تبليغاتX
just us

just us

خدمون عشق است

زندگی

 

مثل یه پل قدیمی می مونه به این فکر نکن که اگه تنها از روش رد بشی دیرتر

خراب می شه به این فکر کن که اگه افتادی یکی باشه دستتو بگیره..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:1  توسط وحید  | 

چقدر سخته..

 چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم
همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت باشی
 
حس کنی که هنوزم دوستش داری چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف
 بزنی اما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت
 
بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که
هنوزم دوستش داری چقدر سخته گل های آرزوتو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار
 
بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی "گل من باغچه نو مبارک "
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 22:59  توسط وحید  | 

سرگردانی

واژه ها غريبه شده اند ... يا من غريبه شده ام ، با واژه هايی كه

هی قورتشان می دهم و مدام می ترسم بالا بياورمشان و تو ببينی ام... واژه ها غريبه شده اند وقتی كه مدام تو توی سرم چرخ می زنی و من نمی خواهم كه تو را...

 واژه ها غريبه اند...اين همه حرف چرا؟! غریبه که نیستی من از گنگ بودن خودم می ترسم! 

حالا ته مانده ی وجودم را می ريزم توی صدام تا سرازير شود توی گوش هات...حالا خودِ ته كشيده ام را هی قورت می دهم تا مبادا ببينی ام كه كم آورده ام يك بار ديگر!

حالا آرام و منطقی روی زمين راه می روم... همه تحسينم می كنند، شكيبايی ام را می ستايند...می گويند تو آرامی...ومن نگاه می كنم به خودم در آينه هايی كه آرام نشانم می دهند... و من نگاه می كنم در آينه هايی كه من را نشان نمی دهند...و من نگاه می كنم به آينه هايی كه دروغ های وجودم را بزرگتر نمايش می دهند...می بينی؟!من هم دچار ِ سرگردانی شده ام..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 21:55  توسط وحید  | 

داستان

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین» كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟! نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 21:52  توسط وحید  | 

چگونه زن بگیریم !!

اندر آداب خواستگاری

 
1- یه نفر را كه اصلاً نمی شناسید از توی تاكسی، خیابون و یا حتی دانشگاه نشون  كنید و به هر دلیل مزخرفی هم كه شده عاشقش شوید.بعد هم بلافاصله باید یك شكست عشقی بخورید(جزئیاتش با خودتان)
 
2- تا یك هفته نه حمام بروید، نه موهایتان را شانه بزنید، نه غذا بخورید و نه حتی مسواك بزنید.از تلویزیون هم فقط شبكه چهار را تماشا كنید.یكی دوتا غزل و شعر هم محض احتیاط حفظ كنید، بد نیست.
 
3- خانواده ی شما متوجه تغییر حالت شما می شوند و كم كم شروع به معرفی انواع و اقسام دخترهای دم بختی كه توی فامیل و در و همسایه می شناسند به شما می كنند.
 
4- نكته ی مهم در اینجا این است كه علی رغم میل باطنیتان !! شما فقط مجبور به ازدواج با یكی از اینهمه مورد خوب هستید، پس سعی كنید خوب انتخاب كنید.
 
5- برای تشریفات هم كه شده یكی دوتا ملاك انتخاب همسر برای خودتان در نظر بگیرید. ازجمله:قد، وزن، وضع مالی خانواده و . . .
 
6- ملاك های اخلاقی را از بیخ بی خیال شوید. چون اگر طرف دختر خوبی باشد كه هیچی دیگه، خیلی خوبه. و اگر دختره، دختر بد و قالتاقی باشد، بخواهید و نخواهید یا كلاهتان را برمی دارد و یا نهایتاً یك كلاه گشاد سرتان می گذارد. پس همان بهتر كه وقتتان را بیخود صرف این مسائل نكنید.
 
6- از همان ابتدا به فكر پایان كار و سهم الارث همسر آینده تان باشید. خانواده های كم جمعیت را در اولویت قرار بدهید. اگر كه خانواده همسر آینده تان، پسر نداشته باشد، مطمئن باشید كه پس از 120 سال نونتان توی روغن است.
 
7- یك دست جوراب تمیز، خوشبو و لزوماً بدون سوراخ برای روز خواستگاری كنار بگذارید.
 
8-خرید گل و شیرینی برای مجلس خواستگاری هیچ لزومی ندارد. اصلاً مگر پول علف خرس است؟ تازه هنوز كه هیچ چیز معلوم نیست. اگر قرار باشد هفته ای هفت روز و روزی دو سه جا خواستگاری بروید كه دیگه چیزی ته جیبتان باقی نمی ماند.
 
9- اصولاً خواستگاری درمان خوبی برای سوءتغذیه است. خجالت را كنار گذاشته و در مجلس خواستگاری تا می توانید دلی از عزا در بیاورید. اول از میوه های كمیاب و گران قیمت آغاز كنید. مایعات و نوشیدنی ها را در پایان مجلس بنوشید تا دچار مشكل نشوید.
 
10- به بهانه دستشویی رفتن تمام خانه همسر آینده ی احتمالیتان را بررسی و متر كنید. اگر قرار است داماد سرخانه شوید، نوساز بودن خانه را از یاد نبرید.
 
11- اگر در همان نگاه اول از دختر مورد نظر خوشتان نیامد، همان لحظه ابراز نكنید. بعد از رفع مشكل سوءتغذیه، موضوع را با مادرتان در میان گذاشته و زحمت را كم كنید.
 
12- مراقب آهنگ زنگ موبایلتان باشید. اینی كه الان هست، مجاز نیست. عوضش كنید.
 
13- از آنجایی كه مجبورید كت و شلوار بپوشید و مثل دوش حموم همینطور شُرشُر ازتون عرق بریزد، خواستگاری رفتن های مكرر و مداوم كمك شایانی به كاهش وزنتان می كند.
 
14- در مجلس خواستگاری همه ی نگاه ها زوم شده روی شما، پس كاری با دماغتان نداشته باشید.
 
15- صداقت و راستگویی كجا، مجلس خواستگاری كجا! تا می توانید دروغ بگویید. بعد از ازدواج آنقدر فرصت هست كه با یك شاخه گل هزارتومنی، همه چیز را از دل همسرتان در بیاورید.
 
16- اگر به دل هم نشستید و از هم خوشتان آمد، و همه ی چیزها همانطوری بود كه شما می خواستید، خیلی معطلش نكنید. هرچی مهریه خواستند بدهید. اصلاً كی داده و كی گرفته؟ اگر هم یك روز تصمیم به طلاق دادن گرفتید، می توانید همسرتان را تا سر حد گفتن جمله ی زیبای " مهرم حلال، جونم آزاد " شكنجه روحی و روانی و جسمی بدهید.4.gif4.gif4.gif4.gif4.gif5.gif5.gif5.gif
 
17- فعلاً خودم هم دارم می روم خواستگاری. اگر رفتم و زنده برگشتم و به نتیجه ای رسیدم، نكات مفید برای ادامه ی یك زندگی موفق را برایتان می گویم.
.
.
.
پس این جوراب های من كو ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 21:50  توسط وحید  | 

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شـــــبه خراب کردی؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:43  توسط وحید  | 

سگ باهوش

 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.

 

 سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش
می کنه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:42  توسط وحید  | 

چيزهايي كه خداوند در مورد آنها از تو سؤال نمي كند

 

1- خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چه اتومبيلي سوار مي شدي ، بلكه خواهد پرسيد كه چند نفر را كه وسيله نقليه نداشتند به مقصد رساندي؟
2- خداوند از تو نخواهد پرسيد زيربناي خانه ات چند متر بود ، بلكه خواهد پرسيد به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتي؟
3- خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چه لباس هايي در كمد داشتي ، بلكه خواهد پرسيد به چند نفر لباس پوشاندي؟
4- خداوند از تو نخواهد پرسيد بالاترين ميزان حقوق تو چقدر بود ، بلكه خواهد پرسيد آيا سزاوار گرفتن آن بودي ؟
5- خداوند از تو نخواهد پرسيد عنوان و مقام شغلي تو چه بود ، بلكه خواهد پرسيد آيا آن را به بهترين نحو انجام دادي ؟
6- خداوند از تو نخواهد پرسيد چه تعداد دوست و رفيق داشتي ، بلكه خواهد پرسيد براي چند نفر دوست و رفيق بودي ؟
7- خداوند از تو نخواهد پرسيد در چه منطقه اي زندگي مي كردي ، بلكه خواهد پرسيد چگونه با همسايگانت رفتار كردي ؟
8- خداوند از تو نخواهد پرسيد پوست تو چه رنگ بود ، بلكه خواهد پرسيد كه چگونه انساني بودي ؟
9- خداوند از تو نخواهد پرسيد چرا اينقدر طول كشيد تا به جست و جوي رستگاري بپردازي ، بلكه با مهرباني تو را به جاي دروازه هاي جهنم به عمارت بهشتي خود خواهد برد .
10- خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چرا اين مقاله را براي دوستانت نخواندي ، بلكه خواهد پرسيد آيا از خواندن آن براي ديگران نزد وجدان خودت احساس شرمندگي مي كردي؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:42  توسط وحید  | 

عاشقی

ميگي عاشق باروني، ولي وقتي بارون مياد چتر ميگيري بالاي سرت... ميگي عاشق برفي ولي طاقت يه گوله برف رو نداري... ميگي پرنده ها رو دوست داري ولي ميندازيشون تو قفس... ميگي عاشق گلهايي ولي خيلي راحت از شاخه جداشون ميکني... انتظار داري نترسم وقتي ميگي عاشق مني ؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:40  توسط وحید  | 

نیامدم به سراغت , مرا مگر تو ببخشی

گلایه های دلم را به یک نظر تو ببخشی

نشسته ام سر راهت چه می شود به نگاهی

غریب خاطره ها را در این سفر تو ببخشی

مگو نجیب زمانه , ز چشم ما گله داری

مگر نه وعده نمودی که بیشتر تو ببخشی؟!

شبانه حرف دلم را اگر برای تو گفتم

خیال من همه این بود مرا سحر تو ببخشی

شکو فه های غزل را به پیش پای تو ریزم

به یک نگاه صمیمی مرا اگر تو ببخشی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:39  توسط وحید  | 

مغز آقايون و خانوم ها

 بالاخره دكتر وارد شد با نگاهي خسته ناراحت و جدي .سر انجام لب به سخن گشود: متاسفانه خبر بدي براتون دارم مريض شما در وضعيت بدي قرار دارن و بايد هرچه سريعتر عمل پيوند مغز بر روي ايشون انجام بديم اين عمل خيلي خطرناكه ولي چاره ي ديگه اي نداريم .......بيمه كل هزينه ي عملو پرداخت ميكنه اما هزينه ي مغز با شماست. همه در كمال بهت زدگي و سكوت بودند كه سرانجام فردي اين سكوت را شكست و پرسيد:خب قيمت اين مغز چنده؟دكتر بالافاصله گفت:5000 دلار براي مغز يه مرد و 200 دلار براي مغز يه زن. موقعيت ناجوري بود آقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندن و نگاهشون با خانوم ها تلاقي نكنه كه ناگهان يكي طاقت نياورد و پرسيد : چرا مغز آقايون گرونتره؟دكتر با معصوميت بچه گانه اي پاسخ داد: چون مغز آقايون نو و آك بنده اما مغز خانوم ها استفاده ميشه و دسته دومه طبيعتا ارزونتره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:38  توسط وحید  | 

