تبليغاتX
just us

just us

خدمون عشق است

حکایت آقای مدیر و منشی

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن


منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن


شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن


معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

 

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم


پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده


منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه


شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق


پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد


مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:0  توسط وحید  | 

داستان

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 22:34  توسط وحید  | 

آبروی 70 میلیون ایرانی برای ثبت یك ساندویچ بی ارزش 1500 متری در

چند روز پیش اگر خاطرتون باشه یک ایمیلی زدیم با موضوع تهیه کردن بزرگترین

ساندویچ دنیا با طول 1500 متر که ایرانیان قصد داشتند رکودی در کتاب گینس

ثبت کنند ولی بر خلاف آن حاشیه های زیادی داشت که من به همین چند

خط بسنده می کنم و اطلاعات بیشتر را از زبان خبرگزاری های بزرگ دنیا

و دوستانمان که در مورد .... (اسمش چی باشه خوبه ؟ فکر کنم فاجعه ملی)،

می بینیم .

 

oswv1u.jpg

این عکس از خبر گزاری رویترز می باشد که در تیتر آن نوشته شده

رویترز: بزرگترین ساندویچ دنیا قبل از آنکه اندازه گیری شود ناپدید شد

 

در جشنواره بین المللی غذا و تندرستی،دو سر آشپز با 32 نفر آشپز به همراه دو هزار نفر دیگر در پارك ملت تهران تصمیم گرفتند ساندویچی به طول 1500 متر درست تا در كتاب گینس ثبت كنند غافل از اینكه،مسئولین برگزاری خبر نداشتند بعد درست كردن ساندویچ،جمعیت حاضر در آن مراسم چون قوم تاتار به ساندویچ های درست شده،حمله و اجازه ثبت چنین ركوردی را،آن هم در حضور دوربین های خبری،نخواهند داد. عكس فوق زن و مردی را در حال حمله به یك تكه كوچك از آن ساندویچ را نشان می دهد.

ثبت شدیم در گینس ولی به چه قیمتی؟!

آخه خدا! چرا ما ایرانیا تا این حد می تونیم بی فرهنگ باشیم؟؟؟ پس كو اون فرهنگ 2500 ساله هی ازش دم می زنیم؟ چرا وقتی می دونیم كه از چند تا كشور اومدن واسه پخش خبر هم نمی تونیم یه كم جلوی خودمون رو بگیریم؟ اصلا اجازه‌ی اینكه ساندویچ به 1500 متر برسه رو ندادن و تقسیمش كردن. جالب اینجا بود كه دست بعضیا یه كیسه‌ی پر ساندویچ بود و بعضیا هم گرفته بودن و از طعم شترمرغ خوششون نیومده بود گوشه و كنار پارك ساندویچشون رو پرت كرده بودن. اونقدر بوی بدی از قسمت های مختلفی كه ساندویچ رو پخش می كردن می اومد كه آدم حالش بد می شد. تا وقتی ما اونجا بودیم به زور پلیس مسئولین ثبت تونسته بودن 700 متر رو اندازه بگیرن. آخه چرا باید یادم بره كه ما هرچقدر گشنه هر چقدر فقیر ولی یه چیزی به عنوان شأن و كلاس اجتماعی داریم كه نباید به راحتی اون رو زیر پا بذاریم...

ساندویچ تلخ

ثبت ركورد بلند ترین ساندویچ دنیا تبعات سختی داشت تا جایی كه دوستی این پست رو در بالاترین ( یک سیستم اشتراک گذاری بزرگ ایرانی ) گذاشت :

من نمیدونم شما چرا كورید !

ایران همینه ! ما بی فرهنگیم … این دفعه هم اعراب و مغول ها مقصرند؟ مگر كسانی كه این افتضاح رو به بار اوردند از فضا اومده بودند ؟ غیر از اینه كه یه عده ایرانی بودند ؟ شایدهم توطئه بوده هان ؟

چرا خودتون رو جدا میكنید ؟ چرا فكر میكنید برترید ؟ این توهم مزخرف و غرور كاذب كی تموم میشه ؟ ایران و ایرانی همینه كه هست … این ساندویچ خیلی تلخ مزه بود نه ؟

 

 

نمی دونم الآن چه حسی دارید من که احساس خجالت می کنم

اطلاعات بالا توسط دوستان در واکنش به این اتفاق ثبت شده است.

