سر و وضعش چیه،درسش خوبه،می خواهد ازدواج کنه یا نمی خواهد.

به من چه که بابا و مامانم هزارتا آرزو برای من دارند.هان؟چه کسی به آن ها این اجازه را داده که به جای ما فکر کنند و یا حتی بدتر ، بجای ما آرزو کنند. اصلاً مگر ما چه گناهی کرده ایم که لذت آرزو را از ما گرفته اند؟

من دوست دارم بلند بلند آواز بخونم،دوست دارم هنوز هم از آمپول بترسم، دوست دارم عاشق بشم ،دوست دارم یکی را دوست داشته باشم و اون هم منو دوست داشته باشه.مگه اینا جرمه؟هان؟

لعنت به این زندگی . . .

.

.

.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:47  توسط وحید  | 

یه گزارش(مانتو سبزه يا مانتو صورتيه؟)

مكان: پيست اسكيت، جنب پل فردوسي اصفهان

زمان: ساعت 12 ظهر

- خوانندگان عزيز، صداي ما را از پيست اسكيت مي شنويد، اينجا در اين لحظه حتي يك قو هم پر نمي زنه، چه برسه به آدميزاد، اون هم اسكيت سوار!

 

زمان: ساعت 2:17 بعد از ظهر

- بله خوانندگان عزيز، دوتا جوون(دختر و پسر) كنار پيست نشسته اند و مطمئناً دارند در مورد اسكيت سواري صحبت مي كنند.خوبه نزديك تر برم، تا مصاحبه اي باهاشون داشته باشيم . . .

نمي دونم چرا تا منو ديدند پا به فرار گذاشتند؟!

هرچي هم كه داد زدم "وايسا، وايسا كارِت دارم، من خبرنگارِ بي آزارم، كارِت ندارم"، فايده اي نداشت كه نداشت.

 

زمان: ساعت 4:26 بعدازظهر

- در اين لحظه و در گرماي نمي دونم چند درجه سانتيگراد، كه خر تب مي كند، بنده همچنان منتظر سوژه ي نسبتاً جذابي براي مصاحبه و تهيه خبر مي گردن.

 

زمان: ساعت 5:1 بعدازظهر

- خرررررررررررر، پفففففففففف

 

زمان: ساعت 6 بعدازظهر

"داداش، جناب، با شما هستم، بيدار شو، جنس منس چيزي تو بساطت هست؟!!"

 

زمان: ساعت 7:48 شب الي بوق سگ

-خوانندگان عزيز، صداي ما را از همان جاي قبلي مي شنويد.چه غوغايي بپا شده اينجا. هر لحظه بر تعداد اسكيت سواران و تماشاگران افزوده مي شود.قصد دارم تا مصاحبه اي را با تني چند از حاضرين داشته باشم.با ما باشيد . . .

 

- عذر مي خوام خانم، هدف شما از حضور در اينجا چيه؟

- ببخشيد، من مصاحبه نمي كنم.

- آقا پسر، شما از چه سني به اين ورزش مفرح رو آورديد؟

-برو كنار تا نخوردم بهت . . .(گرومب، بومب، ديش) آخ سرم . . .

- كوچولو، هدف و انگيزه ات از اسكيت سواري چيه؟

- بابااااا، بابايي اين آقا خبرنگاره به من فحش داد.

- اوي يارو مي خواي همينجا گوله ات كنم، ببندمت كف پام باهات اسكيت كنم؟هان؟

 

بله خوانندگان عزيز، جاي شما اينجا واقعاً خاليه. اصلاً نمي توانيد تصور كنيد كه اينجا چه خبره.دختر و پسر توي يك وجب جا هِي مي ليزند. بدون اينكه حتي ذره اي با هم تماس پيدا كنند، به انجام حركات ورزشي موزون مي پردازند.

بله، حالا همه ي تماشاگران يكصدا فرياد مي زنند:"اين كمره يا  . . ."

وااااااي اصلاً باورم نميشه، هيچ كس حتي سر سوزني به ديگري متلك نمي اندازد.اگر كمي گوشتون را تيز كنيد، مي توانيد انواع مختلف شماره موبايل را كه در حين ليزليزي بازي، رد و بدل مي شود را بشنويد.از اعتباري و موقت گرفته تا دائم و ايران چل!

اينجا يك محيط 120% فرهنگيه.اصلاً به همين خاطر است كه ديدند ديگه احتياجي به نظارت نيست، اومدند و كيوسك پليسي كه اينجا بود را برداشتند بردند يه جاي ديگه.

اينجا چيزي كه بيش از همه چيز توجه آدم را به خودش جلب مي كنه، حضور تماشاگران با ايمان و صد البته چشم پاك است.

 

- آقا ببخشيد، نظرتون را براي ما مي فرماييد؟

- نظرم! در مورد كدوم يكي؟ مانتو سبزه با مانتو صورتيه؟

 

نوبتي هم كه باشه، نوبت مي رسه به بزرگترها . . .

- آقا، شما با اين سن و سال اينجا چكار مي كنيد؟(با لهجه اصفهانی خوانده شود!)

