اندکی ادبیات
در کالبد جهان تراجان دانند با تو نه چنان زیم که آنان دانند
خدمون عشق است
در کالبد جهان تراجان دانند با تو نه چنان زیم که آنان دانند
هر كس مرتكب اشتباهی نشده، اكتشافی هم نكرده است
تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند، فاصله این دو را زندگی كنیم.
دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازی كه در چشم تو پیداست به لبخندی كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون مهتاب زیباست به گلهای بهار و عشق و هستی به قرآنی كه او را می پرستی قسم ای نازنین تا زنده هستم تو را من دوست دارم....میپرستم
وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند....
همه خاطره هاي مردم چين از روز دوازدهم مه 2008 (23 ارديبهشت 87) تيره است اما آنان ديگر نمي خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.
زلزله زدگان فقط مي خواهند لحظه هاي جاودان را به ياد بياورند.نام هاي قهرمانان بي نشان ، معمولي هستند اما يادشان تا ابد در تاريخ چين باقي خواهند ماند.
زندگي آنها در گذشته عادي بود اما پس از فاجعه «سي چوان»خيلي ها تبديل به قهرمان شدند. شايد اين ديگر براي خودشان روشن نباشد که چه کاري انجام دادند، اما حماسه هايي که آفريدند همگي مردم چين را تحت تاثير خود قرار داده است
.وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند.زن با حالتي عجيب به زمين افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زير فشار آوار کاملا تغيير يافته بود
.ناجيان تلاش مي کردند جنازه را بيرون بياورند که گرماي موجودي ظريف را احساس کردند. چند ثانيه بعد، سرپرست گروه ، ديوانه وار فرياد زد: بياييد، زود بياييد! يک بچه اينجا است. بچه زنده است
.وقتي آوار از روي جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه اي از زير آن بيرون کشيده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عميق بود. او در خواب شيرينش نمي دانست چه فاجعه اي وطنش را ويران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قرباني شده است
.مردم وقتي بچه را بغل کردند، يک تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد که روي صفحه شکسته آن اين پيام ديده مي شد:
عزيزم، اگر زنده ماندي، هيچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامي وجودش دوستت داشت
.روز شهادت آیت الله قدوسی
چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت به درگاه الهي ،دير و طاقت فرسا مي گذره ،ولي 60 دقيقه بازي يك تيم فوتبال مثل باد مي گذره !
چقدر عجيبه كه 100 تومان كمك در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه ، اما وقتي كه با همون پول به خريد مي رويم ،كم به چشم مي آيد
اين عکسي است که فضاپيماي «وويجر» از زمين گرفته است. عکسي که زمين را در فضاي بيکران نشان ميدهد.
دوباره به اين نقطه نگاه کنيد. همين جاست. خانه اينجاست. ما اينجاييم. تمام کساني که دوستشان داريد، تمام کساني که ميشناسيد، تمام کساني که تا به حال چيزي در موردشان شنيدهايد، تمام کساني که وجود داشتهاند، زندگيشان را در اينجا سپري کردهاند. برآيند تمام خوشيها و رنجهاي ما در همين نقطه جمع شده ا
هزاران مذهب، ايدئولوژي و دکترين اقتصادي که آفرينندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بودهاند، تمامي شکارچيان و صيادان، تمامي قهرمانان و بزدلان، تمامي آفرينندگان و ويرانکنندگان تمدن، تمامي پادشاهان و رعايا، تمامي زوجهاي عاشق، تمامي پدران و مادران، کودکان اميدوار، مخترعان و مکتشفان، تمامي معلمان اخلاق، تمامي سياستمداران فاسد، تمامي «ابرستارهها» تمامي رهبران کبير، تمامي قديسان و گناهکاران در تاريخ گونه ما آنجا زيستهاند؛ در اين ذره غبار که در فضاي بيکران در مقابل اشعه خورشيد شناور است. زمين ذرهاي خرد در برابر عظمت جهان است. به رودهاي خون که توسط امپراتوران و ژنرالها بر زمين جاري شده، البته با عظمت و فاتحانه بينديشيد. اين خونريزان، اربابان لحظاتي از قسمت کوچکي از اين نقطه بودهاند. به بيرحميهاي بيپاياني که ساکنان گوشهاي از اين نقطه، توسط ساکنان گوشه ديگر (که از اين فاصله نميتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شدهاند.
بينديشيد چقدر اينان به کشتن يکديگر مشتاقند، چقدر با حرارت از يکديگر متنفرند. تمامي شکوه و جلال ما، تمامي حس خودمهمبيني بيپايان ما، توهم اينکه ما داراي موقعيت ممتاز در پهنه گيتي هستيم، به واسطه اين عکس به چالش کشيده ميشود. سياره ما لکهاي گمشده در تاريکي کهکشانهاست. در اين تيرگي عظمت بيپايان هيچ نشانهاي از اينکه کمکي از جايي ميرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد، ديده نميشود
.زمين تنها جاي شناخته شده است که قابليت زيست دارد. هيچ جايي نيست؛ حداقل در آينده نزديک که گونه بشر بتواند مهاجرت کند. مشاهدات، بله؛ استقرار، هنوز نه. خوشتان بيايد يا نه، زمين تنها جايي است که ميتوانيم روي پايمان بايستيم. گفته شده که فضانوردي تجربهاي است شخصيتساز که فرد را فروتن ميسازد. شايد هيچ تصويري بهتر از اين، غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنياي کوچکش به نمايش نگذارد. براي من اين تصوير تأکيدي است بر مسئوليت ما در جهت برخورد مهربانانهتر با يکديگر و سعي در گراميداشتن و حفظ کردن اين نقطه آبي کمرگ؛ تنها خانهاي که تاکنون شناختهايم
ليست ده فرمان عبارتند از:
1ـ هيچ كس نبايد مستقيم با دوستان خود تماس بگيرد، بلكه هميشه بايد شخص سومي اين كار را انجام دهد.