 

هموطن اینو همیشه می گمو و خواهم گفت :

مهم نیست چی بودیم و کی بودیم مهم این هستش که الآن چی هستیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21:44  توسط وحید  | 

میمونی که بچه ببری را به فرزندی قبول کرده

بعضی وقت ها رفتار های رو از حیوانات میبینیم که برامون تعجب اوره. میمونی که برای بچه ببر ها مادری میکنه و این کار رو با عشق و علاقه انجام میده.

http://i38.tinypic.com/25p4rgg.jpg

ff0bci.jpg

1j2fwn.jpg

http://i34.tinypic.com/11vsmli.jpg

169ooxk.jpg

http://i38.tinypic.com/2rr470x.jpg

http://i36.tinypic.com/2lxcaiw.jpg

http://i35.tinypic.com/f29d88.jpg

http://i37.tinypic.com/24ywkn6.jpg

2cy1cmp.jpg

353cgt0.jpg

1z4ad5v.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 19:48  توسط وحید  | 

آرزوهای یک زن

 

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 19:43  توسط وحید  | 

امروزه با کمک علم و دستان توانمند جراحان پلاستیک و زیبایی ، دختران و زنان نا امید

 

که به خاطر بد شکل و شمایل بودن خود ، چه در صورت و چه در اندام زانوی غم به بغل

گرفته بودند با هزینه مبالغی هنگفت ( که البته از نظر من ارزشش رو هم داره ) به

چهره و اندام ایده ال خود میرسند و کلی هم اعتماد به نفس پیدا می کنند ! بعضی هاشون هم

انقدر تغییر می کنند و انقدر زیباییشون خیره کننده میشه که برای مدل های شرکتهای تجاری

انتخاب میشوند . ( عجب ، باز بگید پول بده ! )

 خدایا لطفی کن و نظری به ما بیافکن ... یه حواله ای هم دست ما برسون تا به آرزوهامون

برسیم . بابااااااااا آخه ما هم دل داریم  تو رو خدا نگاه کن ببین چی بودن و چی شدن ؟!

 

هووم ؟ چیه ؟ با نظرم مخالفی ؟ می گی پول همه چیز نمیاره ؟ خوشبختی نمیاره ؟

نه این حرفا شعاره !! پول حرف اول و آخر و می زنه . پول همه چیز میاره . عشق ، تفاهم ،

تحصیلات  عالیه ، موقعیت اجتماعی بالا ، زیبایی ، خوشبختی ......

بگذریم ، یاد یک داستانی هم افتادم که شنیدنش خالی از لطف نیست البته اگه نشنیده باشید .

مامورین اداره پستی مشغول جابجایی نامه ها و بسته های پستی بودند که در میان نامه ها ، نامه

ای توجه شان را جلب کرد . پشت پاکت نوشته شده بود : برسد به دست خدا !

مامورین با کنجکاوی نامه را باز کردند تا ببینند متن نامه چیه ؟ در نامه نوشته شده بود :

خدایا ، می دانی که چقدر دلتنگم . مشکلات زندگی آنقدر بر دوشم سنگینی میکند که دیگر هیچ

امیدی به زنده بودنم ندارم. تو می دانی همیشه تلاش کردم که خانواده ام آسایش داشته باشند

اما نمی دانم  چرا مدام به در بسته می خورم. خدایا سال پیش که زنم را از من گرفتی .

 حالا هم قصد داری دخترم را از من بگیری ؟ من چگونه می توانم از پس هزینه های

سنگین درمان او بر آیم ؟ پزشکان گفتند هزینه عمل او و موارد دیگردرمانیش حدودا ۱۰ میلیون

تومان میشود  من از کجا این پول را بیاورم ؟ کسی را هم  ندارم که به من کمک کند .

خدایا صدای مرا میشنوی ؟ خدایا برایت حرف دلم را نوشتم . امیدم به توست . تنها تو

مامورین پست با خواندن نامه سخت متاثر شدند و تصمیم گرفتند با کمک هم این پول را تهیه کنند

آنها با گذاشتن تمام پس اندازهای خود و گرفتن مبالغی قرض از این و آن ۸ میلیون تومان جمع

کردند و برای آن مرد نگون بخت فرستادند .