داستان

دختر بچه گیج گیج بود از اینهمه تناقض و حیرون مونده بود که کدوم یکی از حرف بزرگترا رو قبول کنه مثلا تا همین چند وقت پیش هر بار که دفتر نقاشیش رو خط خطی میکرد پدرش دعواش میکرد و میگفت که باباجون : جط کج نکش! یادت باشه که همیشه خط صاف بکشی. ولی امروز تو بیمارستان وقتی میدید که هربار بقیه میگن: که خط توی تلویزیونی که به مامانش ، وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر میشه خط پیشونی پدر کج و کجتر می شد و به همین خاطر از پدر پرسید: بابا چرا ناراحتی ؟ خط صاف که بد نیست؟ مگه خودت به من نمیگفتی که همیشه خط صاف بکش؟ حالا مامان هم داره خط صاف میکشه که! چرا ناراحتی؟ گریه پدرش دراومد و رو به دختر گفت: دخترم این خط ها را خدا داره برای مامان میکشه. تازه باباجون همیشه که خط کج بد نیست لااقل این دفه خط کج خیلی خوبه حالا برو از خدابخواه که اون خطارو کج کنه و گرنه دیگه مامانو نمیبینی. دل دختر بچه هوری ریخت.اگه مامان نباشه من چیکار کنم!؟ به همین خاطر با همون زبون کودکی رو به خداکرد و گفت: خدا جون من که سر از کار بابام در نمی یارم و حرفاشو متوجه نمیشم،تا حالا بهم میگفت که خط کج بده.ولی امروز میگه که خط کج خیلی خوبه تازه بابام میگه که اگه تو، تو اون تلویزیون یه خط کج نکشی من دیگه مامانم را نمیبینم. خدایا برای تو که این همهچیز را آفریده ای مثل فیل که خیلی بزرگه حالا برات سخته که یه خط کج ناقابل تو تلویزیون بکشی!؟ ""نه عزیزم اصلآ سخت نیست بیا اینم یه خط کج خیلی بزرگ تو تلویزیون فقط به خاطر تو و این خط کج را به عنوان هدیه تولّد از من بپذیر"" این حرفی بود که کودک همون لحظه شنید و نمیدونست که از کجا ولی شنید.از فردای همون روز بود که هربار مادرش به مناسبت روز تولّد دختر بچه کیک میپخت هر سال میدید که یک خط کج بزرگ رو کیک به اون کوچکی افتاده است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:37  توسط وحید  | 

آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک: راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:36  توسط وحید  | 

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شـــــبه خراب کردی؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:36  توسط وحید  | 

برای خودت!

واژه ها غريبه شده اند ... يا من غريبه شده ام ، با واژه هايی كه

هی قورتشان می دهم و مدام می ترسم بالا بياورمشان و تو ببينی ام... واژه ها غريبه شده اند وقتی كه مدام تو توی سرم چرخ می زنی و من نمی خواهم كه تو را... 

واژه ها غريبه اند...اين همه حرف چرا؟! غریبه که نیستی من از گنگ بودن خودم می ترسم! 

 حالا ته مانده ی وجودم را می ريزم توی صدام تا سرازير شود توی گوش هات...حالا خودِ ته كشيده ام را هی قورت می دهم تا مبادا ببينی ام كه كم آورده ام يك بار ديگر!

حالا آرام و منطقی روی زمين راه می روم... همه تحسينم می كنند، شكيبايی ام را می ستايند...می گويند تو آرامی...ومن نگاه می كنم به خودم در آينه هايی كه آرام نشانم می دهند... و من نگاه می كنم در آينه هايی كه من را نشان نمی دهند...و من نگاه می كنم به آينه هايی كه دروغ های وجودم را بزرگتر نمايش می دهند...می بينی؟!من هم دچار ِ سرگردانی شده ام..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:35  توسط وحید  | 

نجاریت خوبه؟!

 

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.


این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.


شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید
.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 23:57  توسط وحید  | 

کلبه ای برای همه

روزی شیوانا در مدرسه درس اراده و نیت را می گفت. ناگهان یکی از شاگردان مدرسه که بسیار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من می خواهم ده روز دیگر در کنار باغ مدرسه یک کلبه برای خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نیروی اراده درست باشد باید تا ده روز دیگر کلبه من آماده شود!

همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمین را تمیز و صاف کرد و روز بعد به تنهایی شروع به کندن پایه های کلبه نمود. هیچ یک از شاگردان و اعضای مدرسه به او کمک نمی کردند و او مجبور بود به تنهایی کار کند. روزها سپری می شد و کار او به کندی پیش می رفت. روزهای اول چند نفر از شاگردان به تماشای او می نشستند. اما کم کم همه چیز به حال عادی بازگشت و تقریباً هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد مجبور شد به تنهایی همه کارها را انجام دهد.

یک هفته که گذشت از شدت خستگی مریض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتی در سر کلاس ظاهر شد با افسردگی خطاب به شیوانا گفت: نمی دانم چرا با وجودی که تمام عزمم را جزم کردم ولی جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟

شیوانا تبسمی کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت: تو آرزویی بکن! 

پسر آشپز چشمانش را بست و گفت: اراده می کنم تا ده روز دیگر در گوشه باغ یک اتاق خلوت برای همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جای خلوت و امنی برای مراقبه و مطالعه نیاز داشت به آن جا برود! این اتاق می تواند برای مسافران و رهگذران آینده هم یک محل سکونت موقتی باشد!

همان روز پسر آشپز به سراغ کار نیمه تمام شاگرد قبلی رفت. اما این بار او تنها نبود و تمام اهالی مدرسه برای کمک به او بسیج شده بودند. حتی خود شیوانا هم به او کمک می کرد. کمتر از یک هفته بعد کلبه به زیباترین شکل خود آماده شد.

روز بعد شیوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نیت اولش ساختن کلبه ای برای خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت که این کلبه را به نفع بقیه می سازد و دیگران نیز از این کلبه نفع خواهند برد. هرگز فراموش نکنیم که در هنگام آرزو کردن سهم و منفعت دیگران را هم در نظر بگیریم. چون اگر دیگران نباشند خیلی از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 23:42  توسط وحید  | 

اگه من یه گوشه از تنهاییتم تو تموم الانمی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 23:41  توسط وحید  | 

نامه عاشقانه یک پسر بچه

با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،

ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی غنج می رود.

ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید.

من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.

من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!''

تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....! خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!''

من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 21:34  توسط وحید  | 

عجایب هفتگانه جهان

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟

دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.

در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.

پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.

آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 21:15  توسط وحید  | 

روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟

پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!

شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!

پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!

مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.

شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 21:12  توسط وحید  | 

ترازوی کائنات

مردی بسیار ثروتمند که از نزدیکان امپراطور بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی داشت، از محبت و عشقی که رعایا ونزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همین خاطر روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به شیوانا گفت: آهای پیر معرفت! من با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق می زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی.

شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از روی زمین برداشت و آن را در یک کفه ترازوی مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائین رفت و کفه دیگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای رعیت وارد ساخت. فریاد رعیت شلاق خورده به آسمان رفت. هیچکس جرات اعتراض به فامیل امپراطور را نداشت و در نتیجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را دید لبخندی زد و گفت: پس قبول داری که همه درس های تو بیهوده و بی ارزش است!

هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمین سقوط کرده بود و پای راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سریعاً به سراغ طبیب بروند.

در فاصله زمانی رسیدن طبیب، مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و با کمال حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوی شیوانا رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائین آمده، بالا رفت و کفه دیگر به سمت زمین آمد. می گویند آن مرد ثروتمند دیگر به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت.

کفه ترازوی شما در ترازوی عدل الهی چگونه است؟!   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 21:9  توسط وحید  | 

راز معرفت

روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود.

مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟!

مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند.

اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 21:7  توسط وحید  | 

مدال گرفتیم

سلام

دقایقی پیش اولین مدال المپیک کشورمون رو گرفتیم به همه تبریک میگم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 15:6  توسط وحید  | 

. به نام او که دلم را آزمایشگاه عشق خود قرار راد.

نمی دانم این بار چگونه بگویم که لوله ی آزمایش دلم از محلول فراقت لبریز است و مایع صبر در ارلن قلبم اشباع شده.نمی دانم این بار چگونه بنویسم تلخی فراق که مانند تلخی بازهای قلیایی دمادم کامم رازهر آگین نموده ، ناتوانم ساخته .... گویی زیر همان گیوتین که لاوازیه جان داد،هر لحظه جانم را فدای آزمایشات بی حدو نصرت می کنم! اگر میخواهی حال دلم را بدانی بشری بردار و آنرا پر از آب کن ، سپس آنرا روی شعله ی گاز قرار بده تا به جوش آید ، دل من از عشقت این چنین در جوش و خروش است.حال اگر میخواهی گرمای عشقت را لمس کنی ، از محضر گرامیت تمنا دارم مقداری پرمنگنات پتاسیم را روی کاشی تمیزی بریزی آنگاه چند قطره گلیسیرین به آن بیفزای ملاحظه می کنی که گرمای شدید آن مخلوط را شعله ور میسازد. گرما و سوز عشق تو نیز با من چنین کرده. حال اگر دلت می خواهد گرمای عشقت را مستقیما احساس کنی ،در یک لوله ی آزمایش حدود 5 میلیلیتر آب 30 درجه سلسیوس بریز و حدود 2 گرم کلرید کلسیم خشک در آن حل کن،حال انگشتان ظریف و زیبایت را به لوله ی آزمایش بچسبان، سوختی؟ جانم به قربانت عشق تو نیز با من چنین کرد.بوی بهبود از اوضاع جهان احساس نمی کنم.بوئی مشمئز کننده چیزی شبیه بوی     H2S می شنوم شب های فراق که با سیاهی پودر زغال  به روی زندگیم پاشیده می شود ، چنان ناتوانم ساخته که گردنم به نازکی پیپیت شده و قطر بدنم هم حداکثر تا قطر بشر پیش می رود.!! دیگه چه بگویم؟آرزویم شب و روز این است که پیوندی بین ما برقرار شود ،به محکمی پیوند کولانسی . اما افسوس که بین ما حتی نیروی لاندون(ضعیف ترین پیوندهاست)وجود ندارد! جفاکار این را می دانستی که شعاع پیوند کولانسی بی نهایت است؟یعنی ماهیچ پیوندی با هم نداریم یعنی ما انقدر از هم دوریم که پروتون های هسته ی من نمی توانند الکترون های باند هدایت یا لایه ظرفیت معشوق بی وفایی چون ترا جذب کنند.آنقدر فاصله بین دستان من و تو وجود دارد که نیروهایمان بی اثر شده و تقریبا بر هم خنثی هستیم،البته من تو را همیشه جذب کرده ام ولی افسوس که میل تو سوی فراق است و قصد من سوی وصال.

شاید به گفته هایم بخندی ...بخند خنده هایت را دوست دارم! ولی آنقدر برایت مینویسم که یا جوابم را دهی و یا دانشمند شوی!! بی وفا چوب خدا صدا ندارد بترس از روزی که یونیزه شوی... ای کاش کاتالیزوری بود که به واکنش پیوندی سرعت می داد.دیگر مرا یارای نوشتن نیست..اشک هایم فرو می غلتند...ولی ول کن نیستم تا بعد...به امید طلوع صبح امید و آرزوها...

دوش تا وقت سحر می نالیدم                    با صدای فش فش سدیم در آب

که ای نایاب ای ناب                              مرا دریاب ، دریاب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 14:2  توسط وحید  | 

یادت میاد گفتی تنهام نزار بزار تا عشقمون بمونه موندگار حالا از اون روزا چی مونده یادگار
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:59  توسط وحید  | 

كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود
دو تا چـشمات پراز اندوه واسه دل شكستگيم بود
آرزوم اينه كه دستام توی دستای توباشه
تـنگی اين دل عاشق با نوازش تو واشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:58  توسط وحید  | 

روز مادر

مادرسعی می کرد با پشت دستش اشکاشو پنهون کنه. با رفتن حمید دق می کرد. خدایا چی کار می کرد؟!هرچه در وهمسایه گفتند از خر شیطون بیا پایین حالا بابات عصبانی بوده یه حرفی زده تو کتش نمی رفت که نمی رفت. از دست باباش حسابی شیکار بود! دیپلم گرفته بود ویه سالی وقت داشت تا واسه کنکور بخونه ولی سرکوفتای باباش دیگه کفریش کرده بود...تا کی منه پیر مرد باید کارکنم و این پسره ی لند وهوربخوره؟

این جمله ی بابا مثل پتک تو سرش می خورد.دیگه به اینجاش رسیده بود!!