2. هيچ گاه نبايد به همسر دوستان خود نگاه كنيد.
3. هيچ گاه با پليس ديده نشويد.
4ـ رفتن به كلوپها و بارهاي عمومي ممنوع است.
5ـ حضور در «كوسا نوسترا»، مجمع مافيا در آمريكا الزامي است، حتي اگر همسر شما در حال وضع حمل باشد.
6ـ بايد به قرار ملاقاتها كاملا احترام گذاشته شود.
7ـ بايد با همسران به احترام رفتار شود.
8ـ هنگامي كه از شما اطلاعاتي خواسته ميشود، بايد حقيقت را بگوييد.
9ـ تملك پولي كه متعلق به ديگران است، ممنوع است.
10ـ اين افراد، حق عضويت در كوسا نوسترا را ندارند:
كساني كه در ميان خانوادهشان يك عضو از پليس يا فرد خائن و يا بد اخلاق دارند و يا كسي كه ارزشهاي اخلاقي را رعايت نميكند.
اين ليست در جريان دستگيري «سالواتوره لو پيكولو»، رئيس جديد و مشهور مافياي شهر سيسيل به دست آمده است.
وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن
روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود.
پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندليها نشسته بود. مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بينهايت شيفته زيبايي و شكوه دسته گل شده بود و لحظهاي از آن چشم برنميداشت.
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد. قبل از توقف اتوبوس در ايستگاه پيرمرد از جا برخاست، به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شدهاي. آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحالتر خواهد شد.
دخترك با خوشحالي دسته گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين ميرفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمردي به سوي دروازه آرامگاه خصوصي آن سوي خيابان رفت و كنار قبري نزديك در ورودي نشست….

کيف مدرسه را با عجله گوشه اي پرتاب کرد و بي درنگ به سمت قلک کوچکي که روي تاقچه بود ، رفت .همه خستگي روزش را بر سر قلک بيچاره خالي کرد . پولهاي خرد را که هنوز با تکه هاي قلک قاطي بود در جيبش ريخت و با سرعت از خانه خارج شد .
خوشحال بود از اين که انتظارش به سر آمده بود . وارد مغازه شد . با ذوق گفت ( ببخشيد آقا ! يه کمربند مي خواستم .آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست …))
- به به . مبارک باشه . چه جوري باشه ؟ چرم يا معمولي ، مشکي يا قهوه اي ، …
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقي نداره . فقط …. ، فقط دردش کم باشه ! ….
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و
گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی گیر: مدت خیلی کم.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟
ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.
ماهی گیر: خوب بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال
ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.
ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!!
نتيجه گيري اخلاقي: دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزنه!
روز بعد پسرک دوباره به همان داروخانه رفت و گفت اقا بستنی دارید و صاحب داروخانه گفت ما اینجا بستنی نداریم.
روز بعد دوباره پسرک به داروخانه رفت و همان سوال را تکرار کرد صاحب داروخانه که خیلی عصبانی شده بود گفت مگه نگفتم ما اینجا بستنی نداریم اگه یه دفعه دیگه بیایی اینجا با میخ اویزونت می کنم به دیوار .
روز بعد دوباره پسرک رفت و پرسید اقا میخ دارید صاحب داروخانه گفت نه .پسرک گفت اقا بستنی دارید ؟ صاخب داروخانه مستاصل گفت نداریم و رفت تو فکر .
روز بعد که پسرک به داروخانه رفت و گفت اقا بستنی دارید صاحب داروخانه که بستنی تهیه کرده بود گفت بله داریم و پسرک گفت افا اینحا مگه داروخانه نیست .چرا شما بستنی دارید.
شاگرد سال اول دبستان کلاس دبي در باره عکس خانواده اي بحث مي کردند در عکس پسر کوچکي رنگ موي متفاوتي با ساير اعضاي خانواده داشت.
يکي از بچه ها اظهار کرد که او فرزند خوانده است و دختر کوچکي بنام جوسلين جي گفت من درباره فرزند خواندگي همه چيز را مي دانم چون خودم فرزند خوانده هستم
ديگر از بچه ها پرسيد فرزند خواندگي يعني چه
جوسيلن گفت يعني اينکه به جاي شکم در قلب مادرت رشد کني.
يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
او برروي يک صندلي دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند.
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود.
موتور کشتی بزرگی خراب شد صاحبان کشتی هرچه تلاش کردند نتوانستند موتور را روشن کنند.انها به سراغ تعمیر کار پیری رفتند که از بچگی کارش تعمیر موتور کشتی بود.او به کشتی امد و نگاهی به موتور انداخت و از توی کیفش چکش کوچکی بیرون اورده و ضربه ای ارام به قسمتی از موتور زد و موتور روشن شد.
یک هفته بعد فاکتوری برای صاحبان کشتی امد به مبلغ ده هزلر دلار. انها متعجب شده که پیرمرد کاری انجام نداده است و برای پیرمرد نوشتند که ریز صورت فاکتور را برایشان ارسال کند.