یک سال گذشت ... باز در اداره پست نامه ای پیدا شد که پشت آن نوشته شده بود : برسد به

دست خدا ! این بار نیز نامه را باز کردند . متن نامه این گونه بود :

خدایا ، سپاس تو را که این همه به من لطف و عنایت داشتی . خدایا هر روزشکر تو را می گویم

به لطف تو ، دخترم را درمان کردم و او اینک در سلامتی و شادی کامل بسر میبرد . او

خواستگاران زیادی دارد . اما من نتوانستم برای او جهیزیه ای تهیه کنم . چه کنم که دستم

خالیست ! خدای خوبم ، تنها امیدم به توست . می دانم که مرا ناامید نخواهی کرد . خدایا اگر

این بار هم به من از خزانه غیب خود کمکی رسانی تا عمر دارم شکر تو را خواهم گفت .

مهربانم ، می دانم که این لطف را به من خواهی کرد ، پس مرا کمی بیشتر شرمنده کن و مبلغ ۷

میلیون تومان برایم بفرست . آخر این دختر آرزویش این است که بینی اش را هم عمل کند .

من حساب کردم که با این مبلغ هم می توانم دماغش را عمل کنم و هم جهیزیه آبرومندی به او

بدهم. اینگونه او به آرزوهایش خواهد رسید و می دانی که خوشبختی او آرزوی من است !

من منتظر می مانم . تنها امیدم به توست .

در آخر نامه نیز با خط درشت نوشته شده بود :

تنها خواهشم این است که این بار حواله را با پست نفرست چون دفعه قبل مامورین بی انصاف

پست ۲ میلیون تومانش را هاپولی کرده بودند !! قربون کرمت  شماره حساب .......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:12  توسط وحید  | 

از امروز باز هم هر روز مطالب جدید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:50  توسط وحید  | 

اندکی ادبیات

ای عشق ترا پری و انسان دانند                       معروفتر از مهر سلیمان دانند

در کالبد جهان تراجان دانند                              با تو نه چنان زیم که آنان دانند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:19  توسط وحید  | 

هر موقع که دشمن پیدا کردی بدون داری موفق میشی
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:16  توسط وحید  | 

هر كس مرتكب اشتباهی نشده، اكتشافی هم نكرده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:26  توسط وحید  | 

(سانتابان

تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند، فاصله این دو را زندگی كنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:7  توسط وحید  | 

دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازی كه در چشم تو پیداست به لبخندی كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون مهتاب زیباست به گلهای بهار و عشق و هستی به قرآنی كه او را می پرستی قسم ای نازنین تا زنده هستم تو را من دوست دارم....میپرستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 15:53  توسط وحید  | 

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 13:45  توسط وحید  | 

مطالعه تاريخ به من آموخته است كه با فريب و نيرنگ نمي شود براي مدتي طولاني برجماعتي حكومت و رياست كرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:45  توسط وحید  | 

وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند....

 همه خاطره هاي مردم چين از روز دوازدهم مه 2008 (23 ارديبهشت 87) تيره است اما آنان ديگر نمي خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.

زلزله زدگان فقط مي خواهند لحظه هاي جاودان را به ياد بياورند.نام هاي قهرمانان بي نشان ، معمولي هستند اما يادشان تا ابد در تاريخ چين باقي خواهند ماند.

زندگي آنها در گذشته عادي بود اما پس از فاجعه «سي چوان»خيلي ها تبديل به قهرمان شدند. شايد اين ديگر براي خودشان روشن نباشد که چه کاري انجام دادند، اما حماسه هايي که آفريدند همگي مردم چين را تحت تاثير خود قرار داده است.

وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند.زن با حالتي عجيب به زمين افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زير فشار آوار کاملا تغيير يافته بود.

ناجيان تلاش مي کردند جنازه را بيرون بياورند که گرماي موجودي ظريف را احساس کردند. چند ثانيه بعد، سرپرست گروه ، ديوانه وار فرياد زد: بياييد، زود بياييد! يک بچه اينجا است. بچه زنده است.

وقتي آوار از روي جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه اي از زير آن بيرون کشيده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عميق بود. او در خواب شيرينش نمي دانست چه فاجعه اي وطنش را ويران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قرباني شده است.