                           ...................................................................................

توی شهری که کار می کرد پانصد ششصد کیلو متری با زادگاهش فاصله داشت.گفته بود می رم و دیگه هم پیدام نمیشه ...ولی ناراحتی مادر تمام فکرش و مشغول کرده بود.

یک سالی بدون اینکه هیچ ردی از خودش بذاره و با فک وفامیل تماسی بگیره سپری شد.دل وبه دریا زدو گوشی رو برداشت.روز مادر بود واین میتونست بهترین بهانه براش باشه.

بعد ازاینکه تلفن یه دوسه تایی بوق زد کسی از آن طرف گوشی با صدای خش داری گفت :بله...؟بفرمایید؟

ـ الو من حمیدم سلام.

ـ سلام داداشی خوبی منم نرگس

ـ سلام آبجی. صدات چرا اینجوری شده؟ماشاالله مردی شدی واسه خودت!مامان وصدا می کنی؟

 صدایی ازآنطرف گوشی شنیده نشد.

ـ نرگس...نرگس با توام میگم مامان وصدا می کنی؟

ـ داداشی زودی بیا خونه زودی بیا...

ـ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟!

ـ ج ج ج...جمعه این هفته چ چلم مامانه ...م م مامانی مرد حمید مرد ...می فهمی؟!

صدای هق هق نرگس با صدای بوق تلفن در هم آمیخت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:57  توسط وحید  | 

و خداوند در این نزدیکیست...

آنجا که دلهامان  می گیرد، آنجا که تنهامان می گذارند تا به تنها کسی که می شود پناه برد پناهنده شویم...

و من دلم را برای او خالی خواهم کرد وبه پوزخند شیطان توجه نخواهم کرد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:56  توسط وحید  | 

همسفر اقیانوس...

روی عرشه ی کشتی صورتم را در مسیر باد می گیرم و به ستاره هایی که لابه لای ابرها چشمک می زنند

 خیره می شوم.

صدای بوق کشتی فضا را حزن آلود می کند و من همچنان به دوردستها نگاه می کنم.

هنوز چشم های زیبایش نگران من است. نرده های روی عرشه را در دستهایم می فشارم.

روی همین آب ها، برای آخرین بارگفت: "دوستت دارم" و آرام میان اقیانوس رها شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:55  توسط وحید  | 

ارزانی....

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟

دوره ی ارزانیست

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چیز ارزان تر

آبرو قیمت یک تکه نان

و چه تخفیف بزرگی خوردست قیمت هر انسان!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:52  توسط وحید  | 

دروغ و حقیقت

یک روز دروغ به حقیقت گفت میای بریم دریا شنا کنیم؟
حقیقته ساده و زود باور پذیرفت.
آنها کنار دریا رفتند. حقیقت تا لباس هایش را در آورد دروغ آن ها را دزدید و فرار کرد.
از آن به بعد حقیقت عریان و زشت است, ولی دروغ در لباس حقیقت زیباست. .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:26  توسط وحید  | 

به دنباله یاره ماندگار نگرد آنگاه که خود ماندگار نیستی !!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:25  توسط وحید  | 

باهركه زيستم كشت مرا

هر همخوني به خوني آغشت مرا

صدها دستي كه دوست مي خواندمشان

صدها خنجرشكست در پشت مرا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:23  توسط وحید  | 

قضاوت

 ما ادمها همیشه تا میتونیم و سرمون خلوت میشه قضاوت در مورد دیگران رو یادمون میاد.خودمون رو قاضی میکنیم .تصمیم میگیریم محکوم میکنیم و تبرعه....این خصلت همه ما ادمهاست که یک تنه قاضی میریم..........اصلا هم دوست نداریم در مورد خودمون قضاوت بشه...وقتی از جایی میشنویم که در مورد خود ما حرفی زده شده فورا انگ غیبت رو میچسبونیم..یه دوستی میگفت غیبت ودروغ  نمک مسلمونیه.....شاید حق با اون باشه . راستی وقتی قاتلی جنایت میکنه قاضی حکم به قصاص میده .وقتی انسانی دزدی میکنه قاضی حکم به زندانی شدن اون میده...وقتی نقص عضو میکنی حکم به مجازات میشه.یه سوال ؟ قضاوت در مورد اشخاصی که تفکر مخربی دارند ولی در ظاهر انسانهای سالمی هستند چیست.قضاوت در مورد انسانهایی که در ظاهر چشم پاک هستند ولی در باطن نگاههای مسمومی دارند چیست .قاضی در مورد این انسانها چطور حکم صادر میکنه؟ حکم قاضی چیست وقتی که کسی در عالم جسم انسانی صادق و راستگوست ولی روح او در فکر دزدی و غارت..............راستی در این موارد چگونه حکم میکنیم......؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:21  توسط وحید  | 

اگر کسي را دوست داشته باشي ،نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:20  توسط وحید  | 

خلایق هرچه لایق

بابا میگه بین این آدمای شیادی که ادعای ارتباط با امام زمان میکنن و اینجوری ملت رو سرکیسه میکنن یه تعدادیشونم خانومن. بعدن یکی از این خانوما ادعا کرده که همسر امام زمانه و اینجوری اساسی یه عده رو گذاشته سر کار.

 

به نظرم اصولن آدمی که اینقدر تعطیله که به خودش یه اپسیلون زحمت نمیده یه ذره از اون مخش کار بکشه و هرکی هرچی میگه باور میکنه حقشه هر بلایی سرش بیاد و اصولن تر پولش نوش جون اون کسی که ایده خلاقانه ازدواج با امام زمان به ذهنش رسیده!!! من شخصن به جمله «خلایق هرچه لایق» شدیدن معتقدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:11  توسط وحید  | 

تشنه ي آزادي(دنياي زندوني)

وقتي كه دل تنگه فايدش چيه آزادي

زندگي زندونه وقتي نباشه شادي

 آدمي كه غمگينه دنيابراش زندونه

 آدم كه سرگردونه هردم تنهامي مونه

 دنياي زندوني ديواره زندوني ازديوار بيزاره

پرنده كه بالش وبستن دل غم به حالش مي سوزه

آخه مرگه واسش موندن پرنده كه كارش پروازه

 آدمي كه شادي نداره به خداآزادي نداره

مي كنه زندگيشو زندون آدمي كه شادي نداره

دنياي زندوني ديواره زندوني ازديوار بيزاره

 آدمي كه شكسته مثل يه عكس پاره

 ديگه آخه كجا مي تونه سري بين سرادرآره

دنياي زندوني.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:51  توسط وحید  | 

مادر

آن قدر در وصف مادر گفته اند که دیگر نیازی به نوشتن نیست . آن قدر بزرگ است که زبان قلم قادر به توصیف او نیست . چه سعادت بزرگیست مادر بودن . مادری که فرشته های بهشت به پای او بوسه می زنند ، و چه زیباست مهر مادری که در تمام موجودات زنده مشاهده می شود
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:26  توسط وحید  | 

ماچيستيم؟جزمولكولهاي فعال ذهن زمين،كه خاطرات كهكشان رامغشوش مي كند.

تنهازماني مي توانيد به بعد برتر زندگي صعود كنيد كه بعدپست راپشت سر بگذاريد

گيرم كه درباورتان به خاك نشستم

 و

ساقه هاي جوانم ازضربه هاي تبرهاتان زخمدار است،باريشه چه مي كنيد؟

گيرم كه برسراين بام نشسته دركمين پرنده اي،پروازرا علامت ممنوع مي زنيد،باجوجه هاي نشسته درآشيانه چه مي كنيد؟

گيرم كه مي زنيد،گيرم كه مي بريد،گيرم كه مي كشيد، بارويش ناگزيرجوانه چه مي كنيد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:25  توسط وحید  | 

مرغ آرزو

 

دل من ديگه خطانكن باغريبه هاوفانكن

زندگي روباختي دل من مردم وشناختي دل من

تابه كي سراپاحقيقتي تابه كي خراب محبتي

 همنشين اين و اون شدي خسته وپريشون شدي

 دشت بخت توكوير شده مرغ آرزوت اسير شده

 روبه روت سراب پشت سرخراب

 ساكت وصبوري دل من مثل بوف كوري دل من

 زندگي رو باختي دل من مردم وشناختي دل من
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:22  توسط وحید  | 

دفتري که بسته شد بازش نکنيد دلي که شکسته شد نازش نکنيد ياران شما را به خدا به عشق بيوفائي نکنيد يا اين که وفا کنيد تا آخر عمر يا اين که از اول آشنائي نکني

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:20  توسط وحید  | 

الاغ* بيار باقالي بار كن

يكي بود يكي نبود. اگر فكر می‌کنید که  غير از خدا هيچ‌كس نبود ، مطمئناً درست فكر كرده‌ايد. يه وقتي، يه جايي(كه اصلاً اهميت ندارد كي و كجا )، يه شهري بود كه طبق معمول قصه‌ها يكسري آدم توي اون شهر به خوبي و خوشي زندگي مي‌كردند و باز هم طبق معمول قصه‌ها، يه پادشاه هم بر آنها حكمراني مي‌كرد. پادشاه اون شهر، آدم ظالم، پول‌دوست،خيانتكار، قدرت طلب، آشوب طلب،جنگ طلب و فاسدي نبود و در عوض، خيلي هم آدم خوبي بود. ولي فقط يك عيب داشت(البته شايد شما از خودتان بپرسيد :«چه عيبي ؟»،كه اگر مي‌خواهيد بفهميد پادشاه چه عيبي داشت،بايد از من بپرسيد:«چه عيبي ؟» )

عيب پادشاه قصه‌ی ما اين بود كه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 9:26  توسط وحید  | 

اندکی سیاست

راوایان حکایت کنند که روزی آخوندی معده درد گرفته و به دکتر مراجعه کرد.دکتر پس از معاینه نسخه ای نوشت و به آخوند گفت اگر میخوای زودتر خوب بشی نیابد ترشی بخوری نیاید عرق بخوری نباید تریاک بکشی نباید غذای سفت بخوری نباید بالای منبر هم بروی!
آخوند از دکتر پرسید حالا چرا بالای منبر نباید برم؟؟؟!!دکتر جواب داد:میروی بالای منبر گوه زیاد میخوری برای معده ات خوب نیست
!

احمدینژاد داشته برای مردم سخنرانی میکرده میگه، من همه چیز رو براتون ارزون میکنم غیر از لبنیات، بعد ازش میپرسند حالا چرا لبنیات رو ارزون نمیکنی؟ میگه آخه 17 میلیون گاو بمن رای دادن باید منافعشون رو حفظ کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 8:35  توسط وحید  | 

قلب

پیرمرد در طول زندگی مشترک خود آرزوی شنیدن یک جمله کوتاه



" دوستت دارم " را از زبان همسرش داشت .



روزی که برای عمل جراحی قلب آماده می شد ،



همسرش با نگرانی و بی اختیار به او گفته بود :



" عزیزم خیلی دوستت دارم . "




آخرین آزمایشها نشان داده بود که پیرمرد دیگر نیازی به عمل قلب ندارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 8:17  توسط وحید  | 

تنهايي

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

 تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

 تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

 تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. .

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان

خواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 8:15  توسط وحید  | 

باور نمی کنم!