پیرمرد هم صورت فاکتور را برایشان ارسال کرد:
ضربه با چکش ......................................۲ دلار
دانستن اینکه کجا ضربه بزنم................۹۹۹۸دلار
يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند.
تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخرشب فرصت داريد تا همه پولها را خرج کنيد چون آخر وقت حساب خود به خود خالي مي شود! دراين وقت شما چه خواهيد کرد؟!
البته که سعي ميکنيد تا آخرين ريال را خرج کنيد!
هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم، بانک زمان.
هرروز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبار به پايان مي رسد. هيچ برگشبي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود.
ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند.
ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند.
ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند.
ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده.
و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان بدر برده مي داند.
هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد!
باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند

دعای روزانه ماه مبارک رمضان
.در بین راه به یک مکان مذهبی رسیدند . پس از عبادت ژنرال سکه ای از جیبش در اورد و گفت تقدیر را نمی توان تغییر داد ,من این سکه را می اندازم ,این سکه سرنوشت جنگ را برای ما خواهد گفت اگر شیر امد ما جنگ را خواهیم برد واگر خط امد ما شکست خواهیم خورد.بعد سکه را انداخت همگی دور سکه جمع شدند .شیر بود .همه سربازان شادمان شدند و پر از اعتماد به نفس ,انها می دانستند که تقدیر را نمی توان عوض کرد و مطمئن شدند که جنگ را خواهند برد .
انها با قدرت به دشمن حمله کردند وپیروز شدند.
بعد از جنگ یکی از ستوانها پیش ژنرال امد و گفت تقدیر را نمی توان عوض کرد .ژنرال گفتند کاملا درست است و سکه را به ستوان نشان داد .دو طرفش شیر بود.
وقتي سوار اتومبيلش شد، بسيار كلافه بود.
سيگارش را روشن كرد و به راه افتاد.
خودش و اتومبيلش دود ميكردند.
پليس سر چهارراه، ماشينش را به علت دودزا بودن متوقف كرد.
اما خودش را هيچ كس تا روزي كه بر اثر سكته قلبي در بيمارستان متوقف شد، متوقف نكرد.
پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان اب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟
فرد شاکی تف کرده و گفت :خیلی شور و غیر قابل تحمل است.
استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟
فرد شاکی گفت "خوب است و می توان تحمل کرد.
استاد گفت شوری اب همان سختی های زندگی است .شوری این دو اب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود.سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.لیوان مباش دریا باش.

خدايا از تو ممنونم
در زمان هاي قديم پيش ازآنكه انسان بر روي زمين پا بگذارد. بدي ها و خوبي هاي جهان دور هم جمع شده بودند. يك روز كه حوصله ي آنها سر رفته بود تصميم گرفتند كه قايم باشك بازي كنند . ديوانگي گفت : من چشم مي گذارم ، بقيه قايم شويد.
ديوانگي چشمهايش را بست و شروع به شمردن كرد: يك ... دو ... سه
همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان كرد . خيانت داخل انبوهي از زباله مخفي شد . اصالت به ميان ابرها و هوس به مركز زمين فرو رفت . حسادت هم داخل چاهي عميق پنهان شد . به تدريج همه قايم شدند ، الا عشق كه هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود . البته تعجبي نداشت چون عشق را نمي توان به اين راحتي پنهان كرد . ديوانگي به عدد 100 رسيد كه عشق خود را داخل يك دسته گل رز مخفي كرد.
ديوانگي فرياد زد: آماده باشيد ، من دارم مي آيم .
بعد براي پيدا كردن بقيه به راه افتاد . اول از همه تنبلي را پيدا كرد ، تنبلي اصلا تلاش نكرده بود خود را قايم كند ، بعد به ترتيب همه را پيدا كرد ، اما از عشق خبري نبود ديوانگي ديگر خسته شده بود كه حسادت حسودي اش گرفت و آرام در گوش او گفت : عشق در داخل گل رزمخفي شده است .
ديوانگي با هيجان شاخهاي از درخت كند و با قدرت تمام داخل گل رز فرو كرد. صداي ناله اي بلند شد.
عشق از داخل شاخه اي بيرون آمد ، در حالي كه دستهايش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتهايش خون مي ريخت .شاخه ي درخت چشمان عشق را كور كرده بود.
ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت : حالا من چه كار كنم؟ چگونه مي توانم جبران كنم ؟
عشق جواب داد : مهم نيست ، دوست من . تو ديگر نمي تواني كاري بكني ، فقط خواهش مي كنم تا از اين به بعد يار من باشي ، همه چا همراهم باش تا راه را گم نكنم .
و از آن روز تا ابد عشق و ديوانگي همراه يكديگر به درون تمام آدم هاي عاشق سرك مي كشند
فردی به نام آقای مورفی پس از سالها زندگی به نتایج زیر دست یافت و به آنها سخت اعتقاد پیدا کرده است.
هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هميشه در آخرين مكاني كه آن را جستجو مي كنيد مي يابيدش !
هيچ اهميتي ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسي مي گرديد ، به محض آنكه آن را خريديد ، آن را در مغازه اي ديگر ارزان تر خواهيد يافت !
همواره در خيابان در هنگام رانندگي ، ماشين ها در لاين ديگر سريعتر حركت مي كنند !