مردم وقتي بچه را بغل کردند، يک تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد که روي صفحه شکسته آن اين پيام ديده مي شد:

عزيزم، اگر زنده ماندي، هيچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامي وجودش دوستت داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:43  توسط وحید  | 

مانند پرنده اي باش که روي شاخه سست وضعيف لحظه اي مي نشيند
 و آواز مي خواند
 و
احساس سرما مي کند
شاخه مي لرزد ولي
 با اين حال به آواز خواندن خود ادامه مي دهد
 زيرا

مطمئن است که بال و پر دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:39  توسط وحید  | 

اندر حکایات

شيخ ابو سعيد ابوالخير گفت:
 وحي آمد به موسي(ع) که بني اسرائيل را بگو که بهترين کس را از ميان خويش اختيار کنند، هزار کس را انتخاب کردند،
وحي آمد که از اين هزار بهترين را انتخاب کنيد، صد نفر را اختيار کردند، وحي آمد که از اين صد نفر بهترين را انتخاب کنيد، ده نفر اختيار کردند، وحي آمد که از اين ده بهترين را انتخاب کنيد، سه نفر اختيار کردند، وحي آمد که از اين سه بهترين را انتخاب کنيد، يکي را اختيار کردند ،  وحي آمد که اين يگانه را بگوييد تا بدترين بني اسرائيل را بياورد.
چهار روز مهلت خواست،  و شهر را مي گشت، روز چهارم به کويي داخل مي شد، مردي را ديد که به فساد و ناشايستگي معروف بود ، و انواع فسق و فجور در او موجود، چنان که در گناهکاري انگشت نما گشته بود. خواست که وي را ببرد ، انديشه اي به دلش آمد ، که به ظاهر نبايد حکم کرد ، شايد که او را قدر و پايگاهي باشد،  و به اين که مردم مرا بهترين انتخاب کردند مغرور نبايد شد. چون هر چه کنم به شک و گمان خواهد بود پس اين گمان بر خود برم بهتر است. دستار به گردن خويش نهاد و آمد تا کنار موسي، گفت: هر چقدر نگاه کردم هيچ کس را بدتر از خويشتن نمي بينم.

وحي آمد به موسي (ع) که : اين مرد بهترين خلق است ، نه بدانکه طاعت او بيشتر است، ليکن به خاطر آنکه خويشتن را بدترين دانست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:19  توسط وحید  | 

تقویم

امروز ۱۴ شهریور ۱۳۸۷                          ۳ رمضان ۱۴۲۹                            ۴ سپتامبر ۲۰۰۰۸

روز شهادت آیت الله قدوسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:28  توسط وحید  | 

چقدر عجیبه

چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت به درگاه الهي ،دير و طاقت فرسا مي گذره ،ولي 60 دقيقه بازي يك تيم فوتبال مثل باد مي گذره !

چقدر عجيبه كه 100 تومان كمك در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه ، اما وقتي كه با همون پول به خريد مي رويم ،كم به چشم مي آيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:25  توسط وحید  | 

درس اخلاقی که یک ستاره شناس آمریکایی گرفت

اين عکسي است که فضاپيماي «وويجر» از زمين گرفته است. عکسي که زمين را در فضاي بيکران نشان مي‌دهد.

دوباره به اين نقطه نگاه کنيد. همين جاست. خانه اينجاست. ما اينجاييم. تمام کساني که دوستشان داريد، تمام کساني که مي‌شناسيد، تمام کساني که تا به حال چيزي در موردشان شنيده‌ايد، تمام کساني که وجود داشته‌اند، زندگي‌شان را در اينجا سپري کرده‌اند. برآيند تمام خوشي‌ها و رنج‌هاي ما در همين نقطه جمع شده ا

هزاران مذهب، ايدئولوژي و دکترين اقتصادي که آفرينندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده‌اند، تمامي شکارچيان و صيادان، تمامي قهرمانان و بزدلان، تمامي آفرينندگان و ويران‌کنندگان تمدن، تمامي پادشاهان و رعايا، تمامي زوج‌هاي عاشق، تمامي پدران و مادران، کودکان اميدوار، مخترعان و مکتشفان، تمامي معلمان اخلاق، تمامي سياستمداران فاسد، تمامي «ابرستاره‌ها» تمامي رهبران کبير، تمامي قديسان و گناهکاران در تاريخ‌ گونه ما آنجا زيسته‌اند؛ در اين ذره غبار که در فضاي بيکران در مقابل اشعه خورشيد شناور است. زمين ذره‌اي خرد در برابر عظمت جهان است. به رودهاي خون که توسط امپراتوران و ژنرال‌ها بر زمين جاري شده، البته با عظمت و فاتحانه بينديشيد. اين خونريزان، اربابان لحظاتي از قسمت کوچکي از اين نقطه بوده‌اند. به بي‌رحمي‌هاي بي‌پاياني که ساکنان گوشه‌اي از اين نقطه، توسط ساکنان گوشه ديگر (که از اين فاصله نمي‌توان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده‌اند.