چگونه دلم شکست وقتيکه ديدم پشت کرده ای به من.
ثانيه ها چگونه تلخ شد وقتيکه ديگر نکرد صدا مرا ، حنجره ات.
چگونه توانستی؟
باور نمی کنم هنوز. تو ميروی و دور ميشوی ولی من باور نمی کنم. چگونه باور کنم؟
لحظه ها می تپيدند. ثانيه ها از هم سبقت ميگرفتند. من و تو در آغوش بزرگ يک احساس که خيال ميکرديم متقابل است، آرام و بی دغدغه ، لميده بوديم؛ چگونه باور کنم که هم آغوش مهربانم ، دست به تبـر، برای هلاک کردن من، هوشيار بر بالينم ايستاده است!
ثانيه ها بوی نم و پاکی آب ميداد؛ چگونه باور کنم آنچه من بوی نا مي پنداشتم، بوی لجن زاری از خون خودم بوده است!
وقتی آدم از عشق مطمئن است، ثانيه ها تغذيه روحت هستند. هر لحظه که می گذرد، احساس ميکنی روحت درحال اوج گرفتن است. وقتيکه تنها و بی اعتماد هستی در عشق، ثانيه ها از تو عبور می کنند. لحظه های شاد در کنارت ميزيند ولی با تو همدم نمی شوند؛ چگونه باور کنم ثانيه ساز شاد زندگيم، مرا در لحظه ای غمناک، ثابت نگاه داشته است!
تابناک طلوع عشق تو در نگاه من شراره می افکند؛ چگونه باور کنم آتشفشان من کوه يخی بوده است!
زيبا سخن می گفتی، سخنت حکم زيستن من بود؛ آخر چگونه باور کنم نـجوای آزادی تو، فـتوای کشتار من بود!
بگو چگونه باور کنم که غنچه نازی که به اميد بوييدن عشق ، از باغ چيدمش، به من هشدار انتقام می دهد!
عشق را رنگ کردی، رنگ تن.
اعتماد را رنگ کردی، رنگ ترديد.
لحظه های مرا رنگ کردی تو، رنگ غم.
ويران کردی و نفهميدی که من در آن ويرانه، بقايای وجود خودم را جستجو می کنم.
آه! برو برو که تو آن جلاد سيه پوشی نه برزگر سپيدفام که من خيال ميکردم بزرهای محبتم را دانه دانه از زمين خواهد چيد. تو درو کردی مرا، شخم زدی روحم را، چکاندی از غلاف بی مهريت خونم را.
تو شکستی دلم را.                        همین              تمام شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:8  توسط وحید  | 

در مورد سوال یکی از دوستان که پرسیدن مذهب رپر ها چیه ؟ باید بگم فکر نمیکنم اون جوری باشه که شما شنیدین اون جور لباس پوشیدن دلیل نمیشه همونطور که توی بوتیک ها انواع این لباسا رو میبینیم ولی من تحقیق میکنم و یه مطلب هم در این مورد براتون میزارم. در مورد منبع اطلاعاتم باید بگم اکثرا از دوستام میگیرم و بعضا خود اینترنت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 15:39  توسط وحید  | 

راز و نیاز با خدا

روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید از خواب بیدار شدم....وه.زیبایی افرینش خداوند خارج از دایره توصیف بود..همانطور که نگاه میکردم خدا را به خاطر افرینش ان همه زیبایی می ستودم..

ناگهان در ان حال حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم...از من پرسید..دلباخته ام هستی؟..پاسخ دادم بلی .تو صاحب اختیار من هستی..سپس پرسید اگر نقص عضو داشتی. بازم دل باخته ام می شدی..

از این سوال مبهوت شدم..نگاهی به دست ها و پاها وسایر اندامهای بدنم انداختم وحسرت خوردم که اگر این اعضا را نداشتم چه کار ها که قادر به انجامش نبودم...پاسخ دادم ..خدایا  در ان حال وضعیت دشواری داشتم .اما هم چنان دلباخته ات میشدم...

دوباره خدا سوال کرد اگر نا بینا بودی باز پدیده های مخلوق مرا ستایش میکردی....چگونه میتوانستم چیزی را بدون دیدن تحسین کنم .....ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم که در سر تا سر این جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسین می کنند..سپس به خدا گفتم تصورش برایم دشوار است ولی هم چنان دل باخته ات بودم....

خدا پرسید اگر ناشنوا بودی ایا باز هم به کلامم گوش می سپردی..؟چگونه میتوانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم ...دریافتم که شنیدن کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان صورت می پذیرد .پاسخ گفتم بسیار دشوار بود اما هم چنان به کلام تو گوش می سپردم..

سپس خدا سوال کرد اگر لال بودی ذکر مرا بر زبان جاری میکردی؟..چگونه میتوانستم بدون زبان ذکر خدا گوییم..در ان حال بر من روشن شد که ذکر خدا با خضور قلب و جان صورت میگیرد وگفتار ما در ان نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمیگیرد....هنگامی که ستمی بر ما روا میگردد خدا را با الفاظ فکر و اندیشه مان میخوانیم ..پاسخ گفتم اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار است .اما خدایا هم چنان ذکر تو را میگفتم .خدا از من پرسید......ایا حقیقتا مرا دوست داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم...........بلی تو را دوست دارم که حقیقت مطلقی ویگانه واحدی.......

با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم..اما خدا پرسید...پس چرا گناه میکنی...؟؟؟پاسخ گفتم . چون انسانم و بری از خطا نیستم.خدا گفت.پس چرا در هنگام راحتی و اسایش از من دور و دور تر می شوی...امادر هنگام مشکلات به سراغم میا یی؟؟هیچ پاسخی نداشتم که بگوییم.....تنها پاسخم اشک بود.

خدا ادامه داد پس چرا در خلوت گاه مرا میستایی؟؟چرا تنها در لحظات نیایش مرا میجویی؟؟چرا خود خوا هانه از من حاجت می طلبی ؟؟؟؟

چرا چون طلبکاران از من خواستهایت را میخواهی؟؟تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود ..سپس گفت چرا از من شرمساری؟؟؟؟چرا حس تعلق را در خود نمی گسترانی؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه میکنی..چرا در زمانی که وقت نماز و عبادت معین ساختم عذر و بهانه می تراشی؟سعی کردم پاسخ گوییم اما جوابی برای گفتن نداشتم...این زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است..موهبت را تباه نکنید......

بی اندازه شرمسار شده بودم .دیگر هیچ عذری نداشتم . چه میتوانستم بگوییم.؟در حالی که با تمام وجود گریه میکردم واشک صورتم را پوشانده بود.سوال کردم.بار الها مرا ببخش .از تو طلب عفو دارم.من بنده قدر نشناس و خطا کار تو هستم...خداوند فرمود.ای بنده. من رحمانم.و خطای خطا کاران را می بخشم.پرسیدم .خدایا با این همه خطا کاری چرا باز مرا میبخشی و دوستم داری؟خدا گفت چون تو مخلوقم هستی...پس هیچ گاه تو را رها نمیکنم هنگامی که تو گریه میکنی به تو رحم میکنم..و رنجهایت را درک میکنم...وقتی شاد و مسرور هستی وجد تو رامی فهمم.وقتی افسرده می شوی به تو دلگرمی میدهم..و وقتی شکست می خوری تو را یاری می کنم تا بلند شوی...وقتی خسته هستی کمکت میکنم.........بدان که تا اخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم

هیچ گاه ان چنان گریه نکرده بودم...و دلم پر از غم نشده بود....اما چگونه بود که یک مرتبه انقدر ارام شدم و ارامش گرفتم؟وای....چگونه میتوانستم از وجود خدا انقدر غافل باشم...؟از خدا پرسیدم چقدر مرا دوست داری ؟خدا فرمود به ان میزان که خارج از ادراک توست.....و انجا بود که خدا را تمام اجزای وجودم ستایش کردم و ثنا گفتم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 12:40  توسط وحید  | 

براي شنيدن صداي كه دوستش ميداري همين لحظه هم بسيار دير است، افسوس خواهي خورد زماني را كه آن سوي سيم ها كسي بي احساس ميگويد: برقراري ارتباط با مشترك مورد نظر مقدور نمي باشد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 12:29  توسط وحید  | 

عاشقانه

نميخوام به جزمن دوست دار ديگري باشي نميخواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي نميخواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند نميخواهم كسي نامش،برلبهاي توبنشيند نميخواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي نميخواهم كسي يارت شوددرراه اين هستي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 12:25  توسط وحید  | 

سکوت

حالا که دارم مینویسم ..سعی بر این دارم که گذشته را به خاطر نیاورم.پاداش من از گذشته سکوت حال است .سکوت برای ان چیزی که میدانم و نمی توانم به زبان اورم.من از نگاه او میفهمم که دروغ میگوید.و او نمیداند که من میدانم.واین غذاب اور است.وقتی که در چشمانش نگاه میکنم و او ارام ارام دروغ میگویدو من را نگاه میکند او نمیداند که من باور نمیکنم.چه کنم که نمیتوانم بگویم.......من حرفهای تو را باور ندارم...پاداش من از سالها دوست داشتن شنیدن دروغ دروغ و دروغ است....تحمل میکنم چرا که خودم را مقصر میدانم..لب فرو بسته ام و هیچ نمیگویم چرا که خود کرده را تدبیر نیست....حال که کس دیگری را به جای من دوست داری.حال که دلت برای شخص دیگری تنگ میشود..حال که یواشکی به خاطر دیگری دستت به طرف تلفن میرود...گذشته را به یاد میاورم که زندگیم بودی و نفهمیدی.....

حق با توست کس دیگری را دوست بدار.گله ای نیست...شبها که میخوابی و پرنده خیالت را به ان طرفی پرواز میدهی که دوست داری  به یاد داشته باش هنوز در کنج یک چهار دیواری پرنده خیال کسی هم هست که توان خارج شدن از تقدیر تو را ندارد.....افسوس و صد افسوس که تو اینها را نمیخواهی.....تو به دنبال چی هستی..

ترسم که به کعبه نرسی اعرابی

                                         این ره که تو میروی به ترکستان است

ارزویت را میستایم.همانگونه که تو را پرستش کردم..ولی یه چیز را میدانی؟؟؟؟/؟/تو را گم کرده ام...و تو راه دیگری را انتخاب کردی.باشد برو خدا به همراه تو.ولی بدان که من میدانم تمام نگفته های فکر و دل و روح تو را....تو هنوز هم مرا نشناختی...........................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:15  توسط وحید  | 

صخره ی جاودانگی

کسی که از سر و صدا انباشته است نمی تواند شادمان باشد، نغمه ی سکوت لازم است. اما ذهن ما بسیار پر سر و صداست. ما بازاری بسیار شلوغ، بسیار پر سر و صدا و آشفته را در ذهن خود حمل می کنیم. ما یک نفر نیستیم. درونمان پرازدحام است. اشخاص بسیاری در ما وجود دارند که پیوسته مشغول جنگ و جدال با یکدیگرند. هرکدام می خواهد از دیگری سبقت گیرد. هر تکه ی ذهن ما می خواهد قدرتمندترین شخص، او باشد. آتش جنگی بی پایان در درون ما افروخته است.

شادمانی فقط زمانی امکان پذیر است که آتش این جنگ خاموش شود و این آتش را می توان خاموش کرد. کار سختی نیست. یگانه چیز لازم، آگاهی است. آن لایه های ظریف سر و صدا را به آرامی تماشا کن تا اندک اندک از زمزمه هایی که درون سرت را یک دیوانه خانه ساخته است، آگاه شوی. و ما در چنین کابوسی زندگی می کنیم!