زمانيكه دستگاه معيوب خود را نزد تعميركار مي بريد كاملاً بي عيب و درست كار خواهد كرد !
هرگاه شما چيزي را در جاي امني قرار مي دهيد تا گم نشود ديگر هيچگاه نمي توانيد پيدايش كنيد !
در ورزش گلف هميشه بهترين ضربه ها زماني زده مي شود كه تنها باشيد و بدترين آن هنگامي كه در جمعي بازي مي كنيد !
سنگين بودن ترافيك نسبت مستقيم دارد با ميزان عجله شما براي زود رسيدن به مقصد !
هنگام ورود به پمپ بنزين جايگاهي را كه انتخاب مي كنيد هميشه طولاني تر از جايگاه هاي ديگر خواهد بود !
هرگاه كفش نو را براي اولين بار به پا كنيد همه پايشان را به روي آن خواهند گذاشت !
زمانيكه مي خواهيد لكه روي شيشه پنجره را پاك كنيد هميشه لكه سمت ديگر پنجره است !
به محض آنكه چيزي را دور بياندازيد به آن نياز پيدا خواهيد كرد !
احتمال آنكه آن طرف ناني كه به آن كره ماليده شده است بر روي فرش بيافتد نسبت مستقيم دارد با قيمت فرش !
دود سيگار هميشه به سمت افراد غير سيگاري حركت خواهد كرد ، بدون توجه به جهت وزش باد !
جاي پارك مناسب ماشين ، هميشه سمت ديگر خيابان مي باشد !
روزي كه چترت را فراموش كني آن روز حتماً باران مي بارد !
اگر بشر با داشتن ثروت كافي به سعادت و انسانيت مي رسيد امروز تمام ثروتمندان ، نمونه انسانيت و سعادت بودند !
راز بدبختي ، داشتن ايام فراغتي است كه به خوشبختي فكر مي كنيم !
يك غم ، به تنهايي براي نابودي هزاران نشاط كافي است !
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبهش کرد و تميز کردن زمينش رو - به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ....
پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آيندهي خانوادهش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين.. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!!
یک سالگی: در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می انداخت و هی می گفت گوگوری مگوری، یهو لباسش خیس شد!
چهارسالگی: در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می کرد، من می خندیدم! نمی دانم چرا؟!
هفت سالگی: پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد، آن مرد با ال90 آمد را یاد گرفتم.
نه سالگی: در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم ولی انداختم پای پسر همسایه دیگرمان. بنده خدا سر شب یک کتک مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد که شیشه همسایه را بشکند و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من!
دوازده سالگی: به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم. در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولی ناظم آنجا کاملاً به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاظر چندین و چند منفی انضباطی گرفتم! البته به محض اینکه به اخلاق ایشان آشنا شدم، چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم!
هجده سالگی: در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی در رشته فراگیرغیرانتفاعی شبانه ی علمی کاربردی کاردانی میخ کج کنی در دانشگاه آزاد واحد بوقمنچزآباد (البته یکی ازشعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد!) قبول شدم.
بیست و چهار سالگی: در این سال دانشگاه آزاد به اصرار مدرک کاردانی ام را که هنوز نیمی از واحدهایش مانده بود تا پاس شود، به من داد!
بیست و شش سالگی: رفتم زن بگیرم، گفتند باید یک شغل پردرآمد داشته باشی. رفتم یک شغل پردآمد داشته باشم، گفتند باید سابقه کارداشته باشی. رفتم دنبال سابقه کار که در نهایت سابقه کار به من گفت: بی خیال زن گرفتن!
سی وسه سالگی: بالاخره با یکی مثل خودمون که در ترشی قرار داشت قرارمدارهای ازدواج و خواستگاری و عقد و بله برون و نخیردرون و پاتخت و کنارتخت و گوشه پایین سمت چپ تخت و... رو گذاشتیم.
چهل ویک سالگی: در این سال گل پسر بابا که می خواست بره کلاس اول، دوتا پاش رو کرده بود توی یک کفش که لوازم التحریر دارا و سارا میخوام. بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه. ورپریده بیشترشو سارا برمی داشت تا دارا!
شصت وشش سالگی: تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می خریدم. به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خرید دندان مصنوعی صفرکیلومتر رو نمی داد، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود(!) برای حدااکثر بیست سال اجاره کردم. معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شبها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود!
هفتاد و هشت سالگی: به علت سن بالای من و همسرم، پسرانمان( شما بخوانید عروسهایمان!) ما را به خانه هایشان راه نمی دادند.
هشتاد و پنج سالگی: بلافاصله پس از خوردن یک کله پاچه درست حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه پس دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند!
نود سالگی: همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم، زیادی حرف شده بودند وفردای همین حرف های زیادی بود که به طور نابهنگامی خدابیاورز شدم!
گر آدمیئی بساز با آدمیان ور خود ملکی بر آسمان باید شد
تو می فهمی ؟!
من که نمی فهمم
فرق حوری با فاحشه چیست ؟!
یکی در استخدام خداست
و دیگری در استخدام بنده ی خدا
پس زنده باد خدایی که حوری رشوه می دهد
و بهشتی که فاحشه خانه است

کی میدونه، دختر شجاع، وقتی برق رفته، تو راه خونه، تنهای تنها، تو خیابونها، چی کار میکنه؟ -من نمیدونم!
کی میدونه، دختر شجاع، وقتی که در دور، سیاهِ مشکوک، توی تاریکی، میخوره تکون، چی کار میکنه؟ -من نمیدونم!
