تبليغاتX
just us

just us

خدمون عشق است

عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسید عشق چیست ؟

 

استاد در جواب گفت:

 

به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش

 

 که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!

 

شاگرد به گندم زار رفت ، پس از مدتی طولانی برگشت.

 

 استاد پرسید: چه آوردی؟

 

شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به 

 

 امید پیدا کردن پرپشت ترین خوشه تا انتهای گندم زار رفتم.

 

استاد گفت : عشق یعنی همین.

 

 شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست؟

 

استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم

 

نمی توانی به عقب برگردی!

 

 

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

 

استاد پرسید: که شاگرد را چه شد؟

 

و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم اگر جلوتر

 

بروم باز هم دست خالی برگردم

 

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 22:0  توسط وحید  | 

شعر

توي يك كلاس خلوت ...................... دوتا دانشجو اسيرن

 

دو تا بد شانس ، دوتا تنها ................ يكيشون تـــو ،  يكيشون مـــن

 

قلب استاد مثل سنگه ....................... سنگ سرد و سخت خارا

 

زده قفل بي صدايي .......................... به لباي خسته ي ما

 

چشم استاد شده خيره ........................... مراقبه  ،  آخر ِ گيره

 

مهربونيه ِ نگاشون ................................ كم كــــَمــَــك داره مي ميره

 

نمي تونيم كه بـجـنـبـيم ........................ پيش اين استاد كافر

 

10    گرفتن من و تو .......................... قصه هست قصه آخر

11     

هميشه فاصله بوده ............................... بين برگاي من و تو

 

با همه ي تلخيه گذشته .......................... امتحاناي من وتو

 

راه دوري بين ما نيس .......................... اما باز اينم زياده

 

تنها اميد من وتو .................................. اين مراقبه باحاله

 

كاش ميشد برگه عوض كرد .................... كاش ميشد تقلبي كرد

 

كاش ميشد از جايي ديد زد .................... روي برگ خود كپي كرد

 

ما بايد با هم بشينيم .............................. اگه ميخوايم كه نيفتيم

 

واسه ما جدايي مرگه ............................... تا جدا بشيم مي اُفتيم

 

كاشكي جاهامون عوض شه ..................... من وتو باهم بشينيم

 

توي يه فرصت طلايي ........................... برگاي همو ببينيم

 

شايد اونجا واسه ي ما ............................ ديگه گـير بازار نباشه

 

خيلي خوبه اگه با ما ................................. جاسوس و رادار نباشه

 

اين جاي شعر كه رسيدم ......................... از نوشتن دست كشيدم

 

سرمو بالا آوردم ...................................... يهو مراقبا رو ديدم

 

::: به جاي حل  ِ مسائل ........................... اين اراجف و نوشتي:::

 

راستي خوب شد كه به سرعت ................ از توي خوابم پريدم

 

چونكه از ترس مراقب ............................ خودمو قهوه اي ديدم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:58  توسط وحید  | 

دوستت دارم خودت می دونی

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:58  توسط وحید  | 

عشق؟

    از بهار پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت تازه شكفته ام هنوز نمي دانم.

 

از تابستان پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم.

 

از پاييز پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت در هزار رنگ آن باخته ام نمي دانم.

 

از زمستان پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت سرد است وبي رنگ.

 

از مادرم پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت يعني هر كه در اين خانه است.

 

از پدرم پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت يعني تو.

 

از خواهرم پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت هنوز به آن نرسيده ام.

 

شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه ؟ شرمگين و خجل خود را در آغوش

 آسمان پنهان كرد.

 

شبي ديگر باز از ماه پرسيدم كه عشق يعني چه ؟ ماه با چهره اي باز و خندان

 گفت يعني مهتاب.

 

از خود عشق پرسيدم كه آخر عشق يعني چه ؟ با تبسمي گفت يعني مهر بي پايان به خالق هستي....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:56  توسط وحید  | 

حرف های ریشب

دیشب کنار پنجره داشتم با ماه حرف میزدم گفتم :ای ماه زیبا، چرا نزدیکی های صبح که آفتاب

 

میخواهد از پشت کوه ها بالا بیاید، قبل از ظاهر شدنش تو میروی و پنهان میشوی؟

 

چرا سر جای خود نمیمانی که خورشید هم بیاید و دوتایی دنیا را روشنتر و قشنگتر بکنید؟....

 

ناگهان دیدم که ابری آمد و جلوی ماه را گرفت ،چند دقیقه بعد آسمان تاریک شد و بعد.... کم کم

 

دیدم که بارانی آمد و دانه هایش به داخل اتاقم ریخت ناچار پنجره را بستم واز پشت شیشه به

 

آسمان بارانی نگاه کردم

 

خدایا مگر حرفهای من چه تاثیری روی ماه گذاشت که آن طور به گریه افتاد؟......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:55  توسط وحید  | 

بر سنگ قبر من بنویسید

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود

اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود

تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود

چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت

عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر

پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:55  توسط وحید  | 

در حسرت او

 

 

 او را رها کردم

 

و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی

 

اما من انقدر دوستش داشتم

 

که اورا رها می خواهم

 

 رها از تمامی بندها و زنجیرها

 

هرچند که او هیچگاه در بند من گرفتار نبود

 

چرا که من خود اینگونه خواستم

 

هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او

 

برای او بندی نساختم

 

اما او در بند خود گرفتار بود

 

ای کاش از خود رها شود

 

همان گونه که من با او از خود رهاشدم ......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:52  توسط وحید  | 

عاشقانه

چقدر امشب دوریت برام سخته

نمی خوام بگم عادت به پیشه هم بودن کردیم ولی  واقعا عادت به با هم

بودن کردیم.

الانم با هم هستیم  ،  مهم دلمونه .

دلی که همش به یاد تو شاد میشه .

نفسی که به امید تو میاد و میره .

  پلکی که به امیددیدن تو باز و بسته میشه .

نمی دونم چجوری امشب احساسم رو توی این وبلاگ بیان کنم .

می تونم بگم بزرگترین آرزوم خوشبختی تو هست ، حالا چه با من چه بی من.

هیچ آرزویی ندارم جز خوشبختی تو... چه با من و چه بی من.

تو برام آنقدر والایی که به آن افتخارمی کنم...

می ترسم...

می ترسم نگاهی یا ندایی شیطانی تو را از من برباید...

ویا سایه ات زینت بخش روز آفتابی کس دیگر باشد...

فکر جدایی وجودم را به لرزه می اندازد...

عاشقانه دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:31  توسط وحید  |