با تماشا کردن، معجزه ای رخ می دهد: هر صدایی را که بتوانی تماشا کنی، کم کم خاموش می شود و لحظه ای که آن صدا کاملا" خاموش شود با سکوتی ژرف تنها می مانی. در آغاز، فقط وقفه هایی کوتاه است، شکاف هایی کوچک، وقتی که افکار ناپدید می شوند، می توانی از دریچه هایی کوچک به واقعیت بنگری. اما این شکاف ها به تدریج بزرگ تر می شوند. بیشتر پدید می آیند و دوام بیشتری می یابند. بنا بر محاسبه ی عارفان باستان، اگر شخصی بتواند به مدت چهل و هشت دقیقه کاملا" ساکت بماند، نه کلامی بلکه از نظر ذهنی ساکت باشد، به روشنی می رسد. به شادمانی مطلق می رسد. و این هیچ راه بازگشتی ندارد. تو به فراسوی زمان و شن های همیشه روان آن رسیده ای. تو به صخره ی جاودانگی رسیده ای.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:1  توسط وحید  | 

داستان

پزشک و مادر روحانی

درست خاطرم نیست،اما فکر کنم شب یکی از روزهای سرد زمستانی بود که به وسیله تلگرافی که از دهکده دور دستی برایم رسید متوجه شدم که بیمار وخیمی درحال دست و پنجه نرم کردن با فرشته مرگ در بستر بیماری است،طبق عادت همیشگی بعد از خواندن تلگراف آدرس را در دفترچه یادداشت مخصوصم نوشتم و تلگراف را مثل همیشه داخل کشوی میز کارم قرار دادم،مسافت بین من و بیمار حدود ده کیلومتری میشد که باید به وسیله درشکه این مسافت طی میشد،تصمیم بر این گرفتم تا با مباشرم محمد به این سفر برم به دو دلیل:اول اینکه یک شب زمستانی بود و حیوانات درنده و گرسنه تنها منتظر فرصتی برای به دست آوردن غذا و چه غذایی بهتر از من، دوم اینکه محمد مباشرم به خوبی با زبان اسبها آشنا بود و در این شب سرد و سخت میبایست کسی همدم اسبها باشد...

باقی تو ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:56  توسط وحید  | 

من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام.... من بناي آرزو ها را زهم پاشيده ام.... آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام.... در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:50  توسط وحید  | 

از خدا پرسيدم :

خدايا چگونه ميتوان بهتر زندگي كرد ؟؟؟

خدا پاسخ داد :

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير .

با اعتماد زمان حالت را سپري كن و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگه دار و ترس را به گوشه اي انداز .

شك هايت را باور كن و هيچگاه به باورهايت شك نكن .

زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني كه چگونه زندگي كني

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:47  توسط وحید  | 

خدایا!!!

 

دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم

   درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني

  گوش خواهم داد بي هيچ سخني

  در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني

   در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي

    اينگونه شايد احساسم نميرد...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:46  توسط وحید  | 

اطاعت امر

دوستان رپ خاسته بودن منم اطاعت امر کردم و در زیر دو مطلب در مورد رپ فارسی گذاشتم و در پیوندهای روزانه چند لینک سایتهای رپ رو اگه مورد خاص دیگه ای مد نظر بود در خدمتم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:57  توسط وحید  | 

این هم تاریخچه ی دیگری از رپ


اولین بار رپ توسط بردهان آمریکایی یا همان کاکاسیاها در حدود 200 سال پیش خوانده شد که به زبان سرخ پوستان جنگل های نواحی وبه صورت اعتراز بود.


بعد ها این شعارها واین اعترازها به صورت یک موسیقی یا یک زبان اعتراز دوباره توسط یک سیاه دیگر در آمریکای شمالی از نو ساخته شد..لی این بار در حدود 100 سال پیش این اتفاق افتاد.ولی این بار این موسیقی نسبت به دفعه ی پیش بسیار فرق کرده بود و روی یک موسیقس بسیار ساده وبه صورت پاپ که مقداری گفتارش عوض شده بود در آمد.این موسیقی بسیار بین مردم جای گرفت بعد ها راک بام گرفت (البته این راک با راک امروزی بسیار متفاوت است) و اولین گروهی که راک را باهم به وجود آوردند و ان را به صورت یک کنسرت بزرگ در آوردند گروه (The doors)بودند که چند سال بعد توسط دولت آمریکای شمالی اعدام شدند.ما قسمتی از بیت های این هنر مندان بزرگ را برای شما در پایین برای شما می آوریم.شایان زکر است که فقط یک نفر از اعزای این گروه سرخ پوست بود و سه نفر دیگر همگی سفید پوست بودند و اسم اصلی ترین عضو گروه جیمی موریسون نام داشت.


نام اعضاء گروه دورز:


James Daniel Morrison


Reymond Daniel manzarek


Robert alan Krieger


John Paul densmore


The Doors(1967)


(Twentieth Century Fox)


او یک روباه قـــــرن بیستمی اســـــــت


بدون هیچ اشــــــک و ترســــــــــــــــی


هرگز تردیــــــد نمی کنــــــــــــــــــــــد


او هرگــــــز عهدش را نخواهد شکست


عهـــــــد او ویرانی آمریکاســـــــــــــت


فقط به راهی که او قدم می زند نگاه کن ...


بعد ها یا در حدود 50 سال پیش فردی به اسم توپک (topak) یا اسم مستهار(2pac) رپ را به معنای واقعی کلمه رساند و و برای اولین بار وبا پشت وانه ی مردمی بیان شیوای رپ که به صورت تکه تکه بیان میشود رپ را به صورت بک زبان بین المللی در آورد و با یک موسیقی بسیاد سخت ولی در عین حال آرام سبک (hip hop) را پایه گزاری کرد و به عنوان پدر رپ جهان معرفی شد از این به بعد رپ معنای متفاوتی گرفت و موضوعات آن هم تغییر پیدا کرد و سبک آن عمدتاً به سمت خود پرستی و انتقاد مستقیم و غیر مستقیم کشیده شد و حدود 80% مردم آمریکا و 90% جوانان ارو پا را به سمت خود جذب کرد

بعد از در گذشت2pac نه تنها این سبک از بین نرفت بلکه روز به روز پیشرفت می کرد تا سر انجام در حدود 10 سال پیش این موسیقی به آسیا رسید رسید و برای اولین بار در ایران به صورت گروه های زیر زمینی شکل گرفت و برای اولین بار یک نو جوان 13-14 ساله شروع خواندن اید موسیقی به سبک غربی کرد و کم کم با مخلوت کردن دو سبک در سن 17 سالگی سبکی مت فاوت را ساخت ولی بدبختانه این سبک یا به تور کلی سبک راکنلو رپ به زبان فارسی جذابیت زیادی نداشت و به تو ر کلی چون رپ به زبان فارسی مانند حرف زدن عادی بود هیچ جذابیتی نداشت وبه این ترتیب این نو جوان که حسن صباح نام داشت از این پس شروع به خواندن به زبان آمریکایی کرد و در سن 18 سالگی به آمریکا سفر کرد و گروهی به نام (poyzanas spot) تشکیل داد و سبک راکنلو رپ را به مردم آمریکا شناساند وبهد به ایران باز گشت وبا پسری حدودا هم سن وسال خودش به نام سروش لشگری آشنا شد که وی هم به رپ علاقه داشت و ادم های زیادی را دور خود جمع کرده بود که دو تن از این افراد مهرک و هژیر بودند.سروش و حسن صباح با هم اولین کلیپ خود را در یکی از استدیو های غیر مجاز در ساری خواندند ولی این بار با سبک پیشبهادی سروش که این سبک به علت بیان زیبا و موسیقی جدید مورد توجه همه ی ایرانیان قرار گرفت واین سبک به اسم پرشین رپ مطرح شد.


سروش به علت علاقه ی شدیدی که به وتن داشت نام گروهش را 021 یا همان کد تلفن شهر گذاشت و چو عدایی نداشت و پیش از این کسی او را حساب نمی کرد نام خود را (hich kas) نهاد وروی شکمش 021 را خالکوبی کرد.وبه دلیل موارد بالا به او پدر رپ ایران یا حتی آسیا میگویند.


ولی صباح ایران نماند و دباره به نزد گروهش رفت و ترور شد و بعد از او نیز سبکش از بین نرفت و توسط گروه امینم(eminam) ادامه داده شد.


ولی متعسفانه امروزه بعضی از گروه های مشهور و غیر مشهور با تقلید از گروه های خارجی مانند گروه امینم رپ فارسی را زیر سوال برده و اصالت آن را خدچه دار می کنند.

حال در این قسمت به برسسی دقیق بعضی از گروه های رپ کرده در باره ی اثرات آن با رح وجسم انسان صحبت می کنیم:

گروه حصن صباح عکس خواصی از ایشون به این صورت در دست نیست.

021 شامل سروش لشگری و رفقایش که به بیش از 100 نفرمی رسند. که از معروف ترین آنها می توان به مهرک که مانند ام.سی شاگرد بود وخود حسن صباح و هژیر و ال.سی اشاره کرد.

ابلیس051 این گروه هم کار خود را با تغلید شروع کرد و کم کم که با سروش آشنا شد تغلید را کنار گذاشت .


{To(-)I یکی دیگر از آن رپر هایی که کار خود را خیلی کمتر بر پایه ی تغلید گذاشته و هرگز فکر نمی کرده که یک روز خواننده بشود.

Reveal یکی ازشاگردان حسن صباح که راه او را به وسیله ی گروه اش ادامه می دهد.

رضا پیشرو(3PAC) این گروه هم یک کار تغلید در کارنامه ی خود دارد و از نظر معنای کار در سطح متوسط می باشد.


(ZED BAZI) این گروه یکی از مشهور ترین گروه های ایرانی می باشد که بیشتر کارهایشان تغلید میباشدولی من خیلی دوستشون دارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:53  توسط وحید  | 

شخصیت رپ

اول میخوام یه مقدار درباره رپرهای آمریکایی صحبت کنم در آمریکا رپرهای بزرگ شخصیت های مختلفی دارن که البته اکثر اونها به بدترین وضع ممکن بزرگ شدن .

به عنوان مثال:

50 cent که یه گنگ استر بود که حتی یک بار هم تا پای  مرگ پیش رفت .

 

2pacکه همه باید بشناسین و آخرش هم سر همین جنگ های خیابونی و کل کل های بیش از حد جون خودش رو از دست داد و حیف آدمی بود که جامعه رپ رو تنها گذاشت.

 

Snoop dogg که بزرگترین خواننده عملیه دنیاست و حتی به این مسئله افتخار می کنه.

 

Eminem  از نظر من زیاد با تفنگ به این و تون شلیک نکرده و حتی می تونم بگم قلب بزرگ و رئوفی داره اما با این حال هم به اندازه خودش درگیری داشته .

 

در جامعه آمریکا که پر از زد و خورد و درگیری هست و به حقیقت مردم وحشی صفتی داره (غرب وحشی) هر کس که وحشی تر باشه محبوب تر و از شان اجتماعی بالاتری  برخوردار هست که نمونه بارزش همین جرج بوش که هر چی از آدمهای دنیا بیشتر بکشه واسه آمریکا ئی ها دوست داشتنی تر میشه و در موسیقی رپ هم همین مسئله هست یعنی خشونت بیشتر=شهرت بیشتر= پول بیشتر.

 

رپرهای آمریکا به صورت علنی ازقتل,خونریزی , فساد و اعتیاد صحبت میکنن و حتی به این مسئله افتخار هم می کنن که همه این ها رو میشه تو کلیپ ها مشاهده کرد.

یک مرد سیاه که از دهنش دود بیرون می یاد با کلی دختر دور و برش .

 

البته ناگفته نمونه که رپ به مرور زمان تغییر میکنه و در دهه های گذشته این رپرهای سیاه پوست بودن که با تبعیض نژاد در آمریکا مبارزه کردن .

ولی خوب زمان رو به جلو رفت و رپ هم همین طور(تا زمانی که تبعیض نژاد بود با تبعیض نژاد مبارزه می کردن و بعد از اون رو به چیزای دیگه اوردن).

 

البته رپ آمریکا نکته های قابل توجه و خوبی داره. خیلی جاها همین صراحت حرف چیزای قشنگی می سازه مثلاlose yourself از eminem  یا ghetto gospel   از tupac  که واقعا زیباست.