کی میدونه، دختر شجاع، اگه سیاهی در پیاش بیاید، فریاد بزند، صدایش در نیاید، چی کار میکند؟ -من نمیدونم!
کی میدونه، دختر شجاع، اگر بدود، تند و بی وقفه، نبیند چاله، زمین بخوره، چی کار میکند؟ -من نمیدونم!
کی میدونه، دختر شجاع، اگه برسد دم خونهشون، با پای خسته و نفس زنون، سیاهی نزدیک، کسی خونه نیست، چی کار میکنه؟ -من نمیدونم!
کی میدونه، دختر شجاع، اگر بگردد، دنبال کلید، پیدایش نکند، قلبش وایستد، چی کار میکند؟ -من نمیدونم!
کی میدونه، "امنیت اینجاست"، "امکانات اینجاست"، "خوشبختی اینجاست"، "زندگی زیباست"، "مثل یک رویاست"، "پس بیا با هم، مهربان باشیم" راست است یا دروغ؟ -من نمیدونم!
پس اینجا کجاست؟!
صیغه زورکی؟ مدرکِ جعلی؟ دزدیِ آشکار؟ دروغِ شاخدار؟ برق بی یارانه؟ آقا قلدره؟ تاکسیِ دربست؟ همینه که هست؟!
پ.ن. من میدونم، دختر شجاع، وقتی که ترسید، پاهایش نلرزید، دید که برقها نیست، دستهایش نلرزید، یک گوشه ایستاد، نفس نکشید، گشت پیِ کلید، کلید پیدا شد، سیاهی گم شد، توی سیاهی...

عاشق نشیم یا اگه شدیم، سوار تاکسی نشیم
توی ردیف آخر سرویس نشسته بودم و داشتم از کارآموزی برمیگشتم خونه. ساعت حدود یازده و نیم شب بود. داشتم از خستگی میمردم. کمکم چشمام گرم شد و خوابم برد. یهو از خواب پریدم و دیدم که سرویس خالی خالیه و هیچ کس توی سرویس نیست و فقط منم و راننده. راننده داشت با حالت وحشتناکی داد می زد و به رانندهی کناری که با اون کل انداخته بود بلند بلند حرف زشت میزد.
من که تازه از خواب بیدار شده بودم، منگ بودم و یکی دو دقیقهای طول کشید تا بفهمم چی شده و اینجا کجاست و من کیم و ...
با خودم مونده بودم که برم جلو و به راننده که از عصبانیت کف کرده بود بگم نگه داره یا نه. یکی دو دقیقهای داشتم با خودم کلنجار میرفتم تا بالاخره دلمو زدم به دریا و رفتم جلو و سلام کرد. راننده اولش متوجه حضور من نشد، ولی وقتی فهمید که اون همه وقت که فکر میکرده تنهاست و داشته با خیال راحت داد میزده و حرف زشت میزده، یکی دیگه هم توی اتوبوس بوده و همهی حرفاشو شنیده، یهو جا خورد و به تته پته افتاد و دست و پاشو گم کرد و یهو زد کنار و گفت: «شما کجا بودی؟!»
قضیهی خواب موندنم را براش تعریف کردم. فضای سنگینی حاکم بود. کسی حرفی نمیزد و راننده فقط سرش را انداخته بود پایین و انگار دلش میخواست آب بشه بره توی زمین. منم برای اینکه بیشتر از این شرمنده نشه، زود خداحافظی کردم و از اتوبوس پیاده شدم.
اتوبوس دور شد و من که منگ خواب بودم ایستادم کنار جاده. یه جایی بیرون شهر. حدود 10 دقیقهای هر چی منتظر شدم تا یه نفر من را سوار کنه، انگار نه انگار. مسیر هیچ کدومشون به من نمیخورد. بعد از پانزده دقیقه یکی نگه داشت و گفت: «کجا میخواهی بری؟» منم گفتم:«سهراه حکیم نظامی!» گفت: «عموجون! عاشقی؟» گفتم: «چطور؟!» گفت: «مرد حسابی، باید بری اونطرف خیابون و از اونجا سوار ماشین بشی!!!»
برقِ اون منطقه رفته بود و چشم، چشم را نمیدید. رفتم که برم اونطرف خیابون. وسط اتوبان که رسیدم دیدم نرده گذاشتهاند که کسی از خیابون رد نشه. منم دست از پا درازتر برگشتم همونطرف و توی تاریکی هر چی چشم انداختم، پل هوایی ندیدم. با خودم گفتم یا پل هوایی از این طرف است یا از آنطرف. هیچ کس هم نبود که ازش سوال بپرسم. شروع کردم به پیاده روی به سمت راست. حدود بیست دقیقهای پیاده رفتم تا نهایتاً متوجه شدم که باید به سمت چپ میرفتهام. اگر توی اون شرایط ذهنم خوب کار میکرد، باید اول میرفتم سمت چپ که اگر احیاناً مسیر را اشتباه رفته بودم برای بازگشت به سمت راست بتونم سوار ماشین بشم. مخلص کلام، بیست دقیقهای به سمت چپ راه رفتم تا بالاخره برگشتم سر جای اولم. بعد هم حدود پنج دقیقه راه رفتم تا رسیدم به پل هوایی.