- اولاً كدوم سن و سال؟ ثانياً مگه ما دل نداريم؟ ثالثاً، من نيمي دونم اين جوونا كه تو عمرشون روغن حيووني نخوردن، اين همه جون و جيريق را از كوجا ميارن؟

اما در مجموع خب چيزيس. من  هروقت حوصلم سر ميره ميام اينجا چشم چروني! ببخشيد منظورم تماشا بود.آدم ياد جوونياش مي افته و هوس تجديد فراش ميكنه.

- حاج خانم شما صحبتي در اين مورد نداريد؟

- چي بگم ننه؟! والا دوره آخرالزمون شدس. من نيمي دونم اين دخترا چرا اينقده بي حيا شدن؟! آخه پدر و مادر اينا كوجان؟ چرا نيميان دختراشون را از گِلي اينا همه پسر جمع كونن؟زمون ما كه اين خبرا نبود.دختر اجازه نداشت جيك بزند، چه برسد به اينكه، استغفرالله . . .

خدا بگم اين فردوسي را چيكارش كوند كه اين اسكيت رو اختراع كرد. ببين مجسمه اش رو هم گذاشتند وسط پيست تا اين اسكيتي ها هميجوري هي دورش بگردند. . . (توضیح نویسنده: مجسمه جناب فردوسی دقیقاْ وسط پیست اسکیت قرار دارد!)

 

-خوانندگان عزيز، از اتاق فرمان به من اشاره مي كنند كه زمان ما به پايان رسيده.

تا برنامه ي بعد و گزارش بعدي خدانگهدار.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:42  توسط وحید  | 

مرا به دنیا آوردن تا زندگی کنم بدون این که کسی از

 

 من بپرسد آیا میخواهی زندگی کنی یا نه

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:34  توسط وحید  | 


یک: از کنسرت خوشت اومد؟

دو: نه از اون خانومی که بد دف می زد خوشم اومد!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:30  توسط وحید  | 

شنیدم  عاشق شده بود و شکست خورده بود.  نشسته بود لب ِ پنجره‌­ی طبقه‌­ی چهارم یا پنجم یا ششم یا بیشتر و سیگار می‌کشید. پاهاش را از لبه‌­ی پنجره آویزان کرده بود و تاب می‌داد. دخترهای دانشکده از آن پایین، با خنده و آدامس پرسیده بودند: میخوای خودتو پرت کنی؟! کام ِ آخر را از سیگار  گرفت و کونِ سیگار را از آن خیلی بالا پرت کرد رو سر دخترها. به آنها تا آمد خیلی بَـر‌بخورد خودش را هم پرت کرد. صدای شیهه‌ی مضطرب دختر‌ها فضا را درید. خون به دیوار پاشید. همه به سوی­ش دویدند و دوستش هم دید و بر سر زنان دوید. دوستش بالای سرش رسید و  مستاصل پرسید: سلام، خوبی؟! در جواب گفت: نه- کشدار و قمصور- هنوز هم زنده است لامذهب، و این قصه را شنیدم که رستگار شدم!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:13  توسط وحید  | 

جستجوگر

اینم یه سایت که وبلاگتون رو توی بیش از ۱۵۰ جستجوگر قرار میده

http://www.seo.cu.tc/

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:2  توسط وحید  | 

گاهي وقتها از نردبان بالا مي رويم تا دستهاي خدا را بگيريم غافل از اينکه خدا بايين ايستاده و نرده ها را محکم گرفته که ما نيفتيم !
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:52  توسط وحید  | 

شمع

نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟شمع جواب داد مگه ميشه كسي كه تو قلبمه بسوزه و من اشك نريزم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:51  توسط وحید  | 

کی گفته سگ وفادار ترینه؟

وفادار باش مثل ماهی که وقتی از آب می آد بیرون ، از دوریه دریا میمیره . نه مثل زنبور که وقتی از یه گل خسته شد ، میره سراغ یکی دیگه .
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:50  توسط وحید  | 

دوستی

وقتی تو پیروز میشی من با غرور به همه می گم : هی ! اون دوست منه و هر وقت که شکست می خوری ، کنارت می شینم دستمو می ندازم دور گردنت و بهت می گم : هی ! من دوست تو ام .
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:48  توسط وحید  | 

مي دوني بازي روزگار چيه ؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:43  توسط وحید  | 

وقتي آدم خاطره هاش زياد ميشه ديوارهاي اتاقش پراز عکس ميشه اما دلت هميشه براي اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو رو ديوار بذاري!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:40  توسط وحید  | 

چرا حلقه ازدواج در انگشت چهارم قرار میگیرد !؟

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید. تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید. (این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است) 1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید. 2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید 3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند . 4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد. 5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند. 6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند. 7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهاي عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند. انگشت شصت نشانه والدین است . انگشت دوم خواهر و برادر . انگشت وسط خود شما . انگشت چهارم همسر شما . و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است

جالب بود نه !؟!؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:38  توسط وحید  | 

مطالب قدیمی‌تر