 

خوب حالا میخام برگردم به رپ فارس بزرگ خودمون که میشه اونو به سه بخش از نظر زمانی تقسیم کرد  و طی این مقاله از کسی هم اسمی نمی برم و کلا بررسی می کنم.

 

دوره اول:رپ فارس شروع بی نظیری داشت افرادی روی کار اومدن که رپ رو به معنای واقعی درک کردن و میونه ای با وحشی بازی های غرب نداشتن چون فرهنگ ایران به نحوی هست که کلا با قتل,خونریزی , فساد و اعتیاد رابطه ای نداره و حتی با این موارد مخالف شدید هم هست  اینجا شروع خوبی واسه رپ فارس بود.

 

دوره دوم:رپرهای ما یه مقدار بگی نگی تحت تاثیر غرب قرار گرفتن تو آهنگ ها با صراحت کامل فحش داده

 می شد هر نوع فحشی که تو فرهنگ لغت باشه یا نباشه بدون توجه به اینکه به شخصیت رپ فارس لطمه

می خوره مردم ایران از کسی که فحش بده خوششون نمی یاد.

دوره جالبی نبود ودوره بعد که دوره فعلی رپ فارس هست رپ فارس رو خیلی از مقصدش دور کرد

 

 

دوره سوم(فعلی): میشه حس کرد کسانی که رپ میخونن خیلی کم شدن تو اکثر آهنگ ها از پارتی دختر عشق و اینجور چیزا صحبت میکنن پای پاپ به رپ باز شد حالا حتی دیگه دخترها هم رپ میخونن  خبر آنچانی از کنایه زدن های زیبا نیست کل کل های پر محتوا نیست کسی تو آهنگ هاش از قمه حرفی نمی زنه رپرها زیر ابرو

بر میدارن و با موهای فشن رپ میخونن تو آهنگ ها نمیشه تشخیص داد یه رپر داره میخونه یا یه دختر

(این رپه؟)

 

خلاصه مطلب اینکه ایران ما الان به خیلی چیزا مهمتر از پارتی و آهنگ های پارتی احتیاج داره  رپ ما نباید غربی باشه نباید پارتی باشه باید  فارسی باشه .به مردم پول دار بالای شهر نگاه نکن  اونا فقط 5 درصد جمعیت ایران رو تشکیل می دن و نمی دونن گرسنگی یعنی چی, فقر یعنی چی, نمیدونن زندان کجاست ,نمی دونن با کفش پاره تو برف راه رفتن چه حسی داره, نمی دونن شرمنده شدن یه پدر جلوی خانواده یعنی چی, ولی 95 درصد دیگه مردم این چیزا رو درک میکنن  و هر روز باهاش زندگی می کنن ساختن آهنگ واسه اینا خیلی قشنگتره و خیلی چشم و گوش ها رو میتونه باز کنه  کیه که بخواد 5 رو به 95 ترجیه بده؟

((اگه می خوای رپ بخونی واقعا رپ بخون!)) 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:45  توسط وحید  | 

روزگاری

روز گاري مردم دنيا دلشان درد نداشت

هر كسي غصه اينكه چه ميكرد نداشت

چشمه سادگي از زمين مي جوشيد

خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:24  توسط وحید  | 

زيبايي رايگان است

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت. زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد. بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند. زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است. او پرسيد: چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند؟ چرا براي گلداني كه  وقت و زحمت بيشتري برده است  همان پول گلدان ساده را مي گيري؟                  

فروشنده گفت: من هنرمندم. قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:12  توسط وحید  | 

موفقیت

آدم موفق کسي است که بنايي محکم از آجرهايي  که ديگران به طرفش پرتاب کرده اند،
مي سازد...............
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:4  توسط وحید  | 

محبت

من مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد ....
........
اي كاش همه محبت رو از اين بچه ياد بگيرند.....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:3  توسط وحید  | 

(دکتر علی شریعتی)

 

خدایا کفر نمیگویم.پریشانم

چه میخواهی تو از جانم.مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو میدانی گه انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است.

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:29  توسط وحید  | 

تست خود شناسی

بازی شگفت انگیز ? جالب و سرگرم کننده


هیچ کلکی در کارنیست! این بازی بطرز شگفت آوری دقیق خواهد بود! البته بشرطی که تقلب نکنید
طالع بینی چینی! .. سال جدید چینی امسال سال موش است که امیدواریم سالی خوش و پر از خوش شانسی برای شما باشد
فقط به دستور العمل عمل نماید و تقلب نکنید، در غیر اینصورت نتیجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهید کرد که ایکاش تقلب نمی کردید
این حدوداً 3 دقیقه زمان خواهد برد تا شما را دیوانه کند
پیام را یکجا تا پایان نخوانید بلکه مرحله به مرحله پیش بروید و عین دستورالعمل انجام دهید


نکته: زمانی که میخواهید اسامی را بنویسید اطمینان حاصل کنید که اشخاصی هستند که شما آنها را می شناسید (تبصره از خودم: یعنی اسم الکی یا بیخودی ننویسید)
مهم: همچنین بیاد داشته باشید که بهنگام نوشتن اسامی و عمل کردن به دستورالعمل از احساس و غریزه خود استفاده کنید و بیخودی و بیش از حد فکر نکنید بلکه آنچه که در آن لحظه به ذهنتان می آید را بنویسید

 


به جدول زیر نگاه کنید

 

سپس در جلوی ردیف (ستون) 1 و 2 هر عددی را که مایلید بنویسید
حال در جلوی ردیف 3 و ردیف 7 نام شخصی را از جنس مخالف بنویسید
== قرار نشد به پایین نگاه کنید! تقلب ممنوع
نام اشخاصی را که می شناسید (چه دوست یا اعضای خانواده یا فامیل) در جلوی ردیفهای 4، 5 و 6 بنویسید
در ردیفهای 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنیوسید (در جلوی هر ردیف نام یک ترانه)


1.


2.


3.


4.


5.


6.


7.


8.


9.


10.


11.

 

 

 

 

 





و حالا کلید رمز گشایی این بازی



عددی را که در ردیف 2 نوشته اید مشخص کننده تعداد اشخاصی است که شما باید در باره این بازی به آنها بگویید
شخصی که نامش در ردیف 3 قید شده کسی است که شما عاشقش هستید
شخصی که نامش در ردیف 7 قید شده کسی است که شما دوستش دارید ولی با هم نمی سازید (یا به تعبیر دیگر عاقبت خوشی نخواهد داشت)
شخص شماره 4 کسی است که شما بیش از همه به او اهمیت میدهید
5- شخص شماره 5 کسی است که شما را بسیار خوب می شناسد
شخصی که نامش در ردیف 6 قید شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسی) شماست
آهنگ قید شده در ردیف 8 با شخص شماره 3 تطبیق می کند (مرتبط است)
آهنگ شماره 9 آهنگی برای شخص شماره 7 است
آهنگ شماره 10 آهنگی است که بیش از همه افکار شما را بازگو می کند
و بالاخره شماره 11 آهنگی است که می گوید شما در باره زندگی چه احساسی دارید


واقعا شگفت آور است! نه؟! ولی بنظر می آید که درست باشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:8  توسط وحید  | 

خدا٬ شانس بده!

واقعا بعضي از مردم چقدر خوش‌شانس‌ هستند. كبوتر خوشبختي صاف مياد مي نشينه روي شانه آن ها. برعكس٬ بعضي از افراد هم خيلي بدشانس هستند و كبوتر خوشبختي صاف فضولات مي ريزه روي سرآن ها.

چند سال پيش كه تازه آمده بودم كانادا با يك جوان آس و پاس ايراني بصورت اتفاقي آشنا شدم كه كنار خيابان هات داگ مي فروخت. مي گفت ساعتي شش دلار مي گيره. خيلي دلم برايش سوخت. شماره‌اش را گرفتم كه اگر كار مناسبي برايش پيدا كردم خبرش كنم. آدم زحمتكش و ساده‌اي بنظر مي رسيد.
گذشت و گذشت و هيچ ارتباطي بين ما نبود تا اينكه امروز سر چهار راه موقعي كه منتظر سبز شدن چراغ بودم ديدم راننده يك ماشين هومر برايم دست تكان مي دهد. هرچه دقت كردم راننده را نشناختم. مرا به اسم صدا كرد. جلو رفتم ولي قيافه‌اش آشنا نبود. تعجب كرده بودم. فكر مي كردم اشتباهي گرفته. وقتي خودش را معرفي كرد و گفت همون جوان آس و پاس هات داگ فروش است از تعجب خشكم زد. چه شيك شده بود. باورم نميشد اين همه تغيير.
باهم رفتيم قهوه‌اي خورديم و از او پرسيدم: لاتاري٬ چيزي برنده شدي؟
كلي خنديد و جريان پولدار شدنش را تعريف كرد.
ظاهرا يكروز صبح خيلي زود اين بدبخت بينوا براي انجام يك كار بانكي وارد محلي مي شود كه يكي از آن دستگاه هاي بقول خودمان «عابر بانك» نصب شده بوده و همين كه كارت بانكي اش را وارد دستگاه مي كند يك جوان سياه پوست لوله اسلحه كمري‌اش را پشت سرش مي گذارد و مي خواهد مبلغي را از حساب بانكي بيرون كشيده و به او بدهد. اين بيچاره فلك زده هم هرچه قسم مي خورد كه حساب بانكي اش خالي خالي است و فقط مي خواسته موجودي اندكش را چك كند٬ مورد قبول جوان سياه‌پوست نمي شود. در همين موقع يك نفر ديگر وارد آن جا مي شود كه قبل از اين كه موفق به فرار شود٬ جوان سياه‌ پوست سعي مي كند او را هم گير بياورد و حسابش را خالي كند. ظاهرا بين آن دو درگيري و كشمكش مي شود و جوان سياه پوست هول مي شود و شروع به شليك كردن مي كند و بلافاصله پا به فرار مي گذارد. هيج كدام از گلوله ها مستقيما به كسي اصابت نكرد مگر يكي از آن ها كه در اثر كمانه كردن به ديوار سنگي آنجا صاف مي خورد به كپل اين دوست ايراني ما.
خلاصه بيچاره را با آمبولانس به بيمارستان مي برند و در آنجا بستري مي كنند. فرداي آن روز رئيس بانك مربوطه به عيادتش مي‌آيد و يك چك يك ميليون دلاري به او مي دهد و از او مي خواهد موضوع را پيگيري نكند و لطمه‌اي به اعتبار آن بانك نزند.

حالا متوجه شديد وقتي مي گم خدا شانس بده٬ يعني چي؟
ما حتي از مغزمان هم نمي توانيم پول دربياوريم درحالي كه كپل و باسن بعضي‌ها برايشان پول مي‌آورد. خدا٬ شانس بدهد.