همه جا تاریک بود. رفتم بالای پل هوایی. هیچی دیده نمیشد. فقط حواسم به این بود که از پل نیفتم پایین که یهو یه سایه از کنارم رد شد. از ترس داد زدم! چیز خاصی نبود. یه نفر دیگه بود که اونم داشت از روی پل رد میشد.
حالم که جا اومد، تمام طول پل هوایی که به طول هشت باند خیابون بود را دویدم تا رسیدم اونطرف و یه نفس راحتی کشیدم و با خیال راحت ایستادم کنارم جاده و برای ماشینها دست تکان میدادم که: «مستقیم...»
بالاخره یه نفر سوارم کرد. حدود پنج دقیقهای طول کشید تا از تاریکی خیابانها در آمدیم و رسیدیم به خیابانهایی که برق داشتند. هر چی نگاه میکردم، میدیدم که انگار این اطراف برام آشنا نیست. چیزی نگفتم و یه پنج دقیقهی دیگر هم گذشت تا بالاخره از راننده پرسیدم: « ببخشید تا سه راه حکیمنظامی خیلی راهه؟» هنوز حرفم تموم نشده بود که طرف زد روی ترمز و با حالت متعجبی منو نگاه کرد و گفت: «ما الان حدود 10 دقیقهای میشه که از وقتی که سوار شدی، داریم صد و هشتاد درجه خلاف جهت سه راه حکیمنظامی میآییم!!!»
من بدون هیچ حرفی، از ماشین پیاده شدم و بدون اینکه برای مابقی کرایه بایستم، حدود دو سه برابر کرایه را به طرف دادم. اونم اصلاً به روی خودش نیاورد و رفت که رفت که رفت...
اینکه اون شب تا من اومدم برسم خونه، چه اتفاقات دیگهای افتاد خیلی مهم نیست؛ مهم اینه که:
۱- ما باید به پدر و مادر خود احترام بذاریم.
۲- توی اتوبوس نخوابیم.
3- همیشه برای رسیدن به پل هوایی به سمت چپ برویم.
۴- اگر روی پل هوایی بودیم و ترسیدم، حواسمون باشه که دوباره برنگردیم همونجای اولی که از پل اومدهایم بالا.
5- عاشق نشیم یا اگه شدیم، سوار تاکسی نشیم.
اوه، مای گاد، چه جالب!!
شنبه: استاد گفته، اگه يه جلسه ديگه غيبت داشته باشم، بايد بي خيال پاس كردن اين درس بشم. بعد از ظهر ديگه هر جوري شده مي روم سر كلاس. ظهر با كامبيز و پژمان رفتيم ترياي دانشگاه و يه ناهار توپ زديم تو رگ، تا بعد از ظهر با آمادگي كامل بريم سركلاس. ظهر رفتيم خوابگاه پيش بچه ها و تا ساعت 5 عصر خوابمان برد . حيف شد، يه امروز هم كه مي خواستم برم سر كلاس، نشد. فكر كنم اين درس را افتادم. بي خيال، به قول مامي "نو پوروبلم". عصر براي اينكه اين خاطره ي تلخ را فراموش كنم با كامبيز رفتيم گيم نت و تا شب، 8 دست كانتر زديم .
شب عمه شهره با دختر عمه پانته آ
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!
خوشبختي مثل يه پروانه است . وقتي دنبالش ميدوي پرواز ميكنه اما وقتي وايسي مياد رو سرت ميشينه
منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم، من در پي اين حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم
هيچ وقت به کسي نگو ما به درد هم نمي خوريم شايد اون به درد تو نخوره ، ولي ممکنه تو دواي همه درد هاي اون باشي
روزی که به دنیا آمدی را یادت می آید؟
نه! خوب حق داری ،مشکلی نیست یه کم جلوتر می رویم.
آره تو الان دوسالته و مامانت برای اینکه به کارهایش برسه تو رو نشونده توی روروَک و گذاشته جلوی تلویزیون. تلویزیون هم داره میزگرد فلسفی پخش می کنه ،تو هم که هیچی از این چیزها حالیت نمی شه!خوب چیکار میکنی؟هیچی، مثل احمق ها همین طور هی ذوق می کنی و میگی:"توتو ، قاقا ،آغون و . . ."
چی؟ بازهم یادت نیومد.خوب، تو الان هفت،هشت، نه و یا ده سالته! از مدرسه رسیدی خونه و داری مثل یک ماشین تایپ، یک خروار مشقی را که خانم یا آقای معلم داده را تند و تند می نویسی.نه به خاطر بهتر بودن علم از ثروت. نه ! چون مامانت گفته:" تا مشق هایت را تموم نکنی از تلویزیون خبری نیست!"
نگو یادت نیومد که ناراحت می شم.
باز هم بیا جلوتر.
خوب الان داری نوجوان می شی.درونت غوغاست.آروم و قرار نداری.داری می ترکی.
میای با بابات حرف بزنی، می گه:"هیس،دارم اخبار می بینم."
مامانت:"چقدر حرف می زنی! گفت یه قاشق سوپ خوری نمک بریزیم یا یه قاشق مربا خوری؟!"
برادرت:" برو کنار. چرا زدی اون کانال؟داشتم فوتبال می دیدم."
خواهرت:"گفته باشم، من امشب می خواهم سریال ببینم ها."
تنها وقتی هم که همه دور هم هستند موقع غذاست که همه دارند سریال نود قسمتی طنز را می بینند و تو حق نداری جیک بزنی و باید مثل دیوونه ها فقط بخندی! برنامه های نوجوانانه تلویزیون هم که به درد یک عده بچه سوسول که لای پرقو بزرگ شده اند، می خورد.