بينديشيد چقدر اينان به کشتن يکديگر مشتاقند، چقدر با حرارت از يکديگر متنفرند. تمامي شکوه و جلال ما، تمامي حس خودمهم‌بيني بي‌پايان ما، توهم اين‌که ما داراي موقعيت ممتاز در پهنه گيتي هستيم، به واسطه اين عکس به چالش کشيده مي‌شود. سياره ما لکه‌اي گم‌شده در تاريکي کهکشان‌هاست. در اين تيرگي عظمت بي‌پايان هيچ نشانه‌اي از اين‌که کمکي از جايي مي‌رسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد، ديده نمي‌شود.

زمين تنها جاي شناخته شده است که قابليت زيست دارد. هيچ جايي نيست؛ حداقل در آينده نزديک که گونه بشر بتواند مهاجرت کند. مشاهدات، بله؛ استقرار، هنوز نه. خوشتان بيايد يا نه، زمين تنها جايي است که مي‌توانيم روي پايمان بايستيم. گفته شده که فضانوردي تجربه‌اي است شخصيت‌ساز که فرد را فروتن مي‌سازد. شايد هيچ تصويري بهتر از اين، غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنياي کوچکش به نمايش نگذارد. براي من اين تصوير تأکيدي است بر مسئوليت ما در جهت برخورد مهربانانه‌تر با يکديگر و سعي در گرامي‌داشتن و حفظ کردن اين نقطه آبي کمرگ؛ تنها خانه‌اي که تاکنون شناخته‌ايم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:24  توسط وحید  | 

رموز موفقیت مافیا در فرامین آنها بود

ليست ده فرمان عبارتند از:
1ـ هيچ كس نبايد مستقيم با دوستان خود تماس بگيرد، بلكه هميشه بايد شخص سومي اين كار را انجام دهد.
2. هيچ گاه نبايد به همسر دوستان خود نگاه كنيد.
3. هيچ گاه با پليس ديده نشويد.
4ـ رفتن به كلوپ‌ها و بارهاي عمومي ممنوع است.
5ـ حضور در «كوسا نوسترا»، مجمع مافيا در آمريكا الزامي است، حتي اگر همسر شما در حال وضع حمل باشد.
6ـ بايد به قرار ملاقات‌ها كاملا احترام گذاشته شود.
7ـ بايد با همسران به احترام رفتار شود.
8ـ هنگامي كه از شما اطلاعاتي خواسته مي‌شود، بايد حقيقت را بگوييد.
9ـ تملك پولي كه متعلق به ديگران است، ممنوع است.
10ـ اين افراد، حق عضويت در كوسا نوسترا را ندارند:
كساني كه در ميان خانواده‌شان يك عضو از پليس يا فرد خائن و يا بد اخلاق دارند و يا كسي كه ارزش‌هاي اخلاقي را رعايت نمي‌كند.

اين ليست در جريان دستگيري «سالواتوره لو پيكولو»، رئيس جديد و مشهور مافياي شهر سيسيل به دست آمده است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:13  توسط وحید  | 

اذان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 6:41  توسط وحید  | 

دعای ربنا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 6:40  توسط وحید  | 

وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 6:24  توسط وحید  | 

ازدواج در ضرب ‌المثل ‌های جهان

١-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت. (ضرب المثل آلمانی)
٢ - مردی كه به خاطر"پول" زن می گيرد، به نوكری می رود. (ضرب المثل فرانسوی)
۳- لياقت داماد، به قدرت بازوی اوست. (ضرب المثل چينی)
۴- زنی سعادتمند است كه مطيع "شوهر" باشد. (ضرب المثل يونانی)
٥- زن عاقل با داماد "بی پول" خوب می سازد. (ضرب المثل انگليسی)
٦- زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگليسی)
٧- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. (ضرب المثل آلمانی)
٨ - داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بی لياقت. (ضرب المثل لهستانی)
٩- دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. (ضرب المثل ايتاليايی)
١٠ -داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای.(ضرب المثل فرانسوی)
١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. (ضرب المثل ايتاليايی)
١٢- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. (ضرب المثل آذربايجانی)
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 21:17  توسط وحید  | 

cia

حدود چند ماه قبل CIA  شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.
پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور CIA يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي   داد گفت :

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 21:16  توسط وحید  | 

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود.
پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي‌ها نشسته بود. مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي‌نهايت شيفته زيبايي و شكوه دسته گل شده بود و لحظه‌اي از آن چشم برنمي‌داشت.
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد. قبل از توقف اتوبوس در ايستگاه پيرمرد از جا برخاست، به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده‌اي. آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال‌تر خواهد شد.
دخترك با خوشحالي دسته گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي‌رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمردي به سوي دروازه آرامگاه خصوصي آن سوي خيابان رفت و كنار قبري نزديك در ورودي نشست….