تبصره :


حالا از فردا نرويد جلو بانك ها خم شويد به اميد اينكه گلوله‌اي به ماتحت‌تان بخورد و پولدار شويد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:2  توسط وحید  | 

بررسی ارزش پاسپورت كشورهای مختلف

Finland :  130
Denmark :  130
United States :  130
Germany :  129
Ireland :  129
Sweden :  129
Britain :  128
France :  128
Italy :  128
Japan :  128
Belgium :  127
Norway :  127
Spain :  127
Switzerland :  126
Netherlands :  126
Austria :  125
Canada :  125
Luxembourg :  125
New Zealand :  125
Portugal :  123
Singapore :  122
Australia :  120
Greece :  120
Iceland :  120
Malaysia :  120
Liechtenstein :  116
South Korea :  115
Malta :  115
Cyprus :  113
Hong Kong :  110
Chile :  109
San Marino :  109
Monaco :  108
Poland :  106
Slovenia :  105
Israel :  104
Argentina :  101
Brunei :  101
Hungary :  101
Andorra :  99
Brazil :  99
Uruguay :  99
Czech Republic :  98
Mexico :  98
Slovakia :  97
Costa Rica :  95
Lithuania :  94
Venezuela :  92
Estonia :  91
Latvia :  91
Vatican City :  87
Croatia :  84
Bolivia :  83
Bulgaria :  83
Guatemala :  82
Panama :  82
Paraguay :  82
El Salvador :  81
Honduras :  80
Nicaragua :  75
Romania :  73
Barbados :  71
Bahamas :  71
Macau :  71
Trinidad and Tobago :  66
South Africa :  65
St.Vincent and Grenadines :  64
St.Lucia :  63
Antigua and Barbuda :  63
St. Kitts-Nevis :  62
Grenada :  60
Belize :  58
Jamaica :  57
Solomon Islands :  54
Guyana :  53
Gambia :  53
Dominica :  52
Mauritius :  52
Seychelles :  52
Turkey :  52
Lesotho :  51
Tuvalu :  50
Kiribati :  49
Western Samoa :  49
Botswana :  48
Malawi :  48
Fiji :  47
Sierra Leone :  47
Vanuatu :  47
Kenya :  46
Maldives :  46
Swaziland :  46
Tonga :  46
Ghana :  45
Zambia :  45
Nauru :  44
Taiwan :  42
Ecuador :  41
Namibia :  41
Papua New Guinea :  41
Peru :  41
Tanzania :  41
Zimbabwe :  41
 Suriname :  40
Kuwait :  39
Mauritania :  39
Uganda :  39
Bahrain :  38
Mali :  38
Tunisia :  38
Guinea :  37
Ivory Coast :  37
Niger :  37
Qatar :  37
Senegal :  37
Benin :  36
Cape Verde :  36
Marshall Islands :  36
Oman :  36
Burkina Faso :  35
Nigeria :  35
Russia :  35
Togo :  35
United Arab Emirates :  35
Guinea-Bissau :  33
Micronesia :  33
Philippines :  33
Belarus :  32
Colombia :  32
Palau Islands :  32
Serbia-Montenegro :  32
Ukraine :  32
Liberia :  31
Macedonia :  31
Saudi Arabia :  31
Morocco :  30
Indonesia :  29
Moldova :  29
Thailand :  29
Azerbaijan :  28
Bangladesh :  28
Central African Republic :  28
Georgia :  28
Kazakhstan :  28
Kyrgyzstan :  28
Armenia :  27
Chad :  27
Congo Brazzaville :  27
Cuba :  27
Tajikistan :  27
Cameroon :  26
Bosnia and Herzegovina :  25
Dominican Republic :  25
India :  25
Madagascar :  25
Egypt :  24
Gabon :  24
Mongolia :  24
Uzbekistan :  24
Algeria :  23
Rwanda :  23
Haiti :  22
Mozambique :  22
Sao Tome and Principe :  22
Sri Lanka :  22
East Timor :  21
Jordan :  21
Comores Islands :  20
Equatorial Guinea :  20
Eritrea :  20
Laos :  20
Nepal :  20
Angola :  19
Bhutan :  19
Djibouti :  19
Libya :  19
Turkmenistan :  19
Burundi :  18
China :  18
Ethiopia :  18
North Korea :  18
Vietnam :  18
Yemen :  18
Albania :  17
Cambodia :  17
Lebanon :  17
Pakistan :  17
Sudan :  17
Congo :  16
Syria :  16
Iraq :  15
Myanmar :  15
Somalia :  15
Iran :  14
Afghanistan :  12
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:53  توسط وحید  | 

موسيقی فقط برای حيوانات و ديوانه ها خوب است!!!!!!!!!!!!!!!

نماينده ولي فقيه در كهگيلويه و بوير احمد: موسيقی فقط برای حيوانات و ديوانه ها خوب است

نماينده ولي فقيه در استان كهگيلويه وبوير احمد گفت‏:‏ در اسلام چيزي به نام موسيقي  وجود ندارد و حرف از موسيقي اصيل نادرست است .‏‏ آيت الله ملك حسيني درمراسم تجليل از برگزيدگان صداوسيماي مركز كهگيلويه وبويراحمد گفت: ‏كساني كه دنبال موسيقي هستند تربيت ديني نيافته اند اما ما عليرغم ميل خود مجبوريم بخاطر آنها كه كم هم نيستند برنامه موسيقي داشته باشيم ‏.‏ وي با اشاره به مخالفت روحانيت با بحث موسيقي و لهو و لعب گفت‏:‏ موسيقي فقط براي آرام كردن حيوانات و ديوانه ها خوب است و نه براي مردم عادي.‏  ملك حسيني افزود بچه هايي كه با موسيقي بزرگ مي شوند در آينده مردان قدرتمندي نمي شوند و نمي توانند با دشمن بجنگن


به نظر شما واقعا همین طوره ؟؟؟؟؟

من روزی ۲۰ ساعت موسیقی گوش میدم ولی اگه جاش برسه دهن دشمنو سرویس میکنم

پس چرا این حرفا رو میزنین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکر نمیکنید که به قشر عظیمی از جامعه توهین میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا  مارا دریاب      چرا  هر کی از راه میرسه دیواری کوتاهتر از ما گیر نمیاره

آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:51  توسط وحید  | 

قسمت

یکی ازدوستان برادرم به طرز محسوسی ازخانمش سراست. چندسال پیش،آنها مدتی باهم دوست بوده و چون شرایط ازدواج را نداشته اند خیلی دوستانه و منطقی ازهم جداشده اند. بعد ازچندسال، وقتی هردو شاغل شده و شرایط ازدواج را پیدا کرده اند، یک روز به طور اتفاقی توی یک تاکسی کنارهم می نشینند و... با هم ازدواج می کنند!


خواهرم به عروسی دوستش می رود. دوستش ازبرادرخود می خواهد که هوای خواهرم راداشته باشد. برادر مربوطه آن قدر هوای خواهرم راداشت که حتی آمد با او ازدواج کرد!!
زن برادرم خارجی است و با برادرم از طریق اینترنت آشنا شده. یک ماه پاشده آمده ایران ببیند اوضاع و احوال چطور است و بعد ما شده ایم خواهرشوهرش!(این خارجی ها واقعا به خاطر هدفشان تا آن سر دنیا هم می روند!)


همکارم مدتی می رفته بیمارستان، ملاقات خواهرش، که یکی ازفروشندگان بوتیک های آن حوالی، ازاو خوشش می آید. یک روز می افتد دنبالش و خانه شان را پیدامی کند و مادرش را می فرستد خواستگاری... و ازدواج می کنند!( بابا ازدواج سنتی!)


دوست خواهرم سوار رنویش بوده که با بنز پسر جوانی تصادف می کند( شاید هم خودش را با آن تصادف می دهد!!) ... و آنها با هم ازدواج می کنند!


وقتی پدرم آمده خواستگاری مادرم، فکر می کرده مادرم، خاله ام است و مادرم هم فکر می کرده پدرم، عمویم است!!( چی شد؟!!)
...
چه می شود که ازمیان همه آدمهای دنیا، همان دونفری که قراراست ازدواج کنند، همسایه می شوند یا تصادف می کنند یا همدیگر را دریک میهمانی می بینند؟

چه کسی می تواند بگوید که به قسمت اعتقادی ندارد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:48  توسط وحید  | 

بالاتر از سیاهی هم ، رنگی ...

 این زمانه ؛

تجاوز به معصومیت عشق

                                 تعقیب قانونی ندارد ،

و روسپیان باکره

مجنون فاحشه می کنند

و ول می گردند ،

و در همه جای این شهر ، نطفهء  نفرت می بندند !؟

این روزها

 واقعا دارد

 باورم می شود که

 بالاتر از سیاهی هم

                          رنگی هست ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:41  توسط وحید  | 

درست یاد گرفتی...

آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالیکه خانمش هر روز در خانه بود.
او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد.
بنابر این دعا کرد :
خدای عزیز :من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالیکه خانمم فقط در خانه می ماندمن می خواهم او بداند برای من چه می گذرد؟
بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای همدیگه باشیم.
خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورد کرد .
صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد بچه هارو بیدا کرد و لباسهای مدرسه شونو اماده کرد براشون صبحانه داد ناهارشان را تو کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد.
خانه رو جارو کرد

- برای گرفتن سپرده به بانک رفت

- به بقالی رفت

- جای خواب )کجاوهء)گربه هارو تمیز کرد

- سگ رو حمام دادو ساعت یک بعد از ظهر بود و او عجله داشت برای درست کردن رختخوابها
 

- به کار انداختن لباسشویی

- جارو و گرد گیری
 

- تی کشیدن آشپز خانه

- رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل
 

- آماده کردن شیر و خوردنیها و گرفتن برنامهءبچه ها برای کار خانه
 

 

- اتو کشی و مرتب کردن میز غذا خوری نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی در ساعت 4:30 بعد از ظهر و............ ......... .....(از ذکر انجام بقیه کارها فاکتور گیری شد.(
در ساعت 9:00 او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود او به رختخواب رفت در حالیکه باید رضایت .........
صبح روز بعد بلافاصله قبل از بیدار شدن از خواب گفت :
 

خدایا :من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم برای غبطه خوردن به موندن روزانه زنم در منزل لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم
 

.
خداوند با معرفت لایتناهی خود جواب داد:
پسرم من احساس می کنم تو درست را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی تو فقط مجبوری نُه ماه صبر کنی زیرا تو دیشب حامله شدی!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:34  توسط وحید  | 

روسپی و راهب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:31  توسط وحید  | 

اعلاميه مردانه!

1- درست است كه ما بعضي مواقع به شما فكر نميكنيم، ولي دنيا كه به آخر نميرسه؟ چرا اينو درك نميكنين بابا؟
1- وقـتي جايي داريم ميريم، به پير، به پيغمبر، هرچي ميپوشين قشنگه و بهتون مياد! اينقــدر سئوال نكنيد!
1- چپ ميريم‌، راست ميريم،‌ آبغوره ميگيري، به جون خودم وخودت يه كارخونه آبغوره‌گيري بزن پول توشـه!
1- بابا هرچي ميخواين رو راست بگين! چرا طفـــره ميرين؟ به ما چه كه شوهرخواهرت براي خواهرت گردنبند مرواريد خريده؟ منظورتون چيه؟!
1- حواس ندارم خب! چرا قهر ميكني؟! خب آدميزاد يادش ميره تولدت و سالگرد ازدواجمون كي بوده! دو روز قبلش بهم يادآوري كني ميميري؟
1- بابا ! من نوكرتم! شما فقط هم با «آره» و «نـه»‌ جوابمو بدي كافــيه! دليل و برهان و اين چيزا نميخواد ديگه!
1- وقـتي مشـكلي داري كه ميتونم حلش كنم، بيا نوكرتم هسـتم. ولي اگه فـقط ميخواي درد دل كني و خودتو لوس كني، من نوكرتم! دست از سر ما ور دار! برو به دوســتات تلفن كن!‌
1- اگه ميگي 17 ماهه كه سردرد داري و نميشـه بهت نزديك شد،‌ پس قضــيه جديه! برو پيش دكـتر خب!
1- بابا! بنزين زدن كه كاري نداره!! جون مادرت خودت بزن!‌
1- اگه يه چيزي گفـتيم كه ازش دو جور برداشت كرد، به خدا منظـور ما اون برداشـت خوبه بوده!‌ آتيش به پا نكن!
1- حسودي نكن نوكرتم! بهـت هم بر نخوره! خدا چشم داده براي ديدن و لذت بردن از زيبائي‌ها!
1- اگه فكر ميكني كه ميدوني چيكار بايد كرد و چه جوري‌، پس دست از سر ما وردار و خودت كارو تموم كن!
1- آخه من نوكرتم! تمام زندگيمون كه نميتونه مثل اون سه چهار هـفـته اول باشـه! چرا نميفهــمي؟
1- بابا! من كه علم غيب ندارم، از اونچه كه تو كله سركار خانوم هم ميگذره خبر ندارم! از روي چشمات هم نميفـهمم چــته! زبون كه داري ماشــالله! خودت بگو دردت چيه!
1- وقـتي ميپرسم «چه شـده؟» و تو ميگي «هيچي!»، ما كه ميدونيم داري دروغ ميگي و «يه چيزي شـده!» ولي به روي خودمون نمياريم كه درگير عواقب وخيم بعــدي‌اش نشــيم!
...همين!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:26  توسط وحید  | 

و حالا . . .