خوب دوست داری باز هم بیایی جلوتر؟
حالا دیگه بهت می گن "جوان"!
اینکی رو دیگه هیچی نگم سنگین تره. نه؟
باز هم جلوتر.
اگر خیلی هنر کنی تبدیل به یک پدر یا مادر خوب شده ای که وقتی بچه ات دوسالشه می نشونیش توی روروک و می گذاریش جلوی تلویزیون تا به کارهایت برسی.وقتی بچه ات رفت مدرسه بهش می گی:"تا مشق هایت را تموم نکنی از تلویزیون خبری نیست." وقتی نوجوانت می خواهد باهات حرف بزنه . . .
باز هم جلوتر.
حالا دیگه اونقدر بزرگ شده ای که دیگه وقتشه بمیری!
.
.
.
- " پاشو بریم مراسم ختم پدربزرگت."
- " نه!من نمی یام. الان تکرار اون فیلم دیشبی است که نگذاشتید ببینم."
به نام خدایی که . . .
همه ی ما مجبوریم.مجبور به یک جبر ابدی.یعنی از همون اول که به دنیا می آییم تا وقتی سرمان را روی زمین می گذاریم و به قول معروف "جان به جان آفرین تسلیم می کنیم" و یا به عبارت بهتر به درک واصل می شویم! مجبور به مقایسه کردن و بدتر از اون، مجبوریم به مقایسه شدن .مقایسه با همه کس و با همه چیز.
همون لحظه اول که به دنیا می آیی همه به زور هم که شده شکل و ریخت تو را با هفت جد و آبادت مقایسه می کنند که مثلاً ببینند دماغت به کی رفته،چشم هایت شکل کیه و . . .
بزرگتر هم که میشی باز هم مقایسه ات می کنند،اما این بار نه فقط از لحاظ چشم و ابرو، بلکه از لحاظ همه چیز. با پسر یا دختر خاله، پسریا دختر عمو، پسر یا دختر دایی،پسر یا دختر عمه، پسر یا دختر همسایه و هر پسر یا دختری که مامان و بابایت دوست داشته اند تو مثل اون ها باشی ولی تو مثل اون ها نیستی.به همین خاطر تو مستحق تحقیر شدن،گوشه کنایه و غرغر شنیدن هستی.فقط و فقط به این جرم که تو می خواهی مثل خودت باشی نه مثل کس دیگری.مثل خودت زندگی کنی، مثل خودت لباس بپوشی، راه بروی،غذا بخوری و . . .
اصلاْ به من چه که کی چه جوریه،سر و وضعش چیه،درسش خوبه،می خواهد ازدواج کنه یا نمی خواهد.
به من چه که بابا و مامانم هزارتا آرزو برای من دارند.هان؟چه کسی به آن ها این اجازه را داده که به جای ما فکر کنند و یا حتی بدتر ، بجای ما آرزو کنند. اصلاً مگر ما چه گناهی کرده ایم که لذت آرزو را از ما گرفته اند؟
من دوست دارم بلند بلند آواز بخونم،دوست دارم هنوز هم از آمپول بترسم، دوست دارم عاشق بشم ،دوست دارم یکی را دوست داشته باشم و اون هم منو دوست داشته باشه.مگه اینا جرمه؟هان؟
لعنت به این زندگی . . .
.
.
.
مكان: پيست اسكيت، جنب پل فردوسي اصفهان
زمان: ساعت 12 ظهر
- خوانندگان عزيز، صداي ما را از پيست اسكيت مي شنويد، اينجا در اين لحظه حتي يك قو هم پر نمي زنه، چه برسه به آدميزاد، اون هم اسكيت سوار!
زمان: ساعت 2:17 بعد از ظهر
- بله خوانندگان عزيز، دوتا جوون(دختر و پسر) كنار پيست نشسته اند و مطمئناً دارند در مورد اسكيت سواري صحبت مي كنند.خوبه نزديك تر برم، تا مصاحبه اي باهاشون داشته باشيم . . .
نمي دونم چرا تا منو ديدند پا به فرار گذاشتند؟!
هرچي هم كه داد زدم "وايسا، وايسا كارِت دارم، من خبرنگارِ بي آزارم، كارِت ندارم"، فايده اي نداشت كه نداشت.
زمان: ساعت 4:26 بعدازظهر
- در اين لحظه و در گرماي نمي دونم چند درجه سانتيگراد، كه خر تب مي كند، بنده همچنان منتظر سوژه ي نسبتاً جذابي براي مصاحبه و تهيه خبر مي گردن.
زمان: ساعت 5:1 بعدازظهر
- خرررررررررررر، پفففففففففف
زمان: ساعت 6 بعدازظهر
"داداش، جناب، با شما هستم، بيدار شو، جنس منس چيزي تو بساطت هست؟!!"
زمان: ساعت 7:48 شب الي بوق سگ
-خوانندگان عزيز، صداي ما را از همان جاي قبلي مي شنويد.چه غوغايي بپا شده اينجا. هر لحظه بر تعداد اسكيت سواران و تماشاگران افزوده مي شود.قصد دارم تا مصاحبه اي را با تني چند از حاضرين داشته باشم.با ما باشيد . . .
- عذر مي خوام خانم، هدف شما از حضور در اينجا چيه؟
- ببخشيد، من مصاحبه نمي كنم.