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:47  توسط وحید  | 

اندر احوالات ژاپن و نتیجه گیری یک نویسنده مغرض!

خوب است  که توی دنیا، این آدم های چشم بادومی به فکر همه چیز میافتند. مثلا یه ژاپنی بیکار و بی عار آمده که انصافا خیلی آدم عجیبی و حساسی  بوده و موضوع مهم "کمبود محبت" به شدت در وجودش قل قل میکرده  و رو به ساخت بالشتهایی آورده که کمبودهای خودش را جبران کنه. یکی نیست بگه مرد حسابی، تو میخوای خوب بخوابی چرا نمیری یه قرص دیازپام بخری؟ ملت رو سر کار میزاری؟ این هم عکس این آدم معلوم الحال:



از این مقدمه نسبتا احتمالا طنزگونه بگذریم، کمبود محبت چیست؟ چرا بعضی ها در خانه از حیوانات خانگی نگهداری میکنند؟
چرا بعضی ها با اینکه ازدواج کرده اند، اما به پدر و مادر خود چسبیده اند؟
چرا اکثر مردان و درصدی از زنها حتی پس از ازدواج از دوستان خود به هیچ وجه دست نمی کشند؟

و چرا روان شناسان از گرسنگی نمی میرند؟
پاسخ همه اینها روابط خانوادگی ضعیف، و کمبود محبت است.
جدیدا با بالا رفتن سن به این نتیجه منطقی رسیده ام که ما ایرانیها اکثرا محبت کردن را در خانواده یاد نگرفته ایم و برای همین از محبت هیچ درکی نداریم.آمار بالای طلاق و اختلاف در خانواده خواستگاهی جز این ندارد.
یکی میگفت شاید مشکل از جنگی است که پشت سر گذاشته ایم... اما من درصد دخالت جنگ را در این افسارگسیختگی، بی احساسی ، کودک ازاری، و طلاق بسیار پایین میدانم.
کمبود ها و مخصوصا کمبود محبت اگر در خانه جبران نشود به اعتیاد و فساد و بی بند و باری ختم میشود... اما:

دوستان محترم تهیه کننده برنامه شوک
دقت فرمایید: کمبود محبت به رپر شدن ممکن است ختم شود اما ممکن است به تهیه کنندگی یک برنامه سفارشی، بی محتوا و ضد موسیقی هم منجر شود!
نتیجه روانشناسی: شما هر کاری بکنید من نتیجه ای که دلم میخواهد میگیرم. 
نتیجه غیر روان شناسی: بالش ژاپنی ها به درد ایرانی جماعت نمی خورد. اما انرژی هسته ای چرا!
نتیجه آخر الامر: قرمه سبزی غذای خوشمزه ای است اما نه برای مغز سر آدم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:32  توسط وحید  | 

دعوی خدایی

مي گويند ابليس، زماني نزد فرعون آمد در حاليكه فرعون خوشه اي انگور در دست داشت و مي خورد.ابليس به او گفت: هيچكس مي تواندكه اين خوشهء انگور را به مرواريد خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت: نه. ابليس با جادوگري و سحر، آنخوشهء انگور را به دانه هاي مرواريد خوشاب تبديل كرد. فرعون تعجب كرد و گفت: آفرين بر تو كه استاد و ماهري. ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين استادي به بندگي قبول نكردند، تو با اين حماقت چگونه دعوي خدايي مي كني؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:58  توسط وحید  | 

پيش از آنكه سقراط را محاكمه كنند از وي پرسيدند: بزرگترين آرزويي كه در دل داري چيست؟ پاسخ داد: بزرگترين آرزوي من اين است كه به بالاترين مقام آتن صعود كنم و با صداي بلند به مردم بگويم : اي دوستان چرا با اين حرص و ولع بهترين و عزيزترين سالهاي زندگي خود را به جمع كردن ثروت و سيم و طلا مي گذرانيد در حاليكه آنگونه كه بايد و شايد در تعليم و تربيت اطفالتان كه مجبور خواهيد شد ثروت خود را براي آنها باقي بگذاريد, همت نمي گماريد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:51  توسط وحید  |