چارلی چاپلین میگه:

روز اول خیلی اتفاقی دیدمت،

روز دوم الکی الکی چشام به چشمت افتاد

هفته بعد، دزدکی بهت نگاه کردم

ماه بعد، شانسی به دلم نشستی

و حالا. . .

 سالهاست که یواشکی دوسِت  دارم . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:53  توسط وحید  | 

دخترک گل فروش


دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:49  توسط وحید  | 

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود". پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:48  توسط وحید  | 

عقده ای ها

 

تا حالا به این فکر کردین کسایی که یه مدت حتی خیلی کوتاه مثلا دو ماه خارج از کشور زندگی کردن وقتی که  بر میگردن چه جوری رفتار میکنن؟؟
<<<<<<<
هر جایی که خرید میکنن اول کارت اعتباری میدن ..بعد یه دفه انگار که تازه یادشون افتاده
ایرانن ..میگن اااا قبول نمیکنین؟؟؟
>>>>>>>>
به جای نوشابه همیشه آب معدنی سفارش میدن و همیشه هم راجع به تغذیه سالم سخنرانی میکنن
<<<<<<<
اولش که میان حتی اگه ۳ ماه بیشتر از ایران دور نبوده باشن میگن ..وای شما چه جوری این جا زندگی میکنین
(بابا همون جوری که شما ۳۰ سال زندگی میکردین و مث بچه خوب صبح میرفتین سر کار ..عصری میومدین )
>>>>>>>>
به جای هوی ..میگن ..اووپس ..
به جای سلام میگن ..های
به جای تلویزیون میگن .تی.وی
عصبی که میشن میگن رو nerve من راه نرو
و الا آخر
<<<<<<<<<
مدام از هوای آلوده و ترافیک گله میکنن
>>>>>>>>
وزن رو به پوند و مسافت رو به مایل حساب میکنن
<<<<<<<<
همه قیمت ها رو وقتی میگی به دلار و یورو حساب میکنن ..بعد میگن مفتـــــــــه
>>>>>>>
رو شیر و ماست و بقیه چیزها حتما میزان چربی و کالری رو میخونن ..حتی اگه از لاغری در حال شکستن باشن
<<<<<<
راجع به همه چیز تو ایران ایراد میگیرن دقیقا انگار که بار اوله که با این مسائل روبرو شدن
>>>>>>>
از چمدون هاشون حتی تا یه سال بعد از برگشتنشون برچسب هواپیما رو در نمیارن و با اون همه جا میرن
<<<<<<<
همیشه جملات خودشون رو با این جمله شروع میکنن.:
تو اون جا ..که من بودم ……

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:46  توسط وحید  | 

چرا دیگه نیستند؟


براي خواهرم داستان بزبزقندي را تعريف مي كردم ...از اسم هاي شنگول و منگول وحبه انگورخيلي خوشش اومده بود...هي درخواست مي كرد داستان را براش تكرار كنم ...پيش خودم گفتم اين طوري نميشه برم كتاب بزبز قندي را براش بگيرم خودش بيشتر لذت ببره ...بازار را زير و رو كردم كتاب بزبزقندي گيرم نيومد ...عوض اين كتاب ، بازار پر بود از كتابهايي همچون: زامبي پسر جنگل- راهي به سوي الدورادو- سيندرلا- شرك 1و2- سفيد برفي و هفت كوتوله و..... كتاب فروش گفت: دنبالش نگرد پيدا نمي كني ...بچه هاي امروز ديگه بزبزقندي نمي خونن!!!!

به راستي چرا داستان هاي قشنگ سالهاي پيش نه تو كتاب داستان وجود دارد نه تو كتابهاي درسي مدارس....به مورد پايين خوب توجه كنيد.

حسنک کجایی؟ گاو ماما می کرد،گوسفند بع بع می کرد، سگ واق واق می کردو همه فریاد می زدند حسنک کجایی؟شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید .او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او موهای خود را گلات می کند .دیروزکه حسنک با کبری چت می کرد. کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است .کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود. اونمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت قطار به سنگ ها بر خورد کردو منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند. اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان نا خوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد!او کلاس بالایی دارد او فامیل های پول دار دارد.او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در  کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:44  توسط وحید  | 

سلام

امیدوارم از مطالبی که براتون گذاشتم لذت برده باشین

تا فردا

در ضمن برای بهتر شدن وبلاگ نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:11  توسط وحید  | 

دويدن را آغاز کن

خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود، هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد، مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:6  توسط وحید  | 

ویرانه ی...

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که با هرنگه تو صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:5  توسط وحید  | 

سعي كن او را فراموش كني

دوست داشتن كسي كه سزاوار دوستي نيست ، اسراف در محبت است . اگر ميخواهي هميشه آرام باشي ، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر كسي را دوست داري كه او تو را دوست ندارد ، سعي نكن از او متنفر شوي، بلكه سعي كن او را فراموش كني
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:3  توسط وحید  | 

يه زن يه شب به خونه نمياد.

روز بعد به شوهرش ميگه كه من ديشب خونه ء يكی از دوستام خوابيدم.

شوهر به 10 تا از بهترين دوستای زن تلفن می‌كنه.

هيچ كدوم از اون‌ها اينو تأييد نمی‌كنند.

 

هيچوقت رو دوستی يه زن حساب نكن!

 

 

دوستی بين مردها

 

يه مرد يه شب به خونه نمياد.

روز بعد به زنش ميگه كه من ديشب خونه ء يكی از دوستام خوابيدم.

زن به 10 تا از بهترين دوستای شوهرش تلفن می‌كنه.

هشت‌تا از اون‌ها تأييد می‌كنند كه شوهر شب گذشته را در خونه ء اونا گذرونده و دو تا از اونا ادعا می‌كنند كه اون هنوز اونجاست!

 

هيچوقت به حرف مردها اعتـماد نكن!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:41  توسط وحید  | 

آینده ای نه چندان دور برای مردان از دید زنان

سال 1336

دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف
هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره
زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين
زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه
شوهر خوب پيدا كنه.
مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره!
 

سال 1346
پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و
چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من
دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتِ تو
شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما
بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چي مي
گويند؟
مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل
و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين... اين قدر سخت نگير...
بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر
قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو را از سر
ما كم نكند!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:40  توسط وحید  | 

ضد حال يعني اين.......


دخترجوانی ازمکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل می شود.پس از دوماه، نامه ای ازنامزدمکزیکی خوددریافت می کند به این مضمون:
 
 
«لورای عزیز، متأسفانه دیگرنمی توانم به این رابطه ازراه دورادامه بدهم وباید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من راببخش وعکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست
باعشق:روبرت
 

دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه 56 تا بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
 
<<روبرت عزیز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قیافه تورا به یادنیاوردم، لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان>>
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:33  توسط وحید  | 

توهم

 

گنجیشكه با موتو ری تصادف میكنه از هوش میره وقتی به هوش میاد میبینه تو قفسه تو دلش میگه خاك تو سرم موتوریرو كشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:28  توسط وحید  | 

عوض گله نداره

یك شب كه من و دوست‌دخترم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی كه احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام كه بغلم كنی."

چی؟ یعنی چه؟

و اون جوابی رو كه هر مردی رو به در و دیوار می‌كوبونه بهم داد:

 تو اصلاً به احساسات من به عنوان یك زن توجه نداری و فقط به فكر رابطه‌ی فیزیكی ما هستی!

و بعد در پاسخ به چشم‌های من كه از حدقه داشت در می‌اومد اضافه كرد:

تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی كه توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟

خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم.

فردای اون شب ترجیح دادم كه مرخصی بگیرم و یك كمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یك رستوران شیك ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یك بوتیك بزرگ و مشغول خرید شدیم.

چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان كرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینكه ست تكمیل بشه توی قسمت كفش‌ها برای هر دست لباس یك جفت هم كفش انتخاب كردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یك جفت گوشواره‌ای الماس.

حضورتون عرض كنم كه از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فكر كنم سعی كرد من و امتحان كه چون ازم خواست براش یك مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینكه حتی یك بار هم راكت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور كنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."

در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فكر كنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب كنیم."

در همین لحظه بود كه گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."

با چشمای بیرون زده و فك افتاده گفت:"چی؟"

عزیزم من می‌خوام كه تو فقط كمی این چیزا رو بغل كنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یك مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین كه من برات چیزی بخرم برات مهمه."

و موقعی كه توی چشماش می‌خوندم كه همین الاناست كه بیاد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی كه برات می‌خرم؟"

خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنك شده كه فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره."

عزت همگی مزید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:26  توسط وحید  | 

اینم نمونه ای از ازدواج

مرد: آره، دیگه نمی‌‌تونم بیش از این منتظر بمونم

زن: می‌‌خواهى من از پیشت برم؟

مرد: نه! فکرش را هم نکن

زن: منو دوست داری؟

مرد: البته!

زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟

مرد: نه! چرا چنین سوالى می‌‌کنی؟

زن: منو مسافرت می‌‌بری؟

مرد: مرتب!

زن: آیا منو می‌‌زنی؟

مرد: به هیچوجه! من از این آدما نیستم !

زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟
.

.

.

:
بعد از ازدواج

متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:24  توسط وحید  | 

زرنگی

یکی به پسرش میگه میخوام برات زن بگیرم. پسره میگه نه حالا باشه
میگه : دختر بیل گیتسه ها ! نمیخوای ؟ پسر لبخند میزنه و میگه : باشه!
بعد میره پیش بیل گیتس و میگه :دخترتو عروس نمیکنی؟ میگه نه !
میگه : پسر من معاون رییس جمهوره ها ! بیل گیتس لبخند میزنه و میگه :باشه !
بعد میره پیش رییس جمهور میگه : معاون نمیخوای ! میگه نه !

میگه : اگه داماد بیل گیتس باشه چطور ! رییس جمهور لبخند میزنه و میگه :باشه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:22  توسط وحید  | 

مقایسه

یارو از خدا می پرسه:خدایا 1000000000 پول برات چقدره ؟خدا میگه: میگه یه پنی!!
دوباره یارو از خدا می پرسه 100000000 سال برات چقدره؟خدا میگه: 1 دقیقه!!!
یارو به خدا میگه پس لطفا یه پنی به من بده!!! خدا میگه: یه دقیقه صر کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:20  توسط وحید  | 

بزرگان چه گفتند

ویکتور هوگو میگه : اگه همه اون چیزایی که تو سرمه بگم 10 کتابه اما اگه اون چیزی که تو دلمه بگم 2 کلمه است :
دوســـــــــــــــــــــــــــــــت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:19  توسط وحید  | 

سخن بزرگان

به دنباله یاره ماندگار نگرد آنگاه که خود ماندگار نیستی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:18  توسط وحید  | 

سخن بزرگان

زیباترین عکسها همیشه در تاریکی ظاهر می شوند ، هر وقت زندگی تو را در جای تاریکش قرار داد بدان که می خواهد تصویره زیبایی از تو ظاهر کند .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:18  توسط وحید  | 

از امروز بعد از مدتها مطالب جدید میزارم موضوعاتی  که دوست دارین رو بگین تو نظرات واستون بزارم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 8:29  توسط وحید  |