- آقا پسر، شما از چه سني به اين ورزش مفرح رو آورديد؟
-برو كنار تا نخوردم بهت . . .(گرومب، بومب، ديش) آخ سرم . . .
- كوچولو، هدف و انگيزه ات از اسكيت سواري چيه؟
- بابااااا، بابايي اين آقا خبرنگاره به من فحش داد.
- اوي يارو مي خواي همينجا گوله ات كنم، ببندمت كف پام باهات اسكيت كنم؟هان؟
بله خوانندگان عزيز، جاي شما اينجا واقعاً خاليه. اصلاً نمي توانيد تصور كنيد كه اينجا چه خبره.دختر و پسر توي يك وجب جا هِي مي ليزند. بدون اينكه حتي ذره اي با هم تماس پيدا كنند، به انجام حركات ورزشي موزون مي پردازند.
بله، حالا همه ي تماشاگران يكصدا فرياد مي زنند:"اين كمره يا . . ."
وااااااي اصلاً باورم نميشه، هيچ كس حتي سر سوزني به ديگري متلك نمي اندازد.اگر كمي گوشتون را تيز كنيد، مي توانيد انواع مختلف شماره موبايل را كه در حين ليزليزي بازي، رد و بدل مي شود را بشنويد.از اعتباري و موقت گرفته تا دائم و ايران چل!
اينجا يك محيط 120% فرهنگيه.اصلاً به همين خاطر است كه ديدند ديگه احتياجي به نظارت نيست، اومدند و كيوسك پليسي كه اينجا بود را برداشتند بردند يه جاي ديگه.
اينجا چيزي كه بيش از همه چيز توجه آدم را به خودش جلب مي كنه، حضور تماشاگران با ايمان و صد البته چشم پاك است.
- آقا ببخشيد، نظرتون را براي ما مي فرماييد؟
- نظرم! در مورد كدوم يكي؟ مانتو سبزه با مانتو صورتيه؟
نوبتي هم كه باشه، نوبت مي رسه به بزرگترها . . .
- آقا، شما با اين سن و سال اينجا چكار مي كنيد؟(با لهجه اصفهانی خوانده شود!)
- اولاً كدوم سن و سال؟ ثانياً مگه ما دل نداريم؟ ثالثاً، من نيمي دونم اين جوونا كه تو عمرشون روغن حيووني نخوردن، اين همه جون و جيريق را از كوجا ميارن؟
اما در مجموع خب چيزيس. من هروقت حوصلم سر ميره ميام اينجا چشم چروني! ببخشيد منظورم تماشا بود.آدم ياد جوونياش مي افته و هوس تجديد فراش ميكنه.
- حاج خانم شما صحبتي در اين مورد نداريد؟
- چي بگم ننه؟! والا دوره آخرالزمون شدس. من نيمي دونم اين دخترا چرا اينقده بي حيا شدن؟! آخه پدر و مادر اينا كوجان؟ چرا نيميان دختراشون را از گِلي اينا همه پسر جمع كونن؟زمون ما كه اين خبرا نبود.دختر اجازه نداشت جيك بزند، چه برسد به اينكه، استغفرالله . . .
خدا بگم اين فردوسي را چيكارش كوند كه اين اسكيت رو اختراع كرد. ببين مجسمه اش رو هم گذاشتند وسط پيست تا اين اسكيتي ها هميجوري هي دورش بگردند. . . (توضیح نویسنده: مجسمه جناب فردوسی دقیقاْ وسط پیست اسکیت قرار دارد!)
-خوانندگان عزيز، از اتاق فرمان به من اشاره مي كنند كه زمان ما به پايان رسيده.
تا برنامه ي بعد و گزارش بعدي خدانگهدار.
من بپرسد آیا میخواهی زندگی کنی یا نه
یک: از کنسرت خوشت اومد؟
دو: نه از اون خانومی که بد دف می زد خوشم اومد!
شنیدم عاشق شده بود و شکست خورده بود. نشسته بود لب ِ پنجرهی طبقهی چهارم یا پنجم یا ششم یا بیشتر و سیگار میکشید. پاهاش را از لبهی پنجره آویزان کرده بود و تاب میداد. دخترهای دانشکده از آن پایین، با خنده و آدامس پرسیده بودند: میخوای خودتو پرت کنی؟! کام ِ آخر را از سیگار گرفت و کونِ سیگار را از آن خیلی بالا پرت کرد رو سر دخترها. به آنها تا آمد خیلی بَـربخورد خودش را هم پرت کرد. صدای شیههی مضطرب دخترها فضا را درید. خون به دیوار پاشید. همه به سویش دویدند و دوستش هم دید و بر سر زنان دوید. دوستش بالای سرش رسید و مستاصل پرسید: سلام، خوبی؟! در جواب گفت: نه- کشدار و قمصور- هنوز هم زنده است لامذهب، و این قصه را شنیدم که رستگار شدم!
مي دوني بازي روزگار چيه ؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني ...
وقتي آدم خاطره هاش زياد ميشه ديوارهاي اتاقش پراز عکس ميشه اما دلت هميشه براي اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو رو ديوار بذاري!
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید. تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید. (این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است) 1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید. 2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید 3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند . 4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد. 5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند. 6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند. 7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهاي عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند. انگشت شصت نشانه والدین است . انگشت دوم خواهر و برادر . انگشت وسط خود شما . انگشت چهارم همسر شما . و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است
جالب بود نه !؟!؟!